هبوط

امّا "تو" چیز دیگری ...

یا بکُش؛ یا دانه ده؛ یا از قفس آزاد کن...

هو/

درست وقتی که دستِ زمختِ بُغض، گلویم را می فشارد؛
درست همان جایی که طوفانِ قضاوت های ناروا به ریشه های جوانِ نهالِ وجودم می تازد؛
زمانی که سیلِ حرف های جور و ناجور زمانه، زمینِ حاصلخیزِ دلم را می فرساید؛
آن دمی که وقاحتِ کلام را در قالبِ صراحتِ بیان جا می زنند؛
درست همان جا که پروا نکردن از خوفِ حضورِ تو را به بی پروایی و شجاعتِ مقدّس تعبیر می کنند؛
می آیی و درست در حوالیِ قرآنِ فجر [۱] یادم می اندازی که امروز، عاشورای من است و این جا کربلایم. روزگارِ ابتلایم به بلاها را با نگاه های تو قسمت می کنم. شک ندارم که دل آشوب و لبخند به لب روی تَل ایستاده ای به تماشای گودال قتلگاه.
باید که با سر رفت به سوی تیغ؛ 

با قلب رفت به سمت تیر؛ 

باید ادامه داد به راهی که مانده است...


.::.

پس بیا و ذره ذره جانم بستان.

رحم نکن تا این زجرکشی را طولانی تر کنی.
هر لحظه غروب عاشورا نزدیک تر می شود اما.
بسم الله...


+ دردِدل برای دل است؛ گفتن ندارد.

.::.

[۱] مبارکه ی اسراء، شریفه ی هفتاد و هشتم
الف سین

گیرد دلی بهانه ی پاییز در بهار...

