هبوط

خیالک فی عینی،
و ذکرک فی فمی،
و مثواک فی قلبی،
فاین تغیب؟!

آخرین نظرات

۲۵ مطلب با موضوع «از روزگاران» ثبت شده است

هو/


وقت خواب بود که گفت حس می‌کنم روکش دندونم شکسته. خیلی کار داریم هر دومون این روزا. من کمتر از اون البته. اما برای معاینه‌ی دندون باید یه‌جوری وقت خالی می‌کردیم. هر طور بود وقتشو خالی کرد و رفتیم. گفتم حالا که تا این‌جا اومدیم روغن‌موتور ماشینمونم عوض کنیم تا به فنا نرفته. تا رفت و بیاد از غذافروشی روبه‌روی دندون‌پزشکی یه چیزی گرفتم. یه ربع بعد که اومد بیرون، غذا هم آماده بود. ناخودآگاه رفتیم سمت زاینده‌رود. وسط راه گفت برای تعویض روغن باید می‌رفتیم اون‌طرف. گفتم خیره ایشالا. بذار تا این‌جا اومدیم بریم اون‌طرف؛ خیلی وقته دونفره نرفتیم سمت رودخونه.

رفتیم پاهامونو گذاشتیم تو رودخونه. نه رودخونه کف پای ما رو خیس کرد و نه پای ما کف رودخونه رو خشک. آثار درگیری‌های جمعه انگار هنوزم بود. کفِ رودِ خشکِ شهرِ مادری‌مون، علف روییده بود. علفایی که احتمالاً تو درگیری جمعه یه عده ازخدا بی‌خبر آتیش‌شون زده بودن و جون‌شونو گرفته بودن. نشستیم لب رود خشک تا گذر عمر ببینیم. بیشتر ولی داشتیم غذا می‌خوردیم. کم‌کم چندتا کلاغ‌ اومدن دور و برمون کف رودخونه نشستن. با دهن پر داشت می‌گفت این کلاغه احتمالاً به‌قدری عمر کرده که زمان رضاخان رو دیده. ناخودآگاه یه دونه خیارشور انداختم سمت کلاغه که رضاخان رو دیده بود. به خودم اومدم دیدم خیارشورا تموم شده و یه لشکر کلاغ احاطه‌مون کردن. رفتم سراغ کاهوها. و بعدشم گوجه‌ها. حالا دیگه کف رودخونه‌ی جلوی ما پر شده بود از کلاغ. بهش گفتم می‌بینی؟ روکش دندون تو باید کنده بشه تا وسط این همه کار و درگیری، برنامه‌مونو خالی کنیم بیایم دندون‌پزشکی. بعدش هوس غذای بیرون کنیم. بعدش یکی از خاطرمون ببره که قراره روغن ماشینو عوض کنیم و ما رو بکشه تا لب رودخونه. بندازه به دل کلاغا که بیان این‌جا. بندازه به دل ما که خیارشور بندازیم براشون و بشیم اسباب رزقشون.


حاج‌آقا می‌گفت یه مدل نهنگ تو قطب هست که باید روزی هزار کیلو ماهی بخوره. ولی به‌قدری بزرگ و سنگینه که شکار نمی‌تونه بکنه. فقط دهنشو باز و بسته می‌کنه و ماهیا خودشون می‌رن تو دهنش. روزی هزار کیلو ماهی، هزار متر زیر دریا... رزّاقی که مراقب نهنگه، مراقب کلاغه، مراقب من و تو نیست؟

حاج‌آقا می‌خوند: «ما خلقت الجن و الإنس إلّا لیعبدون». می‌گفت آیه‌ی بعدشو خوندید؟ «ما أرید منهم مِن رزقٍ و ما ارید أن یطعمون». من فقط از شما عبودیت می‌خوام. کی از شما رزق خواسته که شده هدف روز و شبتون؟ «إن الله هو الرزّاق. ذوالقوة‌المتین».



+ از سگ کمتریم بچه‌ها؟ کمتریم؟ :)

بی‌نام/ قابل انتقال به غیر
۱۱ آذر ۰۰ ، ۱۰:۵۵ ۱۲ نظر

هو/


سر گعده‌های چای عربی، می‌گفت یه‌جوری رفتار کنید که هر کی شما رو دید، با دیدن شما سراغ مولاتون رو بگیره. رغبت به مولاتون پیدا کنه. بی‌تاب مولاتون بشه. بگه شما که این باشید، مرادتون دیگه چیه...


بعدترها فهمیدیم به مُسن‌ترهامون - به هم‌نسل‌های خودش - گفته بود یه‌جوری رفتار کنید که اگه کسی شما رو دید یاد باکری و همّت بیفته. وقتی میاد تو دفترتون با خودش بگه اگه باکری تو این دفتر بود هم همین کارو می‌کرد.


آخر سر درِ گوشی بهمون گفت نسل شما، شیش هیچ از نسل ما جلوتره. به شما راحت‌تر می‌تونم آخر ماجرا رو بگم.


حالا نوبت نسل من کم‌کم داره می‌رسه. نسل من داره کم‌کم عنان و زمام امورو به‌دست می‌گیره. نسلی که اگه بخوام بزرگ‌ترین نقطه‌ضعفشو بگم، تصریحشه. نسلی که اهل اشاره نیست. اهل افشاست. برهنه‌ست. و تصور می‌کنه همیشه باید مستقیم بره سر اصل مطلب. منم یکی از همین نسلم. به این‌جام که می‌رسونید، زل می‌زنم تو چشماتون و اونی که خدا و پیغمبرش به روتون نمیارن رو صاف‌صاف حواله‌تون می‌کنم. منم پُرم از عیبی که شما ازش پُرید. ولی بیاین خالی شیم. بیاین خالی کنیم خودمونو. بیاین یه‌جوری رفتار کنیم که هر کی ما رو دید، مشتاق مولامون بشه. خدا ناز داره. قرآن ناز داره. پیامبر ناز داشتن. اماممون ناز دارن. ما چرا این وسط این همه زمخت و صریح باشیم؟ بیاین ما هم ناز داشته باشیم. بطن در بطن داشته باشیم و هر بطن‌مون هزار بطن دیگه. خسته نشدیم از این همه صراحت بیان؟ خسته نشدیم صدقه سر یه روایت این همه عیوب دیگرانو بهشون هدیه دادیم و چشم پوشیدیم روی هزارتا روایت دیگه که می‌گفت هیس، به ایما و اشاره و مدارا و رفق تعامل کنید؟ خسته نشدیم از این همه انتقاد تند و تیزی که کردیم؟ خسته نشدیم از این‌که گشتیم دنبال یه راه راحت و سرراست که صریح و مستقیم به ما بگه چی‌کار کنیم؟ عالَم ناز داره، چون خدای عالَم ناز داره. خدای عالَم اهل ایما و اشاره‌ست. بیاین عبد همون خدا بشیم. داره نوبتمون می‌رسه‌ها... بسم‌الله.

