هبوط

خیالک فی عینی،
و ذکرک فی فمی،
و مثواک فی قلبی،
فاین تغیب؟!

آخرین نظرات

هو/



شب‌ها، آخرشب‌ها، وسط آن بیابان، از خوابگاه می‌زدیم بیرون. آن‌جا عقرب زیاد داشت. ما ولی نمی‌ترسیدیم از تاریکی شب و نیش عقرب‌ها. خلاف جهت قبله، مسیر شمال شرق را می‌گرفتیم تا می‌رسیدیم به یک ساختمان نیمه‌کاره. خودمان را می‌رساندیم به پشت‌بامش. رفیق، کتاب گناهان کبیره را می‌گذاشت وسط، نور موبایل می‌انداخت و از روش می‌خواند. عیناً از روش. کلمه‌هاش آسمانی بودند. دلمان تکان می‌خورد در آن تاریکی شب. کار هر شب‌مان شده بود. گاهی وسط کتاب خواندن‌مان چراغ‌گردانِ ماشینِ گشت حفاظت فیزیکی می‌آمد. آرام و بی‌صدا سرمان را پایین می‌گرفتیم. رد می‌شدند، می‌رفتند، ما هم ادامه می‌دادیم به خواندن.
کار هر شبمان شده بود. پنج سال پیش. وقتی که هر دوی‌مان با آدم این روزها خیلی فرق داشتیم.

این‌جا + برایم خاطره‌‌ها را زنده کرد رفیقِ آن روزها، آن شب‌ها. بعد پنج سال.



+ امشب داشتم به یک عزیزی که شوخیِ بی‌جای من، رویش تأثیر جدّی گذاشته بود، توضیح می‌دادم که جدّی نگیرد. که این حرف‌ها را سخت نگیرد. که من دیگر هیچ چیز را سخت نمی‌گیرم. که من، آن آدم سابق نیستم. راستش، آن آدم قبلی خیلی قوی بود و به‌واسطه‌ی قوّت ذهنش از بعضی مرزها عبور می‌کرد.
حالا ولی من خیلی ساده شده‌ام. ساده می‌گیرم. و از همه چیز مهم‌تر برایم مراعات حال دل آدم‌هاست. از همه چیز.

+ داشتم گزارش شهادت دکتر فخری‌زاده را می‌خواندم. تیم حفاظت چندبار تأکید کرده بود که امروز نباید حرکت کنیم. دکتر گفته بود سخت نگیرید؛ همین امروز باید برویم. رفت و شد. رفت و شد. رفت و شد. و آه که درس سخت نگرفتنش، می‌ارزید به تمام درس‌های دیگر.
از دکتر بالاتر، یک نفر را می‌شناسم که سحرگاه نوزدهم ماه رمضان، با زبان روزه آمد توی مسجد. دستش را گذاشت روی قاتلش که به شکم خوابیده بود. می‌دانست به شکم خوابیده تا شمشیر را پنهان کند. امّا ساده گرفت؛ لبخند زد؛ گفت به شکم خوابیدن کراهت دارد؛ و از قاتلش رد شد. رد شد و رفت توی محراب. رفت توی محراب و چند دقیقه بعد، فرق سرش با همان شمشیر پنهان‌شده در زیر شکمِ قاتل شکافته شد. اسمش علی جان بود؛ امیرالمؤمنین علی (ع).
این‌جا، وسط این همه آدمِ اشهدخوانده، جای سخت گرفتن نیست. این‌جا، بین این همه آدمی که بوی علی (ع) از سینه‌شان بلند می‌شود، جای سوءظن نیست. این‌جا، جای ساده‌لوحی و سهل‌انگاری و تفسیر به خیر است. حالا فوقِ فوقش یک نفر پیدا می‌شود یک گلوله توی سرت خالی می‌کند. فدای سرش. فدای سرت. ارزشش را ندارد که سخت بگیری.
بی‌نام/ قابل انتقال به غیر
۲۰ آذر ۹۹ ، ۰۱:۴۰ ۴ نظر

 