هو/


بگم واسه ت از حرفای پشت تلفنمون که می گفت چند ماه قبل از مذاکرات هسته ای شون، تموم بچه هاییو که جونشونو با کار کردن تو این صنعت به خطر انداخته بودن پرت کردن بیرون؟
بگم واسه ت از حرفای درِ گوشیمون که می گفت اونی که تا همین چند سال پیش روی سانتریفیوژای نطنز کار می کرد و ممنوع التصویر بود، حالا داره روی لوله های فاضلاب نجف آباد کار می کنه و وسط یه مستند، تمام رُخ پیداش می شه؟
بگم واسه ت که به اسم امید اومد تا همه رو از مملکت و دینِ آباء و اجدادیشون ناامید کنه؟
چه قد دلم می خواد یکی بیاد بزنه تو گوشم و بگه پاشو رفیق! صبح شده! تموم شد این کابوس لعنتی!
می دونی چیه؟
دوشنبه ی هفته ی قبل، وقتی که دکتر ازم پرسید می خوای بری یا می مونی، یه لحظه باتری ساعتِ دنیام تموم شد و همه چیم از حرکت افتاد! افتاد تا همین دیشب که محمد گفت مدرک زبانتو بالاخره واسه شون فرستادی یا نه؟ و من دست کردم توی جیبم و باتریِ جدید انداختم توی ساعتِ دنیا و با تماااام احساساتم بهش گفتم این مملکت، ماشینم نیست که وقتی به خرج افتاد و شروع کرد اذیتم کنه با یه ماشین دیگه عوضش کنم.
آره...
من وسط دولت تدبیر، با تموم احساسم پشتِ پا می زنم به همه ی اونایی که می گن رفتن از مملکت عینِ عقلانیت و تدبیره.
می دونی چیه؟
من با احساسم می مونم پای ماشینی که به خرج افتاده. پای مملکتی که حالش خوش نیست. پای مردمی که هر روز قدرنشناس تر از روز قبلشون ان.
می دونی چیه؟
من وسط همین روزایی که کارگرِ کافی شاپِ دوستم تو رویای خارج رفتنش داره کفِ کافه رو تِی می کشه به خودم می گم هی رفیق! بیا رویای موندن خودمونو بسازیم.
می دونی چیه؟
من از پشتِ درِ اتاقِ فرمانده بی تقوای بسیجِ مسجدِ محلمون رد می شم و به خودم می گم هی رفیق! خودتو آماده کن! حالا حالاها باید باهاش زندگی کنی.
می دونی چیه؟
من عکس رئیس جمهورِ یه نظام شیعه رو می ذارم کنار عکس نخست وزیر یه نظام صهیونیستی و به خودم می گم هی رفیق! چقد سخته بفهمی کدومشون دروغگوترن...
می دونی چیه؟
من وقتی حاج آقا داره با هیجان می گه دعا کنید امام زمون بیاد و همه چی رو درست کنه، سخنرانیشو قطع می کنم و می گم کسی که شکمش از مال حروم پر شده توی بزنگاه کربلا حرفای امامشو نمی فهمه. بعدش که حاج آقا شروع می کنه توجیه کنه و حرف مفت بزنه به خودم می گم هی رفیق! بیا شروع کنیم بانکای ربوی این مملکتو یکی یکی منفجر کنیم.
می دونی چیه؟
من می رم وسط مردمی که همه شون توی خونه هاشون حداقل یه ماشین دارن و توی جیبشون دو تا موبایل کاشتن و سالی حداقل دو تا سفر می رن و هر روز و هر شب به جای شکر خدا و مطالبه ی معنویت و اخلاق از مسئولین، از گرونی و نداری و پول و پول و پول حرف می زنن و به قول اون تبلیغِ بزرگِ شهرداری، باطنِ زندگی خودشونو با ظاهر زندگیِ خارجیا مقایسه می کنن. بعدش با خودم می گم هی رفیق! باید کنار همینا بشی ملّت غیور ایران!
می دونی چیه؟
من می رم توی راهروی دانشگاه بین هم نسلایی که دغدغه ی آزادی معنوی رو به آزادی دنیوی فروختن و قیمت رأی شرافتمندانه شون، یه "تَکرار می کنم" و چنتا شعار و وعده ی توخالیِ آزادی حجاب و کنسرته، خمیازه می کشم و می گم هی رفیق! پروژه نهاییتو باید جلوی همینا دفاع کنی!
آره...
من احساساتی شدم. پرِ احساسم. حرفای احساسی می زنم و با احساساتم سرنوشتمو انتخاب می کنم.
می دونی چیه؟
تو از من چیزای محال می خوای. اومدی به منی که معادلات ریاضی رم با قلبم حل می کنم، می گی معادلات انسانیتو بدون احساساتت حل کن!
نه...
من هیچ جا نمی رم. به هیچ قیمتی هیچ جا نمی رم. می مونم برای امروزی که بویینگ و اِرباس و زیمنس با وقاحتشون، وقاحتِ تو رو تکمیل کردن. تویی که موشکای سپاه به داعشو به اسم خودت تموم کردی، هیچ بعید نیست زحمتای امثال ما رم به اسم خودت تموم کنی. تویی که بچه های صنعت هسته ای رو پرت کردی بیرون، هیچ بعید نیست که یه روز سر ما هم معامله کنی و پرتمون کنی بیرون. از تو هیچی بعید نیست. ولی هنر اینه که بمونیم و تحملت کنیم. من قید دکترا خوندن توی سوئدو می زنم، به خاطر این که اگه یه روزِ سخت باشه که مملکت، ما رو بخواد، اون روز، همین امروزه. نه فقط برای آسون کردنِ روزای سختِ مملکتم؛ بلکه می مونم تا در حد خودم جون بکَنَم و نذارم خرابکاریای شخصیِ تو به اسم نظامم نوشته بشه.
بازم واسه ت بگم؟
کسی که باید بره تویی؛ نه من...

وطن ویرانه از یار است یا اغیار یا هر دو؟
مصیبت از مسلمان هاست یا کفار یا هر دو؟
همه دادِ وطنخواهی زنند، اما نمی دانم
وطنخواهی به گفتار است یا کردار یا هر دو؟






+ می دونین چیه؟
من نمی خوام از این چیزا واسه تون بگم و بنویسم. من اینجا از مرگ و خدای مرگ واسه ت می گم. از گمشده ی این روزامون. من نمی خوام مشغولت کنم به مشغولیتایی که همه باهاش مشغولت می کنن. من می خوام یادت باشه که قراره بمیری. پس فردا؛ فردا؛ یا همین امشب...

