هبوط

امّا "تو" چیز دیگری ...

۶ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

خوش است خلوت؛ اگر یار، یارِ من باشد...

هو/

رسیدن از کثرت به وحدت سخت است. دور و برت که شلوغ بشود؛ سخت تر... کاش یک نفر مثل جناب بلال را داشتیم که به تأسی از پیامبرمان وقتی غبار شلوغی آدم ها خلوتمان را به هم می زد، دست می گذاشتیم روی شانه اش و می گفتیم "أرحنا یا بلال!"...
می دانید؟ من، آدمِ توی چشم آدم ها نیستم. آدم ردیف اول صف نماز جماعت ها و راهپیمایی ها نیستم. آدم توی فیلم ها و عکس ها نیستم. آدم میاندار سینه زنی های حاج محمود نیستم. آدم سر زبان ها نیستم...
نه که از جمع گریزان باشم؛ نه... محوریّت و پیش چشم و دم دست و سرِ زبان بودن در میان جمع برایم گران است. خلوت نداشتنِ قبل از جمع و در میان جمع و بعد از جمع قلبم را می فشارد.
جمع باشد؛ من هم هستم. خیلی هم هستم. اما از در میان جمع بودن و پرهیز از تصوّف که بگذریم، خلوت چیز دیگری است. یک جایی، پناهی، سکوتی برای فکر کردن... یک گوشه ای که بتوانم سرم را بکنم توی گریبانم و کسی را نبینم و کسی مرا نبیند. از امیرالمؤمنین (ع) یاد نگرفته ام هنوز، که قبل و حین و بعدِ هر چیز خدا را ببینم. دلم برای خدا که تنگ می شود، برای دیدنش می روم غار، خانقاه، خلأ، یک جایی دور از هیاهوها، دور از شما...

+ تازگی ها دلم زودزود تنگش می شود...


.::.


* عنوان از جناب حافظ است؛ رحمت الله علیه.
۰ نظر
الف سین

خون می خوریم در غم و حرفی نمی زنیم...

هو/


- مثل این که تو اصلاً نگران نیستی!
- هستم؛ ولی نه به اندازه ی تو. این ماجراهام تموم میشه.
- ولی من فکر می کنم این تازه اولشه. آخه این چه شغلیه که تو به جای این که بهش افتخار کنی از من که میخوام همسرت بشم هم مخفیش می کنی؟
- چرا وقتی باهام حرف میزنی بهم نگاه نمیکنی؟ سحر! من کار عجیبی نمی کنم! مثل یه معلمی که بعد از کلاس درسش میره مسافرکشی می کنه!
- اون معلم مشکل مالی داره که میره مسافرکشی میکنه. تو هم همین مشکلو داری؟
- ازدواج خرج داره دیگه!
- میثم من جدی دارم صحبت میکنم!
- خب سؤالت واقعاً خنده داره. کجاش عجیبه که یه استاد دانشگاه توی وقت اضافیش کار تحقیقاتی بکنه؟
- اون استادا بادیگارد ندارن! مسئله من اینه که تو چرا داری جایی کار می کنی که یه عده آدم میخوان بُکُشَنِت؟
- دلیلشو میلیون میلیون بار از رادیو، تلویزیون، رسانه ها گفتن و تو هم شنیدی!
- تو که می گفتی من از سیاست بیزارم!
- من کار سیاسی نمیکنم. کار من عِلمیه.
- تو میشی یکی از پیچ و مهره های قدرت.
- خیلی خب قبول! من شدم پیچ و مهره ی قدرت. تو راه حلت چیه؟ بگو! چیکار باید بکنیم؟
- از اینجا بریم.
- کجا بریم؟
- یه جایی که ... یه جایی که بدون وحشت بتونیم با هم قدم بزنیم. به زندگیمون، به آینده مون فکر کنیم. یه جایی که مجبور نشیم از ترس ترور فرار کنیم!
- به خدا سحر منم آرزومه در آرامش کنار تو کار تحقیقاتیمو بکنم. کجاست اونجا؟
- تو فقط کافیه لب تر کنی! رو دست می بَرَنِت میثم!
- من گرونم سحر!
- اونا ارزشتو میدونن.
- خیلی خب... قیمت من چقدره؟
- من نمیدونم! از این دوست و رفیقات که رفتن بپرس!
- اونا قیمت خودشونو دادن. من که هنوز خودمو به حراج نذاشتم!
- دیر یا زود مجبور میشی!
- الان تنها کسی که داره مجبورم میکنه تویی... از اون کسی که میخواد منو بکشه نمیترسم. ولی از دست دادن تو برام خیلی گرون تموم میشه
- من بخاطر خودت میگم میثم! ما دیگه اون موقع اینجا امنیت نداریم. مجبور میشی یه روز قبول کنی که تا توی اتاق خوابتم برات دوربین بذارن. تلفناتم که کنترل میشه. دیگه رفت و آمدمون با دوست و آشنا و فامیل اِنقدر سخت میشه که اونام ازمون فراری میشن. از کشورم که نمیتونیم خارج بشیم. میشیم مثل تبعیدی ها. اون وقته که ایران برامون میشه قفس!