هو/
 
 
داشتم برنامه‌های پیش رو را می‌دیدم. قرارهایی که گذاشته‌ام. چه‌قدر آدم را معطّل خودم نگه داشته‌ام. انگار چه شخصیت مهمّی هستم. من هیچ‌وقت نمی‌خواستم یک آدم تک‌بعدی باشم. حالا امّا تک‌بعدی شده‌ام. غرق کارهای خودم. انگار نه انگار که دنیایی پیرامون من است. دلم تنگ شستن ظرف‌های کثیف بعد از ناهار آشپزخانه‌ی مادر شده. دلم تنگ کوهنوردی‌ها، دویدن‌ها، فوتبال بازی کردن‌ها، فوتبال دیدن‌ها، کری خواندن‌ها و هیجان‌های پرتحرّک و پرخطر است. تحرّکم روز به روز کم‌تر شده و وزنم روز به روز بیش‌تر. این روزها پشت میز کار، می‌خورم و خوابم می‌برد حتّی. نسبت به سه سال پیش، دوازده کیلو وزن زیاد کرده‌ام. بعد از کرونای دوّمی که گرفتم و به برکت شدّتش پنج کیلو کاهش وزن تجربه کردم، حالا دو کیلو دوباره آمده روش. نیاز به دویدن دارم، آزاد شدن، رها بودن، پریدن. من امّا تک‌بعدی شده‌ام. رضا، دیشب زنگ زد. از طلاقش برایم گفت. از دختری که هنوز دوستش دارد. از طلاق یک‌طرفه. تا حوالی سپیدی صبح برایم تعریف کرد از روزگارش که سیاه شده. گریه می‌کرد پشت تلفن مثل بچه‌ها. آخرش گفت می‌آیی برویم مشهد؟ دلم پر کشید. هم برای مشهد، هم برای بودنم کنارش، مالیدن شانه‌هاش، پاک کردن اشک‌هاش، گره زدن دل شکسته و زخمی‌اش به پنجره فولاد. من امّا تک‌بعدی شده‌ام. مستندهایی که حسین از شهدا ساخته و می‌خواهد بسازد، لنگ دیدار با من مانده و من انگار نه انگار. توی برنامه‌هام هست که یک روزم را کامل برای او کنار بگذارم. آن یک روز امّا یکی دو ماه است که هنوز نرسیده. پروژه پشت پروژه اضافه می‌شود به کارهام. بیت‌المال پشت بیت‌المال می‌آید روی شانه‌هام. دانشجو پشت دانشجو اضافه می‌شود به دانشجوهای دانشگاهی‌ام. کار پشت کار می‌آید و مرا تک‌بعدی‌تر می‌کند. آدم‌های اطرافم امّا گاهی لنگ ظهر می‌آیند و با چشم‌های پف‌کرده می‌گویند خوابم برد.
 
قبل‌ترها حرص می‌خوردم از بی‌خیال بودن آدم‌ها. حالا ولی آرام‌ام. آرام می‌پرسم کجا بودی؟ آرام حرف می‌زنم که دیر آمدی. آرام می‌گویم کاش فلان می‌کردی. حق می‌دهم بهشان. آن‌ها مثل من نباید تک‌بعدی باشند؛ غلط باشند. نباید آن‌قدر مراقب اطرافشان نباشند که مدام دنبال حلالیت گرفتن از آدم‌هایی بیافتند که به جبر از ادای حقّشان عاجز مانده‌اند.
قبل‌ترها حرص می‌خوردم از کار کردن با متأهل‌ها. از مرخّصی گرفتن‌های سر بزنگاه‌شان. از اینکه پشت تلفن وقت گزارش دادن، می‌گفتند عیال دارد صدام می‌کند برای شام؛ نیم ساعت دیگر تماس می‌گیرم. از این‌که صبح شنبه‌ها دیر می‌آمدند و ظهر چهارشنبه‌ها زود می‌رفتند. حالا ولی حق می‌دهم به تک تک‌شان. نبودن‌هایشان را جبران می‌کنم. از خودم خرج می‌کنم برای پوشش دادن کارهایی که وظیفه‌ی آن‌هاست، بی‌آن‌که بفهمند. حتّی پشت تلفن، برای کاری که وظیفه‌ی اوست، می‌گویم مزاحم وقتت با خانواده نشدم؟ آدم‌ها نباید مثل من تک‌بعدی باشند. نمی‌خواهم بگذارم مثل باشند؛ غلط.
 
نمی‌دانم تا کی این روند را ادامه می‌دهم. خسته نشده‌ام. نتیجه‌ی کارهام را که می‌بینم، پر از انرژی می‌شوم. کور شدن چشمِ چشم آبی‌ها را دوست دارم. زندگی بر وفق مراد است؛ جز آن‌که من تک‌بعدی شده‌ام. جز آن‌که می‌ترسم ماهیت وجودم گره بخورد به این کارهایی که تا ابد تمام نمی‌شوند.
 
 
+ آخر شب توی گوشی می‌گردم و می‌رسم به این فیلم. به حرف‌های آخر فیلم لبخند می‌زنم و حق می‌دهم. قبل‌ترها ولی جملات این آدم‌ها، خواب ماندنشان، نبودنشان، سهل‌انگاری‌شان، عصبانی‌ام می‌کرد. آدم‌ها نباید تک‌بعدی شوند مثل من. :)

 

 
 
 
بی‌نام/ قابل انتقال به غیر
۱۸ آذر ۹۹ ، ۰۱:۳۹ ۴ نظر

هو/


بعد آن همه فشار در هفته‌ی قبل، نصف شب دچار حمله‌ی قلبی شد، مشکوک به سکته. کارش به جاهای باریک کشید وسط این اوضاع کرونایی. برایش به شوخی نوشتم: به بیننده‌هامون بگید نظرتون درباره‌ی حمله‌ی قلبی چیه قربان؟ :)))
برایم نوشت:
بسم الله الرحمن الرحیم. ضمن عرض سلام خدمت بینندگان محترم! بسیار عالیه. من که تصمیم گرفتم هفته‌ای یه بار دچار حمله‌ی قلبی بشم تا بتونم مثل بچه‌ی آدم یه کم بخوابم، بخورم، و کنار عزیزام باشم.