الف سین

چرندیات 028

هو/


آدمِ خانه و خانواده هم باید بود توی زندگی گاهی. مثلاً این‌که ‌لحظه‌های ناب شعبانت را جاری کنی لابه‌لای عزیزترین آدم‌های زندگی‌ت. مثلاً این‌که ناب‌ترین لحظه‌های عمر خواهرزاده‌هات را بگیری توی دستت و خرج کنی. مثلاً این‌که از عصر بنشینیم سه تایی با هم فوتبال لیورپول را ببینیم و تا خود اذان مدام دعا کنیم که محمدصلاحِ مسلمان گل بزند تا بعدش سجده کند و ما هم یاد بگیریم که بعد از گل‌هایی که توی زندگی می‌زنیم سجده کنیم. تازه ما یاد گرفتیم بعد از گل‌هایی که در زندگی می‌خوریم هم سجده کنیم حتی. لابه‌لای تماشای فوتبال سرود و شعار “You’ll never walk alone” باشگاه لیورپول [کلیک +] را هم از منظر الهی با وروجک بررسی کردیم و بعد از پاسخ‌های جدیِ بچه‌گانه به سیلِ سؤالات بزرگانه‌ و فلسفی حَضَرات، فهمیدیم که چون خدا همیشه و همه جا هست، ما هرگز تنها قدم نخواهیم زد! 

فوتبال تمام شد؛ ولی برای ما تازه اصل ماجرا از اذان و موقع نماز شروع شد. موج سؤالات جدید که چرا نماز می خوانیم؟ محمدصلاح هم نماز می خواند؟ و مهم تر از همه برای خودم، این بود که یک بچه را چه طور می شود مشغول کرد و با خیال راحت به نماز ایستاد؟ جوابش خیلی واضح است: «مکبّری»! کافی است خودت نماز بخوانی و بچه ها جلوی چشمت مکبّرت شوند. نماز اول وقتم کمی از وقتش خارج شد؛ اما می ارزید به تمرین مکبّری با یک بچه ی پنج ساله! بچه ای که بعدِ سلامِ نماز با جمله‌ی شیرینش تمام عشق دنیا را هوار کرد توی دلم: «ذکرِ حضرتِ تسبیجات سلامٌ علیها»!!!

سکانس آخر فیلمِ امشب من و بچه ها آن‌جا بود که داییِ فیلسوفِ همه‌چیزدانِ تماشاچیِ فوتبالِ امامِ جماعت، حالا باید سرآشپز هم می‌شد! چون هر سه تای ما آدمیم و آدم ها گرسنه می شوند چون! در همین راستا ما تصمیم گرفتیم با هم غذای هواپیمایی بخوریم! و من هم سرآشپز باید می شدم و هم مهماندار هواپیما! رسماً یک چندشغله ی بی وژدان در نظامِ مقدسِ جمهوریِ اسلامی! خلاصه که بچه‌ها از منوی بلندبالای سرآشپز، یک غذای ایتالیایی به اسم «چِزاره نیمروزینّو» انتخاب کردند و این شد که ما سه تا یک شبه مرزهای صنعت کیترینگ هما [کلیک +] را جابه‌جا کردیم.

حالا من مانده‌ام و یک عالمه کار تلمبار شده و بچه‌هایی که قرار نیست بخوابند هنوز!!!



+ به گمانم امروز نقشم را با علیرضا [+] جابه‌جا کردم. از بس که بعد ازدواجش مردِ خانه و خانواده شده. لعنتی، ماسوای زنش به کتف چپش هم نیستند! خدا هدایتش کند که بازگشت همه به سوی اوست! :)))

۱۹ نظر
الف سین

غم صیقل خداست؛ خدایا! زِ ما مگیر...