بی‌نام/ قابل انتقال به غیر
۰۷ مهر ۰۰ ، ۰۶:۵۶ ۲ نظر

هو/


آدمی‌زاد نعمتی اگر داشته باشد، مسئولیت آن نعمت روی شانه‌اش می‌نشیند. مثلاً نعمت متأهل بودن مسئولیت دارد؛ همان‌طور که نعمت مجرد بودن مسئولیت دارد. به تعمّد مثال متناقض آوردم که بگویم روز نعمت است،  شب هم نعمت است. گرما نعمت است، سرما هم نعمت است. صحّت و سلامتی نعمت است، بیماری هم نعمت است. اصلاً همه‌ی (ظاهراً) داشته‌ها و (ظاهراً) نداشته‌ها نعمت است، همه‌ی (ظاهراً) داشته‌ها و (ظاهراً) نداشته‌ها مسئولیت است. ما میان نعمات خدا غرقیم. و این غرق بودن در نعمت یعنی غرق بودن در مسئولیت.


بگذارید برگردیم به کمی عقب‌تر. بگذارید آرام‌تر و ساده‌تر حرف بزنیم. بگذارید مثال ساده بیاوریم و از بحث در بحث آوردن و مثال متضاد گفتن بپرهیزیم. از اولِ اول:

آدمی‌زاد نعمتی اگر داشته باشد، مسئولیت آن نعمت روی شانه‌اش می‌نشیند. مثلاً آن‌که بهره‌ی هوشی بالاتری دارد، در این زمینه مسئولیت بالاتری هم دارد. مسئولیت حفظ آن نعمت، مسئولیت ارتقای آن نعمت، مسئولیت به‌کارگیری درست آن نعمت، و هزار و یک نوع مسئولیت دیگر.

جنس مؤنثی که نعمت لطافت و زیبایی بیشتری دارد، بابت حفظ و ارتقا و به‌کارگیری‌اش مسئولیت بیشتری دارد. جنس مذکری که قوّه و توان جسمی و غضب بیشتری دارد، بابت حفظ و ارتقا و به‌کارگیری‌اش مسئولیت بیشتری دارد. 

و حالا میان این‌ها، کسی را می‌شناسم که صاحب عصمت کامله است. کسی را می‌شناسم که بابت نعمت عصمتش، چنان ادای مسئولیت می‌کرد که کلماتش در بجا آوردن حق این نعمت، بند بند بدن آدم را می‌لرزاند. من، علی‌بن‌ابی‌طالبی را می‌شناسم که از شدّت نعمت عصمت، شدّت حقّ نعمت را باضجّه‌های شبانه بجا می‌آورد که «اللهم اغفرلی الذّنوب الّتی تهتک‌ العِصَم». این می‌شود مثلی از ارتباط بین داشتن نعمت و بجا آوردن حق آن.


می‌بینید صاحب نعمت بودن، چه مسئولیتی در پی دارد؟ ادای این مسئولیت می‌شود همان شکر نعمت. و خدای تعالی فرمود: «لئن شکرتم، لأزیدنّکم». نه این‌که اگر شکر کنید، نعمتتان را زیاد می‌کنم؛ که فرمود: اگر شکر کنید، خودتان را زیاد می‌کنم. خودِ خودتان را.


حالا شاید بتوانم بگویم که اگر قوه‌ی بحث‌کردن‌مان خوب است، باید مراقبش باشیم. اگر اهل فکریم، باید رقیبش شویم. اگر صاحب جمالیم بسم‌الله. اگر صاحب کمالیم بسم‌الله. و اگر هم پرتوی از عصمت داریم یاعلی.


شاکر بودن ما را به سمت غایتمان می‌برد. شاید اصلاً نعمت‌ها بهانه باشتد. شاید گاهی اصلاً نعمت‌ها داده می‌شوند برای آن‌که در پیرامون آن اهل مراقبه شویم. مثلاً نعمت علم داده می‌شود تا برای شکر نعمتش مراقبه‌های متناظر با آن را داشته باشیم. مراقبه‌های متناظر علم مثل تواضع و پرهیز از کبر، صبوری بر جاهل، سعی بر تعلیم، تلاش بر عمل به علم، در دسترس عموم قرار دادن خود، اجتناب از اظهار دائم و تمایل قلبی به اختفا، دوری از جدل و بحث، کاهش نقد و نظر و حرف در برابر اقدامات عملی، مشغولیت به خویش و غفلت از غیر، و خیلی چیزهای دیگری که هر کدام برای هر عالِمی عالَمی می‌گشاید. یعنی از یک زاویه‌ی دیگر، شاید خدا نعمت علم را داده تا در پرتوی آن هزارهزار مراقبه کنیم؛ هزارهزار مرتبه شکر.


حالا بیایید بخوانیم: «و قلیلٌ من عبادی‌الشکور». از آن عباد خدا، از بندگانش، نه از مخلوقات معمولی که از بندگان، کمی از آن‌ها شکورند. پناه بر خدا. پناه بر خدای شکور از هر آن‌چه ناشکری ماست.