+ حکایت مملکتی که بی‌کفایتی و سرسپردگی محض والیان پیشین‌اش، صدها سال از استقلال عقبش انداخته. حکایت آدم‌هایی که باید هم‌زمان به اندازه‌ی چندین نفر دوندگی و تلاش کنند، تا فاصله‌ی عقب‌افتادگی‌ها جبران شود. حکایت وقتی که حمله‌ی قلبی و بستری شدن، دوست‌داشتنی‌تر از روزهای عادی زندگی می‌شود. حکایت حجم بالای مسئولیت‌ها، که زمان بیماری برایت راحت‌تر از زمان سلامتی می‌شود. حکایت آقاجواد، از بی‌نام‌های خوش‌نام شهر.
بی‌نام/ قابل انتقال به غیر
۱۶ آذر ۹۹ ، ۱۵:۵۸ ۲ نظر

هوالنّور. النّور النّور.


سرطان مادر محمدصادق +، به مرحله‌ای رسیده که دکترا گفتن کاری ازمون برنمیاد؛ تماشا کنید تا بمیره.
پزشکی عاجز شده. پزشکی حقیره. مثل مهندسی که حقیره. مثل مهندسی که عاجزه.
این دانش‌های تجربی، پزشکی‌ها، مهندسی‌ها، این مدارک دهن‌پرکنی که من و محمدصادق یکی یه دونه‌شو تو جیبمون داریم، دارن تحقیر میشن پیش چشممون.
خدا، حقارت پزشکی رو برای صادق داره به اکمال می‌رسونه. دقیقاً مثل روزی که هلیکوپتر رفیق من، علی جانم، سقوط کرد و طعم حقارت مهندسی به کام من چشیده شد.
ما، من و صادق، با گوشت و پوستمون باید این حقارت‌ها رو درک کنیم. باید این زخم‌ها رو بچشیم، تا مراقب باشیم مردم از طرف ما دچار این درد و زخم‌ها نشن. تا جون بکَنیم و پوست بندازیم پشت دیوار پزشکیِ حقیر و مهندسیِ حقیرتر، درس بخونیم و قوی بشیم، که حقارت این علوم رو به عزّت خدا گره بزنیم و نذاریم حال آدمای دیگه رو بد کنن.

حال مادر محمدصادق خوب نیست؛ و این موضوع، حال داداش صادق منو بد کرده. پارسال، چشماشو واکرد، دید تخصصش رو قبول شده تهران، اومد، رفت تحت فشار محیط جدید و بزرگ، و از بعدش فشار روی فشار، فشار پشت فشار. هم به خودش، هم به همسرش. همسری که بعد زایمان، بعد به دنیا اومدن حانیه، حتماً تحت فشار بوده و هست. صادق بهتر از منِ مجرّد، از افسردگی بعد زایمان خانم‌ها خبر داره. از عوض شدن اخلاق خانم‌ها. از فشاری که بهشون میاد و حواسشونو پرت می‌کنه تا این فشارو منتقل کنن به زندگی مشترکشون. مثل محمدصادقی که حواسش پرت شد و فشاری که داره بهش میاد رو گذاشته روی زندگی مشترکش.

رفاقت من و محمدصادق، تو گرم‌ترین حالت خودشه. سال‌هاست که گرمِ گرمه. می‌دونید چرا؟ چون روزایی که من حالم خوب نبود و باهاش تندی می‌کردم، صادق بهم دل می‌داد، درکم می‌کرد، از تلخی و تندیم ناراحت نمی‌شد، و بند رفاقتمونو محکم نگه می‌داشت تو دستش تا من برگردم و حالم خوب بشه. و روزایی که صادق حالش خوب نبود و به قصد اذیت باهام بد تا می‌کرد، من حواسم بود که بهش دل بدم و نذارم رفاقتمون تحت تأثیر قرار بگیره. وقتی رفاقتمون به مو می‌رسید، یکیمون کوتاه میومد و مراقب بود که اون یکی رو تو آغوش بگیره. همیشه یه نفرمون یه سر این رفاقتو با چنگ و دندون نگه داشته که مونده. که گرم مونده.
ولی چند سال پیش، رفاقتم با علی‌رضا تموم شد. از وقتی که عقد کرد، یهویی عوض شد. بیش‌تر از یک سال بداخلاقی کرد؛ کم محلی کرد؛ اذیت کرد؛ لجبازی کرد. رفاقتمون سر جاش بود، تا روزی که منم شروع کردم اذیتش کنم و مثل خودش لجباز بشم. علی‌رضا بیش‌تر از یک سال سر طناب بداخلاقی رو کشید. رفاقتمون تو اون یک سال ادامه داشت، تا روزی که منم بلند شدم و اون یکی سر طناب لجبازی رو کشیدم. از همون روز که هر دو هم‌زمان کشیدیم، طناب رفاقتمون پاره شد؛ برای همیشه.