هو/


شهرشون نه پلیس داشت، نه وکیل، نه قاضی، نه زندان. سرِ چارراها دوربین نبود. بقالی هاش فروشنده نداشتن. می رفتی هر چی دلت می خواست برمی داشتی. نونواهاش نونِ مجانی می دادن دستِ مردم. شهرشون بانک نداشت. ماشیناشون بوق نداشت. مردم سرِ زمینا و توی باغاشون داشتن محصولاتشونو آبیاری می کردن. انگار که همّه ی همّه ی مردمِ شهر، زمین داشتن و کشاورز بودن. پسربچه ها داشتن درختای توت رو تکون می دادن و دختربچه ها تندتند توتا رو از روی زمین جمع می کردن. آقای دکتر از بیمارستان اومد بیرون و نشست کنار نظافتچیِ توالتِ عمومیِ پارک و با همدیگه چای خوردن. دانشجوها به جای غر زدن، هر روز عصر که کلاساشون تموم می شد، با همدیگه شهرو جارو می کردن. سرِ اذون پرنده تو خیابونای شهر پر نمی زد. شهرشون مجرد نداشت؛ مطلقه نداشت؛ بی سرپرست و بدسرپرست نداشت. بیشتر خانومای شهر باافتخار می گفتن من یه مادرِ تمام وقتم. شهرشون نه فقیر داشت و نه غنی. نه بزرگ داشت و نه کوچیک. شهرشون کدخدا نداشت؛ ولی تا دلتون بخواد خدا داشت...
از تاکسی که پیاده شدم، دست کردم توی جیبم و یه دو تومنی دادم به راننده. با تعجب نگام کرد و گفت مال این اطراف نیستی؟ گفتم چه طور مگه؟ گفت توی شهر ما هنوز پول اختراع نشده پسرجان! گفتم پس چه طوری با هم معامله و تعامل می کنین؟ گفت همه ی اهالی شهر برای خاطر خدا نیازای همدیگه رو رفع می کنن. این جا کسی طمع نمی کنه. همه قانع ان. آدما در حد نیاز روزانه شون به همدیگه مجانی خدمات می دن و از همدیگه مجانی خدمات می گیرن.
رسیدم به پیرمرد. گفتم حاج آقا! شما چه طوری این آرمانشهرو ساختین؟ گفت ماجرا از روزی شروع شد که تصمیم گرفتیم توی شهرمون قبرستون نداشته باشیم. ما مُرده هامونو پایِ درِ خونه هامون دفن می کنیم. هر روز صبح که از خونه میایم بیرون چشممون میفته به قبر عزیزامون و یادمون میاد که اونا هم یه روز صبح با پای خودشون از درِ خونه بیرون رفتن و دیگه هیچ وقت نتونستن به اختیار خودشون برگردن خونه. هر شبم که برمی گردیم خونه دوباره چشممون میفته به همون قبرا و یادمون میاد که عزیزامون شب که رفتن تو خونه خوابیدن، دیگه صبح نتونستن به اختیار خودشون از خواب بیدار شن. ما یه عُمره که هر روز با یاد مرگ از خواب بیدار می شیم و هر شب با یاد مرگ به خواب می ریم...


.::.


* عنوان از جناب شهریار است.

۲ نظر
الف سین

ای آرزویِ آرزو! مستان سلامت می کنند...

هو/

بالاخره یه روزی میاد که به خودمون میایم. 

یه روزی که می فهمیم یه عالمه روز نفهمیده بودیم. یه روزی که به گریه هامون می خندیم و به خنده هامون گریه می کنیم. همون روزی که ما رو روی دستشون بالا می برن و به فاصله ی چن دیقه بعد میندازنمون اون پایینِ پایینِ پایین...

بالاخره یه روزی میاد که به خودمون میایم...


الف سین

تا روم از پی یار دگری و این صوبتا و اینا!

بسم الله

این پست الصاق می شود به این پست [کلیک +]


خب حتماً خواننده های بلاگ می دونن که ما چند ماهه در مورد روزمرگی های زندگی کردن در خارج از کشور با دوستان خارج نشین مختلفمون گپ می زنیم. و خب قرارمون با اهالی بلاگ این بود که هر از گاهی این جا هم ازش بگیم و بشنویم. دو سه روز پیش یکی از دوستانِ ساکنِ غرب زحمت کشید، وقت گذاشت؛ فایل های صحبتاش رو یکی یکی کلین کرد؛ برام فرستاد و بنا به عادتِ قشنگِ خودش، برای هر کدوم از فایل ها یه تیتر جالب انتخاب کرد.
موضوع این بخش از صحبت ما خورد و خوراک و تغذیه تو یه کشور غیراسلامی بود. البته ایشون لطف کرده و یه جاهایی وارد یه حوزه هایی شده که شنیدنش برای همه مون می تونه جذاب و جدید باشه. پس بیاین بشینیم و لابه لای حرفاش، از ویزیت مجانی و پیشنهادات یه پزشکِ تغذیه ی مسلمانِ تحصیل کرده ی آمریکا لذت ببریم :)))