(بادیگارد/ ابراهیم حاتمی کیا)


.::.

* عنوان از فاضل نظری است.


۰ نظر
الف سین

آن نه عشق است که از دل به زبان می آید...

هو/

ملاصدرا هم نرم نرمک می پرداخت به مسأله عشق زمینی و خاکی؛ عشق انسان به انسان؛ عشق نیمه ی سرخ سیب به نیمه ی دیگر؛ و مسائلی از این دست. و این که هر عشقی اگر برخوردار از طهارت باشد، بخشی از عشق به خداست، و عشقی است خدایی... اما عشق به دیگری ضرورتی است که از حادثه برمی خیزد، نه از اراده به انتخاب. و همین کار را مشکل می کند. در به در که نمی توان به دنبال محبوب خاکی گشت. درِ هر خانه را که نمی توان کوبید و پرسید: "آیا یارِ من این جا منزل نکرده است؟" سر هر رهگذر همچو اوباش نمی توان اِستاد و در انتظار عبور یار زمان را کشت...
و همین هاست که کار را مشکل می کند.../

.::.

تمام متن از "مردی در تبعید ابدی"ِ مرحوم نادر ابراهیمی است. 


* عنوان از سعدی است.


۰ نظر
الف سین

دیگه علی شده بیچاره...

هو/


گفت:
السّلامُ علیک یا رسول الله عَنّی، و عنِ ابنَتِکَ النّازلة فی جِوارکَ...
سلام بر تو ای رسول خدا. سلام من و سلام دخترت که اکنون در کنار تو آمده...

والسّریعة اللّحاقِ بک...
چه به سرعت به تو پیوست...

می دانید؟ کمتر از ده سال زندگی مشترک خیلی کم است... خاصّه اگر همسرت هیجده ساله باشد... خاصّه اگر پیامبرت، پدر همسرت، پسرعمویت، برادرت، تمام جان و وجودت دو سه ماه قبل ترش رفته باشد...
می دانید؟ داغ سخت است. داغِ روی داغ سخت تر... آن قدر سخت که صبرِ حضرتِ صبر هم تمام می شود. طاقتِ حضرتِ مشتاق هم طاق می شود...
قَلَّ یا رسول الله! عن صَفیّتِکَ صبری؛
و رَقَّ عنها تجلُّدی...


گفت:
فلَقَد استُرجِعَت الوَدیعة...
و أُخِذَتِ الرّهینة...

آن امانتی که نزد من سپرده بودی بازگردانده شد...
با اشک، تک تک فعل ها را مجهول صرف کرد. بی آن که خودش را فاعلِ فعل بداند. چه می دانم... شاید اگر به خودش بود حالا حالاها پس نمی داد... شاید اگر به زور از او پس نمی گرفتند، به این زودی ها امانت پیامبر (ص) را پس نمی فرستاد...

حاج آقا می گفت وسط غسل دادن فاطمه (س)، علی (ع) بی تاب بلند شد. بازوی کبود فاطمه (س)، فاتح خیبر و حنین را مغلوب کرد. آهی کشید و گفت چرا تا امروز نشانم نداده بودی؟ تازه فهمیده بود تمام این روزها چرا فاطمه (س) در خانه از او رو می گرفت ... تازه فهمیده بود که "حجت خدا بر تمام حجت ها" [۱] تمام این روزها اراده فرموده بود که "حجت خدا" از بازوی مجروحش چیزی نفهمد... [۱]
با چه غمی گفت:
فَأحفِها السؤال...
و استَبِرها الحال...

پسرعمو جان! رسول خدا!
هر کار کردم فاطمه ات نگفت چه شده... بازویش را ببین! هر چه سؤال می کنم دیگر جوابم را نمی دهد! شما از او سؤال کن! به من جواب نمی دهد! شما در سؤال کردنت آن قدر اصرار بورز که بگوید با او چه کردند... حالش را از او بپرس پسرعموجان! هر کار می کنم به من نمی گوید...

.::.

چه کسی می تواند جز علی (ع) برای فاطمه (س) روضه بخواند؟
کاش بودید و می دیدید حال جوادی آملی را وقتی خطبه ی دویست و دوی نهج البلاغه را می خواند. کاش بودید و می دیدید پیرمرد چه منقلب شده بود وقتی که کلمات امیرالمؤمنین (ع) به هنگام دفن حضرت فاطمه (س) را می خواند...
ما چه می فهمیم؟ ما ... چه می فهمیم... ؟

.::.

[۱] امام حسن عسکری (ع):
نحن حجج الله علی خلقه و جدّتنا فاطمة حجة الله علینا؛
ما (اهل بیت) حجت‌های خدا بر خلق او هستیم و جدّة ما فاطمه علیها السلام حجت خدا بر ما است.
(الاسرار الفاطمیه، ص ۹۹)


پ.ن: متن های عربی از خطبه ۲۰۲ نهج البلاغه است.


گوش کنید +

۰ نظر
الف سین

تو که هستی که زند بوسه به دستت پدرت؟

هو/


گفت: در بدنم احساس ضعف می کنم. گفتم: پدرجان! من شما را پناه می دهم به خدا از ضعف [۱] ...