+ بین خودمان بماند. پرت‌پلا نوشتم که مولا علی (ع) دارای نعمت عصمت بوده‌اند. این‌ها یک مرتبه از کوته‌اندیشی‌های ماست. این‌ها از سر جهل به مولاست. مقام عصمت آن‌قدر حقیر است که مزیّتی برای مولایمان ایجاد نمی‌کند. بل‌که علی (ع) منشأ عصمت است. علی (ع) خالق عصمت است. نعمت عصمت از یک تار موی علی (ع) منشعب شده. علی (ع) خودش عین نعمت است. او نعمتی است که از یک‌یک ما سؤال می‌شود: «ثمّ لَتُسئلُنَّ یومئذٍ عن النّعیم».

بی‌نام/ قابل انتقال به غیر
۰۴ مهر ۰۰ ، ۲۲:۱۴ ۱ نظر

هو/

 

 

یک‌جایی حوالی باران - دل باران‌خورده‌ی نم‌کشیده‌ام را می‌گویم - با رفیق نشستیم و از «لا یکلّف‌الله نفساً الا وسعها» گفتیم. نه از این روی سکّه که همیشه برای توجیه کم‌کاری‌های‌مان ورد زبان‌مان می‌شود. از آن روی سکّه گفتیم. از آن‌جا که برای تویی که اشک بر حسین (ع) روزی‌ات شده، نگاه به نامحرم شاید در مرتبه‌ی زنا نوشته شود. از آن‌جا که خدا بیش از این‌ها رویت حساب باز کرده. از آن‌جا که توقّعش از تو بیش‌تر است. شاید یک دل‌شکستن، یک صراحت لهجه‌ای که این روزها عادتت شده، یک جمله و چند کلمه، در نامه‌ی اعمالت مقارن با قتل نفس نوشته شود. قدر وسعت را بدان! یادت نرود هم‌طریق که «لایکلّف‌الله نفساً الّا وسعها» :)

 

 
 

 

بی‌نام/ قابل انتقال به غیر
۳۱ شهریور ۰۰ ، ۰۱:۱۰ ۱ نظر

هو/


یک،
این روزها، اکثر وقت‌ها که پرسه می‌زنم بین نوشته‌ها، دل‌گیر می‌شوم. خیلی بیش‌تر از قبل. انگار یک مرضی آمده افتاده توی خیلی از ما، من و تو، که هر روز بیش‌تر از دیروز بزرگ می‌شود. دل‌گیر می‌شوم این روزها از خواندن کسانی که همین دو سه سال پیش، خواندن‌شان گشایش دلم بود. آن‌قدر دل‌گیرم که می‌خواهم دیگر نه بنویسم، نه بخوانم. می‌دانید؟ حکایت اظهارنظرها - که برخی آن را به اشتباه نقد می‌نامند - این‌طور شده که مثل شلّاق به این طرف و آن طرف پرتابش می‌کنیم. گاهی اگر بازگردیم و نقدهای تمام یک‌سال اخیر خودمان را بخوانیم، اکثراً یک‌جنس و یک‌جور است. انگار حرف بیشتری نداریم؛ به‌جز همین کلمات تکراری. انگار مغزمان قفل کرده؛ در حالی‌که گمان آزاداندیشی و درست‌اندیشی و پویایی داریم. و مشکل می‌دانید از کجاست؟ این‌که یک گوشه نشسته‌ایم برای خودمان و فکر می‌کنیم زاویه‌ی نگاهمان برای اظهارنظر (به قول خودمان نقد کردن) در حوزه‌های اجتماعی به اندازه‌ی کافی بزرگ است. این‌که در خیالات و موهومات، ماجراهایی که نیاز به جامع‌نگری دارند را در حدّ ظرف شستن و خریدن لباس می‌بینیم و هر روز هم غرق‌تر می‌شویم در این اظهارات کوته‌بینانه‌مان. مثلاً خیلی ساده می‌گوییم چرا ماجرای سقوط هواپیمای اوکراین بعد از یک‌سال به هیچ کجا نرسید؟ ما، من و تو، مردم ایران - که گاهی تصوّر انقلابی بودن و مذهب و اخلاق اسلامی هم داریم - دچار عادت شده‌ایم. بی‌آنکه بدانیم و بفهمیم پرواز اوکراین چه فاجعه‌ای بوده و پرداختن به آن چه روند طاقت‌فرسایی دارد، برایش به خیال خودمان نقد منصفانه می‌نویسیم. بعضی‌هایمان توی همین نقد می‌مانیم و سرخوش و سرمست، ژست "ما می‌فهمیم" و "ما منتقد منصفیم" از خودمان ابراز می‌کنیم. بعضی دیگرمان که زرنگ‌تریم، دنبال ماجرا را می‌گیریم و بعد که به پاسخ‌های نسبتاً قانع‌کننده رسیدیم، با این ماجرای خاص منصفانه‌تر برخورد می‌کنیم، کمی از مواضع قبلی‌مان عقب می‌نشینیم؛ امّا از آن طرف نقد بعدی را کوک می‌کنیم: "دستتان بابت هواپیما درد نکند (اکثر وقت‌ها البته حتّی تشکر هم نمی‌کنیم و بی‌مقدّمه سراغ موضوع بعدی می‌رویم)؛ امّا بیایید پاسخ‌گوی کشته‌های تشییع کرمان باشید! اصلاً چرا نمی‌آیید افکار عمومی را تنویر کنید؟ چرا با مردم حرف نمی‌زنید؟"و دوباره روز از نو، روزی از نو :))))