+ یه موضوعی توی وویس ها مطرح میشه تحت عنوان محصولات غذایی تراریخته. خاطرم هست چند ماه پیش صدا و سیما یه گزارش براش رفت. و البته چند هفته پیش هم توی یکی از شبکه های مجازی داشتم یه سری نقد جدی به دولت تو این حوزه مطالعه می کردم. جالبه بدونید که یه قشری توی ایران از این موضوع حمایت می کنن که خب برای همه مون روشن و طبیعیه که این قشر عضو چه گروه و دسته ای باشن. :) جالبه بدونید که بر خلاف این دسته از هموطنانمون، در اروپا و حتی آمریکا تشکل های مردمی علیه این مدل خوراکی ها تشکیل شده. اما خب تو کشور ما زمزمه هاش توی این دولت اخیر شنیده می شد که در راستای تعملات جهانی (!) پای این محصولات به کشورمون باز بشه و بعضیا می گن که خیلی وقته شده...
شخصاً فرصت نکردم تو این زمینه تحقیق کنم و ببینم دولتمون چه خدمتی در این عرصه به غرب (!) و مردم خودش (!!) کرده. پس تقوا اجازه نمی ده اظهارنظر کنم و سپاسگزار زحماتشون باشم! اما در مورد اصل ماجرا فقط به این بسنده می کنم که خلقت اون موجوداتی که ما بهشون میگیم "آفت" هم حکمت داره.
کلام آخر این که مراقب عزیزانتون باشین که از محصولات تراریخته استفاده نکنن. خصوصاً این که جایی خوندم که نظارت و الزام جدی ای برای واردکننده هاش ایجاد نکردن که این محصولات رو در فروشگاه ها با برچسب های صریح و مشخص، از سایر محصولات متمایز کنن (و البته نمی دونم این ادعایی که خوندم چه قدر صحت داره.) خلاصه که سعی کنید تا جایی که میشه تو محصولات خوراکی، از نوع ایرانیِ شناخته شده بخورید که از شرّ این تراریخته ها در امان بمونید. سَلّمنا :)
 

.::.


فایل های صوتیِ ارسالی علیِ عزیز با تیترهایی که خودش براشون انتخاب کرده:

 

۱. بخور جاانم، اینا از حلااالم حلالتره! 😁

 

 

 

۲. کودوم گوشتها برای مصرف بهترن؟

 

 

آخه شک دارم ذبحش حلاله یا نه!؟🤔

Ham...

Pork Lab Results

 

۳. فرق "ژلاتین" و جایگزینش "پکتین"..

40 تا ماده برای تهیه کیک؟؟!

تا میتوانید بخورید و بیاشامید تا دیابت بگیرید..

سوء تغذیه؟؟ این بابا که سه برابر من وزنشه!!😂🍔

GMO تراریخته و یا (به اصطلاح) اصلاح بذر!!🌽

 

۴. قهوه ی کپک زده‌مون رو ببریم اروپا آب کنیم یا آمریکا؟

چند درصد پول شیمی درمانی میره تو جیب دکترای سرطان؟

پیش بسوی دنیایی پر از...

میوه ی خوشگل بخرم، یا خوشمزه؟

Organic, Antibiotic Free, Cage Free 🐣🐔🍎🍓

 

۵. حالا غذا حلالی گیرم نیاد چیچی بخورم من؟

پروتئین نخورم میمیرم؟؟

چی بخورم پروتئین گوشتیم تأمین بشه؟

اونا ما رو تحریم میکنن، ما هم اونا رو😄

 

۷ نظر
الف سین

در مجلسِ عشّاق قراری دگر است..

هو/


"آره خب...
من فروردینی ام؛ بهاری ام. همون اول بهار چشمامو با شکوفه ها وا کردم؛ به شکوفه ها واکردم... بهار واسه م یه رنگ دیگه داره..."
می دونی؟ شاید اگه ده پونزده سال پیش بود، تمومِ جمله های بالا رو با همین لحن بهت می گفتم. که بهارو بیشتر پاییز دوست دارم و پاییزو بیشتر تابستون و تابستونو بیشتر زمستون. بعدشم بهت می گفتم که اما زمستون واسه م دوست داشتنی تر از پاییزه و با همین جمله ی آخری پاک گیجت می کردم. حالا ولی اوضاع عوض شده. حالا دیگه حتی به فصلای سالم می گم با هم دعوا نکنین؛ "انَّ اکرمکم عندالله اتقاکم"!