حالا، این روزا، صادق، تحت فشار قرار گرفته و حواسش نیست که باید سر طناب لجبازی‌ای که یه سرش تو دستای همسرشه رو رها کنه. حواسش نیست که هر چی بیش‌تر این طناب از دو طرف کشیده بشه، بیش‌تر انرژی دو طرف رو تخلیه می‌کنه. حواسش نیست که این طناب، ظاهرش طناب لجبازیه، باطنش طناب زندگیه، طناب ایمانه. آخ که اگه یکی‌شون، فقط یکی‌شون، یه سر این طنابو رها می‌کرد... آخ که اگه یکی‌شون می‌فهمید که اون یکی تحت چه فشاریه... آخ که اگه یکی‌شون تسویه‌حساب شخصی رو چند ماه عقب می‌انداخت...

محمدصادقِ منو این‌طور نبینید. خیلی دل‌گنده‌تر از این حرفاست. صادق رفت جسد محمدرسول رو از تو ماشین پیدا کرد، تو اون شرایط کشیدش بیرون، به پاش موند، خاکش کرد، همه کاره‌ی مراسمش شد، خم به ابروش نیاورد، محکم، محکم، محکم. صادق من محکم بود، محکم هست. توپ تکونش نمی‌داد، نمی‌ده. فقط الآن یه‌کم خسته شده. وگرنه برمی‌گرده دوباره.
همسرشم همین‌طور. همسر رفیق من، زن‌داداش من، خواهر من، خیلی قوی‌تر از این حرفا بود، هست. خانمی که لحظه‌های سخت زایمان رو تجربه کرده، آستانه‌ی تحمّلش خیلی فرق داره با من و صادق. خیلی فرق داره با دخترایی که هیچی از سختی دنیا سرشون نمی‌شه. فقط حواسش نیست که درد تنش این روزای همسرشو تحمّل کنه و بیشتر از این تکون نده به شوهرش.

محمدصادق منو این طور نبینید. این چیزایی که تو وبلاگش می‌نویسه رو باور نکنید. محمدصادق کسیه که من پشت سرش نماز خوندم، می‌خونم، و خواهم خوند. لجبازی‌های بچه‌گونه‌ی الآنشو نبینید. غرغر کردن‌های پیرمردطور الآنش‌ رو نبینید. دستشو می‌ذاره سر زانوهاش و بلند می‌شه همین روزا. رفیق من حق داره که این‌قدر لجباز شده باشه؛ همون‌طور که همسرش حق داره. ولی جفتشون، این جفتی که عِدل همدیگه‌ن، می‌گذرونن این روزا رو. و من همین روزا میام می‌گم که دیدین گفته بودم پست‌های محمدصادق رو باور نکنید؟
بی‌نام/ قابل انتقال به غیر
۱۵ آذر ۹۹ ، ۰۷:۲۷ ۸ نظر

هو/


همین‌طور بی‌هوا بیایی پشت در. همین‌طور بی‌هوا بیایم در را باز کنم. بگویی بیا. دستم را بگیری. ببری یک جای خیلی سرد. بنشینیم کنار هم. وسط حرف زدن، سرت را بگذاری روی پاهام و بگویی: می‌خوام خستگی در کنم. 
سرت روی پاهام، چشمت توی چشم‌هام، دست بکشم بین موهات، دست بکشی روی صورتم. از گرمی دستت که می‌کشی به صورتم از خواب بیدار شوم. +

سه روز است می‌گویم این روزها جایت خیلی خالی است. از حجم دل‌تنگی‌ام، از زمزمه‌های دلم می‌دانستم وقت خواب دیدن است. ممنون که زود به زود به خوابم می‌آیی؛ خیلی بیش‌تر از زمان‌هایی که در بیداری هم‌دیگر را می‌دیدیم. من اصلاً به‌خاطر دیدنت در خواب، هر روز خودم را تا سرحدّ مرگ خسته می‌کنم؛ آن‌قدر که ناخودآگاه خوابم ببرد. دیگر قِلِقش دستم آمده. تو در خواب‌های بی‌اختیار می‌آیی؛ نه خواب‌هایی که به میل و اراده‌ی خودم می‌روم. کاش امّا منظورت را هر بار می‌فهمیدم. کاش تعبیر کارهات، نگاه‌هات، حرف‌هات را برایم می‌گفتی. کاش فاش بودی. کاش سردرگم‌تر از الآنم نمی‌کردی.


+ ما لا یُحکی؛ یبکی.
(آنچه بیان نشود؛ اشک می‌شود.)
بی‌نام/ قابل انتقال به غیر
۱۳ آذر ۹۹ ، ۰۱:۰۳ ۱ نظر

هو/

 
تجسّم کنید:
چند دقیقه فرصت دارید یک مسافتی را بدوید و فقط ظرف چند دقیقه پرواز کنید. نمی‌دانید بناست با چه کسی یا کسانی مواجه شوید؛ امّا می‌دانید به قصد کشتن و کشته شدن دارید می‌روید.
چند دقیقه یک مسافتی را می‌دوید و فقط ظرف چند دقیقه پرواز می‌کنید. همان اولش تعیین مسیر می‌شوید؛ توی مسیر قرار می‌گیرید. با حداکثر سرعت؛ چند دقیقه تا درگیری.
حالا دوباره تجّسم کنید:
با سرعت خیلی بالا، خیلی خیلی بالا، حوالی 950 کیلومتر بر ساعت - فقط تصوّرش کنید - ، دارید حرکت می‌کنید؛ دم صبح، یک طرف آسمان تاریک، یک طرف روشن؛ هوا گرگ و میش؛ آدم گم می‌شود در بی‌‌کران آسمان.
آیا این آخرین تصاویری است که در قاب چشمان دنیایتان ثبت شده؟ شاید.
ذهنتان خالی است؛ نه زن، نه بچّه، نه پدر و مادر. گوشتان به کار است. مسئول رادار توی گوشتان می‌خواند و به‌سرعت شما را آماده می‌کند:
 