دو،
یک زمانی آموزش‌و‌پرورش یک کار قشنگی می‌کرد. یک طرحی بود که یک روز، مسئولیّت همه چیز مدرسه را به دانش‌آموزان واگذار می‌کرد. یک دانش‌آموز مدیر می‌شد، یکی ناظم، یکی معلّم، یکی سرایدار، و خلاصه مدرسه را برای یک روز کاری اداره می‌کردند.
این، یکی از حلقه‌های گمشده‌ی جامعه و خصوصاً دانشگاه است. به نظرم یک طرحی باید باشد مثلاً برای آن دخترخانمِ دانشجوی بیست‌وسه ساله‌ای که در منزل پدری‌شان لوس و پرتوقّع بار آمده‌اند و فقط زبان می‌ریزند، تا یک هفته رئیس دانشکده‌ی خودشان شوند و تحت فشار دنیای واقعی و نه خیالی قرار بگیرند؛ بلکه کمی، فقط کمی، از زبان‌شان مراقبت کنند. یا مثلاً آن آقاپسر بیست‌ویک ساله‌ای که شده‌اند مسئول فلان تشکّل دانشجویی و زبان‌شان هزارماشاءالله دراز است در حرف زدن، کمی لمس کنند و آرام گیرند. حالا من نمی‌گویم عملکرد یک هفته‌ایِ امثالِ این بزرگواران زیر ذرّه‌بین قرار بگیرد و منتشر شود که بی‌آبرو شوند و همه بفهمند که فقط لب و دهان و زبان‌اند (برخلاف آن‌چه می‌گویند که نه! ما اهل حرف زدن نیستیم و اهل عمل‌ایم و فلان می‌کنیم و بهمان می‌شویم؛ ولی از حرف زدن‌شان واضح است که تا به حال محض رضای خدا مسئولیّت یک خانواده‌ی کوچک را هم نداشته‌اند!). همین که خودشان متوجّه شوند مسائل این‌قدر ساده و خطی نیستند که درباره‌شان این همه بچه‌گانه اظهارنظر می‌کنند و ژست می‌گیرند، کافی است.
می‌دانید؟ اصلاً ما توی این مملکت، باید یک وزارت‌خانه بسازیم که هر که فقط حرف زد را مسئولیّت دهد تا زیر بار پیچیدگی‌های مسئولیّت کمرش نصف شود و بفهمد ماجراها به این سادگی که او تصوّر می‌کند، نیست. مثلاً همین وریا غفوری به عنوان یک فوتبالیست معمولی هم مدّتی بشود وزیر این وزارت‌خانه تا کمی بادش خالی شود. بعضی‌ها که من در این یک‌سال اخیر دیده‌ام، و متأسفانه بیش‌ترشان از جنس مؤنث و به‌قول خودشان فعّال اجتماعی و مدافع حقوق فلان بوده‌اند، دیگر شورش را درآورده‌اند. از سر بیکاری است یا نه را نمی‌دانم؛ امّا قطعاً دو فاکتور اساسی دارند: اولاً دلسوزند؛ ثانیاً ساده‌انگارند. و راستش ترکیب این دو می‌شود "دوستیِ خاله‌خرسه" :) انگار مثلاً دارد درباره‌ی طرز تهیّه‌ی آش رشته نظر می‌دهد! جمهوری اسلامی باید چنین باشد؛ باید چنان باشد. بعد هم ذیلش افاضات می‌فرمایند: "چیز بزرگی نمی‌خواهم که... می‌گویم فقط رهبری و سایر مسئولین بیایند به مردم توضیح بدهند!". یا مثلاً "مجلس باید چنان کند، دولت باید چنین کند.". چشم، شما خیلی دلسوز و خالصید، امّا آن‌قدر از همه چیز پرت افتاده‌اید که جواب حرف و نقدهایتان یک کلمه است: چشم. ناراحت نشوید، امّا مسلّماً به‌قدری حرفهای‌تان باطن خام و نسنجیده دارد که ترتیب اثر داده نمی‌شود. چاره‌اش چیست؟ یک کاری دستتان بدهند که بفهمید یک من ماست چه‌قدر کره دارد :)

سه،
عطف به مورد دوم: اواخر دوره‌ی کارشناسی بودیم. به گمانم فروردین نود و سه بود. سال‌گرد شهادت شهید آوینی، مسعود فراستی را آورده بودند دانشگاه. تنها سؤالی که همه متّفق‌القول از او داشتیم این بود که شما که این همه با زبان برّان نقد می‌کنی، خودت یک فیلم بساز ببینیم عیار یک فیلم خوب چگونه است! جوابش می‌دانید چه بود؟ هر کسی ظرفیتی دارد. ظرفیت من فقط نقد کردن است؛ نه فیلم ساختن. :)))))
سلام خدا بر او، فرمود:
کونوا دعاة للناس بالخیر بغیر السنتکم. نه که حرف نزنیم؛ امّا یک حدّاقل‌هایی را داشته باشیم. لااقل این تصوّر را در ذهن‌مان داشته باشیم که تا وقتی خودمان یک مسئولیّت کوچکی نداشته‌ایم، احتمال این‌که اساساً توی باغ نباشیم، زیاد است. پس کمی آرام‌تر شویم؛ فقط کمی :)

چهار، 
دوستان من! ما، آدم‌های بغایت کوچک، وقتی در یک فضای کوچک مثل وبلاگ، مثل اینستا، مثل توئیتر، این چنین گاهی از بالا به پایین با انسان‌ها تعامل می‌کنیم؛ این چنین قاطعانه با وقایع و انسان‌ها مواجه می‌شویم، زنگ خطر بزرگی را باید درباره‌ی شخص خودمان حس کنیم. ما، آدم‌های عادی، وقتی در فضای کوچک خانواده نسبت به مادرمان، خواهرمان، فرزندمان، عزیزمان، آن چنان نپخته رفتار می‌کنیم و گاهی چنان قدرت هضم نداریم که می‌آییم درباره‌اش همین‌جا به صورت یک‌طرفه به قاضی می‌رویم و  می‌نویسیم، مطمئن باشیم در مسئولیّت‌های بالاتر دست کمی از منفورترین و بی‌ظرفیت‌ترین رئیس‌جمهور تاریخ ایران نخواهیم داشت. بین خودمان باشد: بدتر و خبیث‌تر و خودخواه‌تر از خیلی از این آقایان هم هستیم اگر فرصتش پیش بیاید. :)