+ همین دو خط برای یک عمرمان بس نیست؟ همین که فاطمه (س) پناه دهنده ی رسول خدا (ص) به خدا باشد. همان حبیبی که خودش پناه دهنده ی عالَم است به خدا...



پ.ن:
اینجا {کلیک کنید}


.::.

[۱] قالَ اِنّى اَجِدُ فى بَدَنى ضُعْفاً. فَقُلْتُ لَهُ اُعیذُکَ بِاللَّهِ یا اَبَتاهُ مِنَ الضُّعْفِ
(حدیث شریف کساء)
۰ نظر
الف سین

ز داغِ هجرِ تو می سوزم...

هو/


ده دوازده ماه پیش با حسین رفتیم سرِ مزار ابوعلی [۱] و چشم هامان را گره زدیم به چشم هاش. همین ده دوازده ماه پیش که حسین درمانده شده بود. درمانده و وامانده. مانده بود چه کار کند و چه بگوید که زینب دلش راضی شود به سر کردنِ چادر. پدر و مادر حسین به این راحتی ها زیر بار نمی رفتند که عروسشان چادری نباشد. و حسین هم زیر بار نمی رفت که زینب را به اجبار محبّت یا شرط و یا هر جبر دیگری چادری کند. حسین وا داد. قافیه را باخت. زینب را بدون چادر پذیرفت؛ با دسته دسته موهایی که از زیرِ روسری اش بیرون پاشیده بود؛ با ایمانی که توی قلبش جمع شده ولی به ظاهرش نرسیده بود... حسین عاشق شده بود. عاشقِ مستأصل... دلداده ای که گاه و بیگاه از - ما -  دوستانش مَتَلَک می شنید؛ بابت دل دادن به دختری که ظاهرش - مثل ما - متظاهر نبود.
همین ده دوازده ماه پیش بود که با حسین رفتیم مشهد. رفتیم حرم. حسین خیلی زود در همان دیدار اول توی صحن قدس حسابش را با امام رضا (ع) صاف کرد. یادش آمده بود که مادرمان فاطمه (س) حتی جلویِ کورِ نامحرم چادر سر می کرد. یادش آمده بود که مادرمان فاطمه (س) می گفت مردِ کور نمی بیند؛ خدا که می بیند! حسین دلش را یک دله کرد آن روز. یک دله کرد و حجاب بین خودش و خدا را از دلش برداشت...

بعدش زد به سرمان که برویم بهشت رضا، کنار قبر ابوعلی. حسین نشست کنارش... حتی کنار من که آن روز کور و کر بودم و نمی دیدم بینشان دارد چه می گذرد. از سفر که برگشتیم، یکی دو ماه بعد زینب بدون آن که حسین چیزی بگوید، چادر گذاشت. کمی بعدترش عقد کردند و شدند زن و شوهر. حالا، همین چند روز پیش، روز تولد حضرت زینب (س) - بعدِ ده دوازده ماه - حسین، زینب را برد مشهد. برد مشهد و به من تلگرام کرد "سلام حضرت محبوب! میتونی یه لوکیشن از ابوعلی برام همینمجا بفرستی؟". چه مراعات نظیری راه انداخته بود حسین... زینبی که روز تولد حضرت زینب (س) رفته بود بالا سرِ مزارِ فداییِ حضرتِ زینب (س)...

.::. 


+ نمی دانم بین حسین و ابوعلی چه گذشت. نمی دانم بین ابوعلی و زینب چه گذشت. من فقط نتیجه ی معجزه را به چشم دیدم. کور بود چشم هام و قبل ترش را ندید. من...فقط دلم می خواهد هر چه بین ابوعلی و زینب گذشته، قسمت تمام دخترها بشود... همین...
توی این عالَم خبرهاست... خبرهاست... خبرهاست...

++ آمدم تلگرام را زیر و رو کردم تا رسیدم به اسم ابوعلی. به وویس یک دقیقه و چهارده ثانیه ایش. به صدایی که در دلِ کویرِ شام لابه لای تنهایی اش خوانده بود؛ ضبط کرده بود؛ و بعد تلگرام کرده بود تا بماند... وویس ابوعلی را پیدا کردم و فوروارد کردم برای حسین. این صدا، صدای یک مجاهد فی سبیل الله است که به انقطاع کامل رسیده. صدای کسی که خدا را دیده و زل زده به رفقای شهیدش که دارند نگاهش می کنند. شما هم اگر دوست داشتید بشنوید!

 

 

 

 

.::.


[۱] ابوعلی اسم عملیاتی شهید مرتضی عطایی است. آن که آن قدر در سوریه پی شهادت رفت تا شهادت پی اش را گرفت. خودتان می توانید اسمش را سرچ کنید و پیگیر و در به درش بشوید. من شعورم در همین حدِ کم است. بیش از این نمی شناسمش.
 

 شما هم مثل من فکر می کنید؟ لوکیشن ابوعلی کربلاست؟ بین الحرمین...؟

 

 

 

* عنوان از فایل صوتی ابوعلی است.

۲ نظر
الف سین