***

می دونی؟
ده پونزده سال پیش، فروردین واسه م پر از عطر زندگی بود. فروررین که می شد، حس قاصدکی رو داشتم که از فرطِ سبکی ریشه های زمینیشو رها می کرد و قاصد حرفای زمینیا می شد به دل آسمونیا.
اوج فروردینم تو اردیبهشت بود ولی. هنوزم اردیبهشت واسه م بوی بهشت می ده. انگار که بهشت سنگین می شه و میاد روی زمین. آدمو پر می کنه از عطرِ بی دغدغگی.
فروردینِ من همون اوایل خرداد به پختگی می رسید و می خواست از درختش جدا بشه. همیشه خرداد یه عالمه تضاد می پاشید تو صورتِ دلم. صبح تا عصر با استرسِ امتحانای نوبت دومِ فردا درس می خوندم و عصر از هفت دولت آزاد و از هفت آزاد آزادتر، تو پارکِ سر کوچه تمامِ غایتِ زندگیم این می شد که یه جوری شوت بزنم که دروازه بان جا بمونه و توپم از بین دو تا درختِ چنار رد بشه و من داد بزنم گُ.....ل! آخه اون موقه ها ما به وسط اون دو تا درختِ چنار می گفتیم دروازه! خلاصه خرداد من پر بود از بیم و امید؛ خوف و رجا؛ گریه و خنده... پر بود از سختی و آسونی... خرداد دیوونه بود؛ اوج دیوونگی دیوونه هایی که دیوونه ی خرداد بودن...

***

می دونی؟
این چار پنج ساله رجب واسه م پر از عطر زندگی بوده. رجب که می شد، حس قاصدکی رو داشتم که از فرطِ سبکی از ریشه های زمینیش دل می کند و قصد آسمون می کرد. رجب که می شد هوای حرم به سرم می زد. بال درمی آوردم. سبک تر از قاصدک می شدم حتی. آسمونا رو یکی یکی بالا می رفتم تا برسم به آسمونِ هشتم. به اون جایی که کفشداری هاش تفسیرِ آیه های بهشتیِ قرآنه. که سقاخونه شو با آبِ حوض کوثر پر می کنن. که نقاره خونه ش آدمو یادِ حرمِ امام رضای آدم زمینیا میندازه...
اوج رجبم تو شعبان بود ولی. می دونی؟ می گن بهشت بوی شعبان می ده. می گن خیابونای بهشت پر از شربتای آبلیموئه که گوشه ی خیابونای ماهِ شعبان بهت تعارف می کنن. می گن بهشت یه روده که وسط شعبان جاری شده...
رجبِ من همون اوایل ماه رمضون به کمال می رسه... ماه رمضون همیشه یه عالمه تضاد می پاشه تو صورتِ دلم. یه ضعفِ قوی دَم دَمای غروب بدنمو می گیره. یه قُوّتِ ضعیف بعد افطار می شینه تو تنم. ماه رمضون پر از بیم و امیده؛ پر از خوف و رجا؛ پر از گریه و خنده... پر از سختیای آسون... ماه رمضون اوج دیوونگیِ دیوونه هاییه که دیوونه ی خُدا ن...

***

آره خب...
سه ماه بهاریِ خدا افتاده تو سه ماه بهاریِ ما آدم زمینیا
امشبم همه مون دقیقاً وایسادیم وسطِ وسطِ وسطش.




+ عیدتون شیرین تر از عسل.

۵ نظر
الف سین

خُنُک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش...

هو/


پنجشنبه نشست بین من و محمدصادق. حواسش نبود؛ اما هم موقع شام و هم بعدش نشست درست بین ما. و همان طور که بینمان نشسته بود، ایمان را از غیب گرفت و ریخت توی دلش... توی دل خودش؛ دل صادق؛ دل من...
چند ساعت بعد، داشت به دغدغه های چند ساعت قبلش می خندید؛ انگار...
حالا امشب، شب که نه، نصف شبی به سرش زده بود. شبِ امتحانش آمده بود سؤال های عجیب و غریب می پرسید!
دلش اهل شده. نصف شبی با این سؤال هاش ایمان می ریزد توی دل نااهل من. با حرف هاش عصاره ی ایمان می گیرد از لابه لای غفلت های دلم.
به قول پیرمرد، دل مؤمن آهنرباست. ایمانِ دلِ برادرش را از زیرِ خُرده چوب های غفلت می کشد بیرون.
خوش به حالمان که حرف های مگو داریم.
خوش به حالمان که حرف های مگو داریم.
خوش به حالمان که حرف های مگو داریم...

.::.