+ کاش این جریان عدالتخواه، یکی دو تا نماینده در مجلس داشت که می‌فهمید این همه ادعاهایش، فقط ادّعاست. کاش بعضی از همین اینستاگرامرها، توئیتری‌ها و وبلاگ‌نویس‌ها هم... :)
بی‌نام/ قابل انتقال به غیر
۱۳ بهمن ۹۹ ، ۱۸:۲۷ ۱۱ نظر

هو/



بذارید واقع‌بین باشیم. من اواخر بهمن‌ماه سال گذشته، به‌صورت کاملاً مستقیم از یک مرد چینی کرونا گرفتم. تا قبل از اعلام رسمی، نمی‌دونستم کروناست. بعد که در اواخر دوره‌ی بیماریم بود، از طریق اعلام رسمی کشور و برنامه‌های صداوسیما متوجّه وجود بابرکت حضرتشان شدم. بسیار هم شدید بود، و چه‌بسا اگر خبر داشتیم این‌قدر می‌تونه خطرناک باشه، کارم به بستری می‌کشید. هر طور بود گذروندم اون دوره رو؛ و خب، این یک مورد قطعی برای بنده حساب می‌شد، چون حال بد اون چینیِ شریف رو دیده بودم.

اواسط تابستان، بنده دچار عطسه و سرفه و غیره شدم. طبیعتاً چون کشور توی پیک نبود، بنا رو بر کرونا نذاشتم و نرفتم توی قرنطینه. اگرچه که مراعات می‌کردم و چندلایه ماسک می‌زدم. ظرف چند روز خوب شدم. کرونا بوده؟ شاید. و احتمالاً پادتن‌های ناشی از سری قبلی ترتیبشو دادن و سریع تموم شده.

گذشت تا اوایل آبان‌ماه که رسماً مبتلا شدم. خانواده هم درگیر شدن. حال بد خودم هم‌زمان با حال بد بابا بود. و درباره‌ی مامان رسماً داشتم سکته می‌کردم. استرسی که برای مامان و بابا کشیدم، برای خودم نمی‌ذاشت بفهمم چه حالی دارم. فقط متوجه شدم که یه حالت سخت دیگه رو از سر گذروندم. پدر و مادر هم خوب شدن به لطف خدا. ولی من یکی دو هفته اضافه بر قرنطینه، هم‌چنان عوارض نسبتاً شدید تنفسی داشتم.

الآن بعد از حدود یک ماه که سر پا شدم، انتظار ندارم که دوباره مبتلا شده باشم. خستگی مفرط بدنم رو ترجیح می‌دم به کم‌خوابی و فشار این دو هفته نسبت بدم. به‌علاوه، گلودرد رو به آلودگی هوا. فقط پریروز رفیق می‌گفت که صدات گرفته. گرفتگی صدا رو هم به خوردن حلورده‌ی چند روز پیش نسبت می‌دم.


اولویت‌های زندگیم امروز و بعد از چند پیامک عوض شد. با این حساب، چهارشنبه مهم‌ترین کار این برهه از زندگیم را پیش رو دارم؛ درحالی‌که شاید تا قبل پیامک‌های امروز، مهم‌ترین کار فعلیم مربوط به سه‌شنبه می‌شد. امیدوارم که کم‌خوابی و آلودگی هوا و خوردن حلورده عامل اساسی وضعیت الآنم باشن، چون چهارشنبه رو دوست دارم. هم به‌خاطر این‌که روز مخصوص امام رضا (ع) و امام جواده (ع)، هم به‌خاطر کسی که ممکنه یه روز بیاد دست دلمو بگیره و ببره بذاره پیش امام رضا (ع). نتیجتاً، می‌خوام کاملاً منطقی با کرونا صحبت کنم و ازش خواهش کنم که بهم یه‌کم زمان بده. و البتّه به خدای کرونا می‌گم؛ اوّل از جانب اون بزرگوار، و دوم از طرف خودم: ربّ إنّی لما أنزلتَ إلیّ من خیر فقیر.
ان‌شاالله هر چه خیره.
بی‌نام/ قابل انتقال به غیر
۲۴ آذر ۹۹ ، ۰۰:۳۷ ۲ نظر

هو/



شب‌ها، آخرشب‌ها، وسط آن بیابان، از خوابگاه می‌زدیم بیرون. آن‌جا عقرب زیاد داشت. ما ولی نمی‌ترسیدیم از تاریکی شب و نیش عقرب‌ها. خلاف جهت قبله، مسیر شمال شرق را می‌گرفتیم تا می‌رسیدیم به یک ساختمان نیمه‌کاره. خودمان را می‌رساندیم به پشت‌بامش. رفیق، کتاب گناهان کبیره را می‌گذاشت وسط، نور موبایل می‌انداخت و از روش می‌خواند. عیناً از روش. کلمه‌هاش آسمانی بودند. دلمان تکان می‌خورد در آن تاریکی شب. کار هر شب‌مان شده بود. گاهی وسط کتاب خواندن‌مان چراغ‌گردانِ ماشینِ گشت حفاظت فیزیکی می‌آمد. آرام و بی‌صدا سرمان را پایین می‌گرفتیم. رد می‌شدند، می‌رفتند، ما هم ادامه می‌دادیم به خواندن.
کار هر شبمان شده بود. پنج سال پیش. وقتی که هر دوی‌مان با آدم این روزها خیلی فرق داشتیم.

این‌جا + برایم خاطره‌‌ها را زنده کرد رفیقِ آن روزها، آن شب‌ها. بعد پنج سال.



+ امشب داشتم به یک عزیزی که شوخیِ بی‌جای من، رویش تأثیر جدّی گذاشته بود، توضیح می‌دادم که جدّی نگیرد. که این حرف‌ها را سخت نگیرد. که من دیگر هیچ چیز را سخت نمی‌گیرم. که من، آن آدم سابق نیستم. راستش، آن آدم قبلی خیلی قوی بود و به‌واسطه‌ی قوّت ذهنش از بعضی مرزها عبور می‌کرد.
حالا ولی من خیلی ساده شده‌ام. ساده می‌گیرم. و از همه چیز مهم‌تر برایم مراعات حال دل آدم‌هاست. از همه چیز.