 

 

 
- بیرینگ 270 شما هستند؛ 30 مایل.
- Roger Sir (دریافت شد قربان)
- هیچ‌گونه اینترسپتوری رو من تأیید نمی‌کنم. اینا یقیناً از نوع بامبر (بمب‌افکن‌)ان.
- Roger Sir
- چهار فروند هدف به ارتفاع 15 هزارپا روی سنندج هستن، مشغول بمبارون.
- Roger Sir
- چهارتا به فاصله‌ی 30 مایل پشت سر همینا برای بمبارون میان.
- Roger Sir
- الان 80تا به راستتون‌ان؛ 30تا به راستتون‌ان؛ فاصله 18 مایل.
- Roger
- ظاهراً در پهلوی چپشون هستید. تعدادشون الان 4 تاست؛ در گردش به راست هستن.
- ...
 
از این‌جا چند دقیقه مکالمات قطع می‌شود. درگیری شروع شده با دو تا دسته‌ی 4 تایی. باز هم تجسّم کنید، توی تاریکی محض، ارتفاع بالا، سرعت خیلی بالا، زمان خیلی کوتاه. درگیری...
 
دو خلبان در سکوت‌اند. دیدن نقطه‌ی هواپیمای‌شان توی رادار قوّت قلب است؛ و این یعنی هنوز زنده‌‌اند. از آن طرفی‌ها یک نقطه از رادار کم می‌شود. خلبانِ خودی امّا چیزی نمی‌گوید. مسئول رادار به جوش و خروش می‌آید؛ بیش از جوش و خروش اوّلیه‌اش:
- احتمالاً زدید؛ چون حرکتی نداره.
خلبان در کوتاه‌‌ترین کلمات، به مسئول رادار می‌فهماند که بله، زده‌ام:
- خوردن زمینشم دیدم.
- موفق باشید؛ مچّکرم؛ ادامه بدید. نوعش چی بود؟
باز هم در کوتاه‌ترین کلمات؛ در اوج تواضع:
- میراژ (جنگنده‌‌ی افسانه‌ای اروپایی‌ها در آن زمان).
مسئول رادار حالا دیگر نمی‌تواند احساساتش را کنترل کند:
- یه دونه میراژ. دستت درد نکنه قربان! درود به شما قهرمانان جمهوری اسلامی.
 
 
 
پ.ن:
صداها را گوش کردید؟ :)
من نمی‌خواهم درگیر حاشیه‌‌های فنّی‌اش شوم. وقت برای مزخرفات فنّی زیاد داریم. بیایید فقط برگردیم عقب؛ فقط از نظر انسانی. چشم‌هایمان را ببندیم، خیال کنیم یک آدم، آن بالابالاهاست؛ با سرعت حدود 800- 900 کیلومتر بر ساعت؛ بین تاریکی‌ها؛ نمی‌داند چه چیزی انتظارش را می‌کشد؛ امّا می‌داند هر چه هست از نظر عدّه و توانایی خیلی بیش‌تر از اوست؛ بالاتر از اوست. دارد می‌رود جنگ؛ خونش امّا به جوش نمی‌آید؛ غلیان نمی‌کند. توی گوشش میدان جنگ را لحظه به لحظه ترسیم می‌کنند. می‌فهمانندش که 8 هواپیمای فوق مدرن انتظارش را می‌کشند. هر بار کوتاه می‌گوید؛ با آرامش تمام؛ بی‌تفاوت: Roger Sir.
باز هم با آب‌وتاب می‌گویند. باز هم با آرامش، در آن سرعت، در آن شرایط، جواب می‌دهد: Roger Sir.
حتّی تحریکش می‌کنند: سنندج، مردم غیرنظامی، زیر بمباران‌اند.
او امّا نقش خودش را در نقشه‌ی خدا شناخته. با تمام سرعت و قدرت دارد می‌رود؛ در عین حال با دلی آرام و قلبی مطمئن. انگار که به مقام رضا رسیده باشد. انگار که قضا و قدر و جبر و اختیار برایش حل شده باشد. بی‌آن‌که از شنیدن بمباران سنندج تهییج شود؛ باز هم با همان لحن، با همان طمأنینه، با همان کلمات: Roger Sir.
میراژ می‌زند؛ امّا چیزی نمی‌گوید. مسئول رادار فهمیده که مثل شیر دارد لشکر کفتارها را می‌درد. بالأخره سکوت را می‌شکند که قطعاً زده‌ای؛ توی رادار تکان نمی‌خورد. کوتاه جواب می‌شنود که کجای کاری مسئول رادار؟ زمین خوردنش را هم به چشم دیدم حتّی.
و بعد که رادار می‌پرسد نوعش چه بود؟ سینه سپر نمی‌کند که من میراژ زدم. حتّی نمی‌گوید که من واسطه‌ی خدا بودم که میراژ بزنم. یک‌جوری، با صدایی که مفهوم نیست، خیلی سریع، در حدّ یک کلام، در حدّ یک گزارش کوتاه، اشاره می‌کند: میراژ.
و حالا مسئول راداری که به وجد می‌آید و لب به تحسین می‌گشاید...
 