+ داشتم گزارش شهادت دکتر فخری‌زاده را می‌خواندم. تیم حفاظت چندبار تأکید کرده بود که امروز نباید حرکت کنیم. دکتر گفته بود سخت نگیرید؛ همین امروز باید برویم. رفت و شد. رفت و شد. رفت و شد. و آه که درس سخت نگرفتنش، می‌ارزید به تمام درس‌های دیگر.
از دکتر بالاتر، یک نفر را می‌شناسم که سحرگاه نوزدهم ماه رمضان، با زبان روزه آمد توی مسجد. دستش را گذاشت روی قاتلش که به شکم خوابیده بود. می‌دانست به شکم خوابیده تا شمشیر را پنهان کند. امّا ساده گرفت؛ لبخند زد؛ گفت به شکم خوابیدن کراهت دارد؛ و از قاتلش رد شد. رد شد و رفت توی محراب. رفت توی محراب و چند دقیقه بعد، فرق سرش با همان شمشیر پنهان‌شده در زیر شکمِ قاتل شکافته شد. اسمش علی جان بود؛ امیرالمؤمنین علی (ع).
این‌جا، وسط این همه آدمِ اشهدخوانده، جای سخت گرفتن نیست. این‌جا، بین این همه آدمی که بوی علی (ع) از سینه‌شان بلند می‌شود، جای سوءظن نیست. این‌جا، جای ساده‌لوحی و سهل‌انگاری و تفسیر به خیر است. حالا فوقِ فوقش یک نفر پیدا می‌شود یک گلوله توی سرت خالی می‌کند. فدای سرش. فدای سرت. ارزشش را ندارد که سخت بگیری.
بی‌نام/ قابل انتقال به غیر
۲۰ آذر ۹۹ ، ۰۱:۴۰ ۴ نظر

هو/


بعد آن همه فشار در هفته‌ی قبل، نصف شب دچار حمله‌ی قلبی شد، مشکوک به سکته. کارش به جاهای باریک کشید وسط این اوضاع کرونایی. برایش به شوخی نوشتم: به بیننده‌هامون بگید نظرتون درباره‌ی حمله‌ی قلبی چیه قربان؟ :)))
برایم نوشت:
بسم الله الرحمن الرحیم. ضمن عرض سلام خدمت بینندگان محترم! بسیار عالیه. من که تصمیم گرفتم هفته‌ای یه بار دچار حمله‌ی قلبی بشم تا بتونم مثل بچه‌ی آدم یه کم بخوابم، بخورم، و کنار عزیزام باشم.



+ حکایت مملکتی که بی‌کفایتی و سرسپردگی محض والیان پیشین‌اش، صدها سال از استقلال عقبش انداخته. حکایت آدم‌هایی که باید هم‌زمان به اندازه‌ی چندین نفر دوندگی و تلاش کنند، تا فاصله‌ی عقب‌افتادگی‌ها جبران شود. حکایت وقتی که حمله‌ی قلبی و بستری شدن، دوست‌داشتنی‌تر از روزهای عادی زندگی می‌شود. حکایت حجم بالای مسئولیت‌ها، که زمان بیماری برایت راحت‌تر از زمان سلامتی می‌شود. حکایت آقاجواد، از بی‌نام‌های خوش‌نام شهر.
بی‌نام/ قابل انتقال به غیر
۱۶ آذر ۹۹ ، ۱۵:۵۸ ۲ نظر

هوالنّور. النّور النّور.


سرطان مادر محمدصادق +، به مرحله‌ای رسیده که دکترا گفتن کاری ازمون برنمیاد؛ تماشا کنید تا بمیره.
پزشکی عاجز شده. پزشکی حقیره. مثل مهندسی که حقیره. مثل مهندسی که عاجزه.
این دانش‌های تجربی، پزشکی‌ها، مهندسی‌ها، این مدارک دهن‌پرکنی که من و محمدصادق یکی یه دونه‌شو تو جیبمون داریم، دارن تحقیر میشن پیش چشممون.
خدا، حقارت پزشکی رو برای صادق داره به اکمال می‌رسونه. دقیقاً مثل روزی که هلیکوپتر رفیق من، علی جانم، سقوط کرد و طعم حقارت مهندسی به کام من چشیده شد.
ما، من و صادق، با گوشت و پوستمون باید این حقارت‌ها رو درک کنیم. باید این زخم‌ها رو بچشیم، تا مراقب باشیم مردم از طرف ما دچار این درد و زخم‌ها نشن. تا جون بکَنیم و پوست بندازیم پشت دیوار پزشکیِ حقیر و مهندسیِ حقیرتر، درس بخونیم و قوی بشیم، که حقارت این علوم رو به عزّت خدا گره بزنیم و نذاریم حال آدمای دیگه رو بد کنن.

حال مادر محمدصادق خوب نیست؛ و این موضوع، حال داداش صادق منو بد کرده. پارسال، چشماشو واکرد، دید تخصصش رو قبول شده تهران، اومد، رفت تحت فشار محیط جدید و بزرگ، و از بعدش فشار روی فشار، فشار پشت فشار. هم به خودش، هم به همسرش. همسری که بعد زایمان، بعد به دنیا اومدن حانیه، حتماً تحت فشار بوده و هست. صادق بهتر از منِ مجرّد، از افسردگی بعد زایمان خانم‌ها خبر داره. از عوض شدن اخلاق خانم‌ها. از فشاری که بهشون میاد و حواسشونو پرت می‌کنه تا این فشارو منتقل کنن به زندگی مشترکشون. مثل محمدصادقی که حواسش پرت شد و فشاری که داره بهش میاد رو گذاشته روی زندگی مشترکش.