 
می‌دانید چه می‌شود که یک آدم این‌طور می‌شود؛ بی‌آنکه مستقیماً پای درس استاد اخلاق رفته باشد؟
هیچ چیز جز ایمان نمی‌تواند تحت آن شرایط، چنین سکینه‌‌ای به روح و لسان انسان بریزد.
 
 
 
+ مکالمات خلبان‌های زمان جنگ شنیدنی است. خیلی شنیدنی است. جنگ آسمان با زمین خیلی فرق دارد. آن‌جا، آدم تنهاست؛ غربت زیاد است؛ بوی خاک هم نمی‌آید. آن‌جا خدا نزدیک‌تر است؛ فقط خدا هست؛ تاریکی آسمان و خدای آسمان‌ها...
 
خدا اجرتان دهد آقای سید احسان نیکبخت که آمدی این مکالمات را گرفتی، بازسازی‌اش کردی، موسیقی همراهش گذاشتی، فیلم رویش سوار کردی، مستندش کردی، منتشرش کردی. مردم شاید زحماتت را ندیده باشند؛ خدای مردم ولی دید. همان خدایی که یک روز این مکالمات را شنید.
بی‌نام/ قابل انتقال به غیر
۰۷ آذر ۹۹ ، ۱۱:۱۳ ۱ نظر

هو/


صد و بیست و شش،
صد و بیست و پنج،
صد و بیست و چهار...
ثانیه‌های قرمزرنگ، معکوس، شمارش می‌شوند. ردیف چهارم یا پنجم، پشت چراغ قرمز، منتظر... دیرمان شده؟ نمی‌دانم.


هشتاد و پنج،
نود،
به صد سانت نمی‌رسد، قد و قامت پسرکی که با ارفاق، پنج ساله است. بینی‌اش از شدّت سرما قرمز است.
یک چیزی توی دستش گرفته، ماشین به ماشین، جلو می‌آید؛ به راننده‌ها یک چیزی می‌گوید؛ از راننده‌ها یک چیزی می‌شنود. روی پنجه‌ی پاش بلند می‌شود تا از پشت پنجره‌ی ماشین قابل مشاهده باشد.
خداخدا می‌کنم به ما نرسد.
چراغ سبز می‌شود. پسر، همان وسط، بین ماشین‌ها می‌ایستد. از کنارش رد می‌شویم. می‌ترسم... می‌ترسم قدّ کوتاهش مانع دیدنش شود. ماشین‌ها به حرکت افتاده‌اند. می‌ترسم کسی او را نبیند و...

ثانیه‌های چراغ قرمز برای من اتلاف زندگی است؛
برای پسربچّه امّا اصل زندگی.




+ مملکتتان، شهرتان، شهرمان، بوی نا گرفته. حسّ‌اش می‌کنید؟
بی‌نام/ قابل انتقال به غیر
۰۴ آذر ۹۹ ، ۱۸:۰۲ ۷ نظر

هو/


حدود یک سال پیش، دکتر صدام کرد بروم دفتر ریاست دانشکده و با مضامینی مشابه این‌ها گفت: «این پسره، زن داره. سر کار هم می‌ره. از این انقلابی‌های شعاریه که فقط حرف می‌زنند. بااکراه قبولش کردم. برو ببین باید چه‌کار کنی با این موجود دوپا. من حوصله‌اش رو ندارم. سپردمش به خودت. راست کار خودته.»
گفتم چشم و آمدم بیرون. اسمش علی است؛ دانشجوی کارشناسی ارشد مهندسی هوافضا. یاعلی گفتم برای علی.


***


چند ماه بعد، دوباره این چرخه تکرار شد. در شرایط کاملاً متضاد، اما با نتیجه‌ی یکسان. دکتر با مضامین مشابه این‌ها گفت: «این پسره، فقط شعار می‌ده و حرف می‌زنه. بوی سیگار هم می‌ده. اینم با تو. راست کار خودته.».