رفاقت من و محمدصادق، تو گرم‌ترین حالت خودشه. سال‌هاست که گرمِ گرمه. می‌دونید چرا؟ چون روزایی که من حالم خوب نبود و باهاش تندی می‌کردم، صادق بهم دل می‌داد، درکم می‌کرد، از تلخی و تندیم ناراحت نمی‌شد، و بند رفاقتمونو محکم نگه می‌داشت تو دستش تا من برگردم و حالم خوب بشه. و روزایی که صادق حالش خوب نبود و به قصد اذیت باهام بد تا می‌کرد، من حواسم بود که بهش دل بدم و نذارم رفاقتمون تحت تأثیر قرار بگیره. وقتی رفاقتمون به مو می‌رسید، یکیمون کوتاه میومد و مراقب بود که اون یکی رو تو آغوش بگیره. همیشه یه نفرمون یه سر این رفاقتو با چنگ و دندون نگه داشته که مونده. که گرم مونده.
ولی چند سال پیش، رفاقتم با علی‌رضا تموم شد. از وقتی که عقد کرد، یهویی عوض شد. بیش‌تر از یک سال بداخلاقی کرد؛ کم محلی کرد؛ اذیت کرد؛ لجبازی کرد. رفاقتمون سر جاش بود، تا روزی که منم شروع کردم اذیتش کنم و مثل خودش لجباز بشم. علی‌رضا بیش‌تر از یک سال سر طناب بداخلاقی رو کشید. رفاقتمون تو اون یک سال ادامه داشت، تا روزی که منم بلند شدم و اون یکی سر طناب لجبازی رو کشیدم. از همون روز که هر دو هم‌زمان کشیدیم، طناب رفاقتمون پاره شد؛ برای همیشه.

حالا، این روزا، صادق، تحت فشار قرار گرفته و حواسش نیست که باید سر طناب لجبازی‌ای که یه سرش تو دستای همسرشه رو رها کنه. حواسش نیست که هر چی بیش‌تر این طناب از دو طرف کشیده بشه، بیش‌تر انرژی دو طرف رو تخلیه می‌کنه. حواسش نیست که این طناب، ظاهرش طناب لجبازیه، باطنش طناب زندگیه، طناب ایمانه. آخ که اگه یکی‌شون، فقط یکی‌شون، یه سر این طنابو رها می‌کرد... آخ که اگه یکی‌شون می‌فهمید که اون یکی تحت چه فشاریه... آخ که اگه یکی‌شون تسویه‌حساب شخصی رو چند ماه عقب می‌انداخت...

محمدصادقِ منو این‌طور نبینید. خیلی دل‌گنده‌تر از این حرفاست. صادق رفت جسد محمدرسول رو از تو ماشین پیدا کرد، تو اون شرایط کشیدش بیرون، به پاش موند، خاکش کرد، همه کاره‌ی مراسمش شد، خم به ابروش نیاورد، محکم، محکم، محکم. صادق من محکم بود، محکم هست. توپ تکونش نمی‌داد، نمی‌ده. فقط الآن یه‌کم خسته شده. وگرنه برمی‌گرده دوباره.
همسرشم همین‌طور. همسر رفیق من، زن‌داداش من، خواهر من، خیلی قوی‌تر از این حرفا بود، هست. خانمی که لحظه‌های سخت زایمان رو تجربه کرده، آستانه‌ی تحمّلش خیلی فرق داره با من و صادق. خیلی فرق داره با دخترایی که هیچی از سختی دنیا سرشون نمی‌شه. فقط حواسش نیست که درد تنش این روزای همسرشو تحمّل کنه و بیشتر از این تکون نده به شوهرش.

محمدصادق منو این طور نبینید. این چیزایی که تو وبلاگش می‌نویسه رو باور نکنید. محمدصادق کسیه که من پشت سرش نماز خوندم، می‌خونم، و خواهم خوند. لجبازی‌های بچه‌گونه‌ی الآنشو نبینید. غرغر کردن‌های پیرمردطور الآنش‌ رو نبینید. دستشو می‌ذاره سر زانوهاش و بلند می‌شه همین روزا. رفیق من حق داره که این‌قدر لجباز شده باشه؛ همون‌طور که همسرش حق داره. ولی جفتشون، این جفتی که عِدل همدیگه‌ن، می‌گذرونن این روزا رو. و من همین روزا میام می‌گم که دیدین گفته بودم پست‌های محمدصادق رو باور نکنید؟
بی‌نام/ قابل انتقال به غیر
۱۵ آذر ۹۹ ، ۰۷:۲۷ ۸ نظر

هو/

 
تجسّم کنید:
چند دقیقه فرصت دارید یک مسافتی را بدوید و فقط ظرف چند دقیقه پرواز کنید. نمی‌دانید بناست با چه کسی یا کسانی مواجه شوید؛ امّا می‌دانید به قصد کشتن و کشته شدن دارید می‌روید.
چند دقیقه یک مسافتی را می‌دوید و فقط ظرف چند دقیقه پرواز می‌کنید. همان اولش تعیین مسیر می‌شوید؛ توی مسیر قرار می‌گیرید. با حداکثر سرعت؛ چند دقیقه تا درگیری.
حالا دوباره تجّسم کنید:
با سرعت خیلی بالا، خیلی خیلی بالا، حوالی 950 کیلومتر بر ساعت - فقط تصوّرش کنید - ، دارید حرکت می‌کنید؛ دم صبح، یک طرف آسمان تاریک، یک طرف روشن؛ هوا گرگ و میش؛ آدم گم می‌شود در بی‌‌کران آسمان.
آیا این آخرین تصاویری است که در قاب چشمان دنیایتان ثبت شده؟ شاید.
ذهنتان خالی است؛ نه زن، نه بچّه، نه پدر و مادر. گوشتان به کار است. مسئول رادار توی گوشتان می‌خواند و به‌سرعت شما را آماده می‌کند:
 
 

 

 
- بیرینگ 270 شما هستند؛ 30 مایل.
- Roger Sir (دریافت شد قربان)
- هیچ‌گونه اینترسپتوری رو من تأیید نمی‌کنم. اینا یقیناً از نوع بامبر (بمب‌افکن‌)ان.
- Roger Sir
- چهار فروند هدف به ارتفاع 15 هزارپا روی سنندج هستن، مشغول بمبارون.
- Roger Sir
- چهارتا به فاصله‌ی 30 مایل پشت سر همینا برای بمبارون میان.
- Roger Sir
- الان 80تا به راستتون‌ان؛ 30تا به راستتون‌ان؛ فاصله 18 مایل.
- Roger
- ظاهراً در پهلوی چپشون هستید. تعدادشون الان 4 تاست؛ در گردش به راست هستن.
- ...
 