گفتم چشم و آمدم بیرون. اسمش رامین است؛ دانشجوی کارشناسی ارشد مهندسی مکانیک. اسماً و رسماً یک برانداز. بدون ترس و در کمال شجاعت، ابراز می‌کند. از مدیران کانال چند هزار مِمبریِ لیبراسیون در تلگرام بود، قبل از این‌که پروژه‌اش را شروع کند. بک‌گراند تلگرامش هم پرچم شیر و خورشید است. علنی می‌گوید که من بسیجی حکومت بعدی‌ام. علناً می‌گوید من رو به کوروش نماز می‌خوانم. ملغمه‌ای از ایران باستان و نظام‌های لیبرال. رامین، دقیقاً نقطه‌ی متضاد علی است در عقاید و اخلاق. ضدّ زن، ضدّ فمینیسم، اهل فحش، عجیب، غریب. حدّاقل برای من عجیب، غریب. مدّتی به عادت شخصی‌اش می‌گفت «درود». من هم می‌خندیدم و جواب می‌دادم «علیک درود و رحمت‌الله».
دکتر همان روزهای اول گفت حوصله‌ی این یکی (رامین) را بیش‌تر از بقیّه ندارم. این یکی خیلی بیش‌تر از بقیّه، مال تو. لابد بنا به قاعده‌ی «هر چی آرزوی خوبه مال تو»...


***
 

من کارم را در این سال‌ها خوب یاد گرفته‌ام. خوب مشق و سعی‌وخطا کرده و آموخته‌ام که با حفظ اصول شخصی‌ام، آدم‌ها را به گوهر درون‌شان بشناسم، نه به آن‌چه از خیالاتشان ابراز می‌شود. انقلابی‌گری و لیبرالیسم و سلطنت‌طلبی، اصلاح‌طلبی و اصول‌گرایی، فمینیسم و جنبش زنان مسلمان، ولایت فقیه و ضدّ ولایت فقیه، بین بسیاری از مردم اطرافمان، بیش و پیش از آن‌که عقیده و خطّ مشی باشند، توهّم‌اند. هر کس عبد چیزی است که آن چیز دارد وجودش را بزرگ می‌کند؛ نه آن‌چه که او، آن را بزرگ می‌کند. اگر شرّ، یک نفر را بزرگ کرد، وجودش شر می‌شود. امّا اگر او شرّی را بزرگ کرد، خیال و سراب است که به شرّ نسبتش دهیم. هیچ قطعیّتی در شرّ بودنش نیست؛ حتّی اگر لجوج باشد. باید بخندیم به خیالش. حالا فوق فوقش چند صباحی در این دنیا لگدهای خیال‌انگیز انقلابی و ضدّ انقلابی و دینی و ضدّ دینی و فمینیستی و ضدّ فمینیستی و خلاصه از همین چارچوب‌های کلیشه‌ای و غیرکلیشه‌ای می‌زند، تا همراه زمین و زمان بچرخد و برسد به اصالتش. مثل خیلی‌ها که در تاریخ خوب در این جبهه و آن جبهه چرخیدند و بالأخره در جای خودشان، که گاهی فکرش را هم نمی‌کردند، آرام و قرار گرفتند. مثل بلعم باعورا، مثل سلمان محمّدی، مثل زُبیر، مثل شمر جانباز، مثل وهب نصرانی، مثل زُهیر، مثل سید مرتضی آوینی، مثل سید مهدی پوری‌حسینی. نشان به آن نشان که موقع خداحافظی با رامین، همان که به جای «سلام» می‌گفت «درود»، به جای «خداحافظ» می‌گوییم «یاعلی».
 

***
 

اخیراً جایی، شاید در همین وبلاگ‌ها خواندم، که آمده بود محضر صادق آل خدا (ع)، پر از گلایه، که محبّین شما در امانت خیانت می‌کنند، دروغ می‌گویند و در وعده تخلّف. اما مُبغضین شما در معامله صادق‌اند و خلف وعده در منش‌شان نیست. آمده بود گلایه از امام که دلم شکسته از معامله با محبّین و مأمومین شما.
سلام و صلوات خدا بر او، پاسخ داده بود:
الله ولی الذین آمنوا... یخرجهم من الظّلمات الی النور.
و الذین کفروا... اولیاءهم الطاغوت، یخرجونهم من النور الی الظلمات.
که این یکی‌ها را بگذار بچرخند. خدا به واسطه‌ی اصالتشان، از این ظلمت‌هایی که دلت را به تنگ آورده، بیرون‌شان می‌آورد. عاقبشتان نور است و نور. آن یکی‌ها را هم بگذار بچرخند، این سجده‌های یک ساعته و صداقت و امانتداری‌شان، همان نوری است که کم‌کم به اصل ظلمتشان می‌رساند. که از اصالت راه گریزی نیست عاقبت: کل شیء یرجع الی اصله؛ حتی اگر یک عمر ادای ضدّ اصلش را دربیاوریم.

 

 

 

 

+ آیه داریم برای اصالت طینت‌ها. آیه‌ای که ضمیمه می‌شود به یک روایت از کافی. خوانده‌اید آیه‌اش را؟

بی‌نام/ قابل انتقال به غیر
۳۰ آبان ۹۹ ، ۰۰:۱۹ ۵ نظر

 

هو/
 
 
پریروز رفیق گفت سه‌شنبه حقوق می‌دهند. بعد گفت البتّه حقوق مهرماه را. یک‌هو با خودم گفتم بروم ببینم چه‌قدر مانده. دیدم کمی بیش‌تر از چهل هزار، خیلی کم‌تر از پنجاه هزار. پیش خودم گفتم باید بروم یک قالب پنیر و دو تا نان سنگک بگیرم بیاورم خانه‌ای که نیست؛ بگویم این دو روز را با همین باید سر کنیم به کسی که توی زندگی‌ام نیست.
 