از این‌جا چند دقیقه مکالمات قطع می‌شود. درگیری شروع شده با دو تا دسته‌ی 4 تایی. باز هم تجسّم کنید، توی تاریکی محض، ارتفاع بالا، سرعت خیلی بالا، زمان خیلی کوتاه. درگیری...
 
دو خلبان در سکوت‌اند. دیدن نقطه‌ی هواپیمای‌شان توی رادار قوّت قلب است؛ و این یعنی هنوز زنده‌‌اند. از آن طرفی‌ها یک نقطه از رادار کم می‌شود. خلبانِ خودی امّا چیزی نمی‌گوید. مسئول رادار به جوش و خروش می‌آید؛ بیش از جوش و خروش اوّلیه‌اش:
- احتمالاً زدید؛ چون حرکتی نداره.
خلبان در کوتاه‌‌ترین کلمات، به مسئول رادار می‌فهماند که بله، زده‌ام:
- خوردن زمینشم دیدم.
- موفق باشید؛ مچّکرم؛ ادامه بدید. نوعش چی بود؟
باز هم در کوتاه‌ترین کلمات؛ در اوج تواضع:
- میراژ (جنگنده‌‌ی افسانه‌ای اروپایی‌ها در آن زمان).
مسئول رادار حالا دیگر نمی‌تواند احساساتش را کنترل کند:
- یه دونه میراژ. دستت درد نکنه قربان! درود به شما قهرمانان جمهوری اسلامی.
 
 
 
پ.ن:
صداها را گوش کردید؟ :)
من نمی‌خواهم درگیر حاشیه‌‌های فنّی‌اش شوم. وقت برای مزخرفات فنّی زیاد داریم. بیایید فقط برگردیم عقب؛ فقط از نظر انسانی. چشم‌هایمان را ببندیم، خیال کنیم یک آدم، آن بالابالاهاست؛ با سرعت حدود 800- 900 کیلومتر بر ساعت؛ بین تاریکی‌ها؛ نمی‌داند چه چیزی انتظارش را می‌کشد؛ امّا می‌داند هر چه هست از نظر عدّه و توانایی خیلی بیش‌تر از اوست؛ بالاتر از اوست. دارد می‌رود جنگ؛ خونش امّا به جوش نمی‌آید؛ غلیان نمی‌کند. توی گوشش میدان جنگ را لحظه به لحظه ترسیم می‌کنند. می‌فهمانندش که 8 هواپیمای فوق مدرن انتظارش را می‌کشند. هر بار کوتاه می‌گوید؛ با آرامش تمام؛ بی‌تفاوت: Roger Sir.
باز هم با آب‌وتاب می‌گویند. باز هم با آرامش، در آن سرعت، در آن شرایط، جواب می‌دهد: Roger Sir.
حتّی تحریکش می‌کنند: سنندج، مردم غیرنظامی، زیر بمباران‌اند.
او امّا نقش خودش را در نقشه‌ی خدا شناخته. با تمام سرعت و قدرت دارد می‌رود؛ در عین حال با دلی آرام و قلبی مطمئن. انگار که به مقام رضا رسیده باشد. انگار که قضا و قدر و جبر و اختیار برایش حل شده باشد. بی‌آن‌که از شنیدن بمباران سنندج تهییج شود؛ باز هم با همان لحن، با همان طمأنینه، با همان کلمات: Roger Sir.
میراژ می‌زند؛ امّا چیزی نمی‌گوید. مسئول رادار فهمیده که مثل شیر دارد لشکر کفتارها را می‌درد. بالأخره سکوت را می‌شکند که قطعاً زده‌ای؛ توی رادار تکان نمی‌خورد. کوتاه جواب می‌شنود که کجای کاری مسئول رادار؟ زمین خوردنش را هم به چشم دیدم حتّی.
و بعد که رادار می‌پرسد نوعش چه بود؟ سینه سپر نمی‌کند که من میراژ زدم. حتّی نمی‌گوید که من واسطه‌ی خدا بودم که میراژ بزنم. یک‌جوری، با صدایی که مفهوم نیست، خیلی سریع، در حدّ یک کلام، در حدّ یک گزارش کوتاه، اشاره می‌کند: میراژ.
و حالا مسئول راداری که به وجد می‌آید و لب به تحسین می‌گشاید...
 
 
می‌دانید چه می‌شود که یک آدم این‌طور می‌شود؛ بی‌آنکه مستقیماً پای درس استاد اخلاق رفته باشد؟
هیچ چیز جز ایمان نمی‌تواند تحت آن شرایط، چنین سکینه‌‌ای به روح و لسان انسان بریزد.
 
 
 
+ مکالمات خلبان‌های زمان جنگ شنیدنی است. خیلی شنیدنی است. جنگ آسمان با زمین خیلی فرق دارد. آن‌جا، آدم تنهاست؛ غربت زیاد است؛ بوی خاک هم نمی‌آید. آن‌جا خدا نزدیک‌تر است؛ فقط خدا هست؛ تاریکی آسمان و خدای آسمان‌ها...
 
خدا اجرتان دهد آقای سید احسان نیکبخت که آمدی این مکالمات را گرفتی، بازسازی‌اش کردی، موسیقی همراهش گذاشتی، فیلم رویش سوار کردی، مستندش کردی، منتشرش کردی. مردم شاید زحماتت را ندیده باشند؛ خدای مردم ولی دید. همان خدایی که یک روز این مکالمات را شنید.
بی‌نام/ قابل انتقال به غیر
۰۷ آذر ۹۹ ، ۱۱:۱۳ ۱ نظر