خیلی وقت بود، شاید از اوایل دوره‌ی کرونا، که اسکناس به دست نگرفته بودم. پریشب، بعد اذان، همه‌ی حسابم را تا جایی که می‌شد نقد کردم. پیاده برمی‌گشتم، شام نخورده، رسیدم به فلافلی، که پسر آمد جلوم؛ با دوچرخه‌اش، با بازیافت‌هایی که تلمبار کرده بود روی دوچرخه. گفتم شام خورده‌ای؟ گفت نه. خواستم بگویم من هم؛ می‌آیی با هم بخوریم؟ دیدم که چه؟ شاید به چیزی مهم‌تر از شام نیاز داشته باشد‌. خیلی از پول‌ها را همین‌طوری دادم بهش. کمی بیش‌تر از بیست هزار، خیلی کم‌تر از سی هزار. هر چه مانده بود را ساقه طلایی خریدم. آمدم اتاق؛ اتاقی که خانه نیست. با آب‌جوش، ساقه‌طلایی‌ها را سق می‌زدم این دو روز؛ با کسی که توی زندگی‌ام نیست.
 
امروز، کلاس مجازی‌ام را که تمام کردم، تلفنم را که از حالت پرواز خارج کردم، پیامک آمد. پول واریز شد. حسابم پر شد. کمی بیش‌تر از دو میلیون، خیلی کم‌تر از سه میلیون. دلم خواست بروم خرید کنم، دست پر برگردم به خانه ای که نیست؛ بگویم این به تلافی دو روزی که نان سنگک و پنیر خوردیم به کسی که توی زندگی‌ام نیست.

 

 

+ پنج سال پیش بود؛ همین روزها. من انتخاب کردم خانه‌ای را که نیست، کسی را که توی زندگی‌ام نیست. همان روزهایی که بقیّه، مثل همه‌ی آدم‌ها انتخاب می‌کردند خانه‌ای را که بسازند، کسی را که توی زندگی‌شان باشد.

یک روز حتماً باید برگردم عقب، کمی جوانی کنم.

بی‌نام/ قابل انتقال به غیر
۲۷ آبان ۹۹ ، ۱۰:۰۵ ۵ نظر

هو/


دوازده سال پیش، مدیر دبیرستان‌مان یک بار آمده بود سر کلاس، زبان به نصیحت، برای‌مان می‌گفت که اگر خوب باشید کسی نمی‌فهمد. یک عمر درست را بخوان، سر به زیر بیا مدرسه و برو، من که مدیرت هستم هم نمی‌شناسمت؛ چه رسد به دیگران. امّا یک روز دیوار مدرسه را خراب کن. لخت وسط پیاده‌رو راه برو. از فردا انگشت‌نمای همه می‌شوی.

امیر سرتیپ دادبین را می‌شناسیم؟ نه. اسمش را تا به حال شنیده‌ایم؟ نه. می‌دانیم فرمانده سابق نیروی زمینی ارتش و مشاور فعلی فرمانده کل است؟ نه. می‌دانیم از اول انقلاب، از پیش از انقلاب، انسان به تمام معنا بوده؟ نه. می‌دانیم در کردستان که سر می‌بریدند فرماندهی کرده، در دفاع مقدّس عین هشت سال را جنگیده، شرکت پنها (پشتیبانی و نوسازی هلیکوپترهای ایران) را مدیریت کرده، بودجه‌ی ارتش را سر و سامان داده، در کما فرو رفته و خیلی چیزهای دیگر؟ نه. می‌دانیم آدم است؟ نه. می‌دانیم خیلی آدم است؟ نه.

سرتیپ، منزل شخصی‌اش را دودستی داد به یک نفر که نیاز داشت. چون بازنشسته است، خانه سازمانی‌اش را هم تخلیه کرده که بیت‌المال بر گردنش نباشد. حالا آمده آرام می‌گوید من پنج میلیون حقوق می‌گیرم، دو نفریم، یک خانه‌ی کوچک برای‌مان پیدا کنید. در جواب کسی که دارد سفارش‌شان را برای حفظ شأن‌شان می‌کند هم می‌گویند شأن و منزلت مهم نیست. یک خانه‌ی ساده باشد.

مدیرمان می‌گفت اگر خوب باشید کسی نمی‌فهمد :)

 

 


 + رونوشت به منتقدین دل‌سوز. با غیر دل‌سوزهاش کاری ندارم. همین‌جا، به جای این سطرها، حرف‌ها نوشته بودم برای‌تان، امّا بی‌خیال. فقط آن‌که اخلاق را به بهانه‌ها فدا کرد، خیلی چیزها را سر بریده. امیدوارم وقتی روی سینه‌ی امام حسین نشسته‌ایم، این جملات یادمان نیاید و زودتر از منجلاب بی‌اخلاقی بیرون بیاییم.

بی‌نام/ قابل انتقال به غیر
۲۳ آبان ۹۹ ، ۱۴:۰۲ ۶ نظر