منصور حلّاج را که خوانده ای؟ از یک روز به بعد، اگر برای نااهلش لب گشودی، به دار می کشدت.
میثم تمّار را که شنیده ای؟ از یک جایی به بعد اگر نامَحرم صدایت را شنید، زبانت را از حلقومت بیرون می کشد.
یک روز می رسد که دیگر حرفی جز "او" برای گفتن و نوشتن نداری...
اگر از او بگویی، طرد می شوی؛
اگر از سرِ جز او نگفتن سکوت کنی هم طرد می شوی...
از یک جایی به بعد اهلِ او آن قدر نایاب می شوند که باید بروی سرِ سجاده و فقط با او نجوا کنی؛
کاَنّی بنفسی واقفة بَین یَدیک؛
وَ قد اظلّها حُسن تَوکّلی عَلیک؛
وَ قلت ما اَنت اهله وَ تَغمّدتَنی بِعفوک...


خوش به حالت که حرف های مگو داری.
خوش به حالت که حرف های مگو داری.
خوش به حالت که حرف های مگو داری...



+ توبه کردم که قلم دست نگیرم اما
هاتفی گفت که این بیت شنیدن دارد
و خدا خواست که یعقوب نبیند یک عمر
شهرِ بی یار مگر ارزش دیدن دارد؟!
الف سین

هُوَ ...

بسم الله الرحمن الرحیم

... الحمد لله الذی خلقنی فهو یهدین ... و الذی هو یطعمنی و یسقین ... و اذا مرضت فهو یشفین ... (1)


اندر غُرستان رشته پزشکی باید براتون بگم که یه روز شنبه رو مرخصی گرفتیم که خیر سرمون دست عیال رو بگیریم و جمعه و شنبه رو بریم به دامان طبیعت. آخرین روز ویزیت هم چهارشنبه بود و پنج شنبه مختصری کلاس(که نمیشد از زیرش در رفت). کارهای مرخصی رو کردم و اماده جهت یک اخر هفته ی رویایی.


که ناگهان ...

از حدود ظهر و بعد از ظهر چهارشنبه حس کردم کمرم اونطور که باید و شاید نیست. یکمی درد داشت انگار، در اعماقش ! طوری شد که دیگه شب نتونستم روی تخت بخوابم و پتو پهن کردم روی زمین و به سان یک دیسک در رفته چارچنگولی چسبیدم به زمین، به امید اینکه فردا (پنج شنبه) رو استراحت کنم و جمعه بزنیم بیرون.


روزتون چشم نبینه، صبح اصلا تکون نمی تونستم بخورم. با مکافات کلاس رو گذروندم و اومدم خونه و تا شب هر فرصتی گیر می آوردم دراز می شدم.

تو فکر بودم که عضلس؟ مهره اس؟ دیسکه؟ چیه؟

خلاصه انواع معاینات اعم از SLR و reverse SLR و غیره و ذلک رو که آزمودم حدس زدم باید دیسک L4-L5 باشه که اذیت می کنه. اما اخه یهو الان که برنامه مرخصی و اینا ریختیم اخه ! بعد مگه دیسک دردش یهو میاد؟ عی بابا ...

خلاصه پنج شنبه و جمعه رو هم گذروندیم و شنبه آغاز شد.


صبح که پاشدیم همسر گرام با دست مسیحایی شون شترمرغ مالیمون کردن و کماکان درد رادیکولر. هردو پکر از اینکه این چه مرخصی ای شد و فردا ویزیت و راند و اتند و فلو و رزیدنت رو چطور باید تحمل کرد، راه افتادیم بیرون که چند تا کار انجام بدیم و با هر کلاچ و ترمز انگار که سیخ داغ بود که میرفت تو کمرم >( ( اینم اسمایلیش!)


برگشتیم منزل و ساعت شد 8 و 9 که من دیدم انگار کم کم رو به بهبودم و کمردرد داره میره.

دقت کنید.

داره میره !

نه اینکه من ببرمش ها !


مگه من آورده بودمش؟

یاد سفرهای قبلیمون افتادم که یکی دو بار دیگه هم می خواستیم بریم بیرون شهر اما به خاطر دل درد 2 ساعتی و سر درد نیم ساعتی و صد تا بهونه ی دیگه نشد که بریم یا بهتر بگم نذاشتن که بریم.


مگه میشه کمر درد، درد دیسک همون موقعی که میخوای بری سفر بیاد، تا دیگه مطمئن شد که نمیری بره؟

میارنش و می برنش !


بی تو به سامان نرسم، ای سر و سامان همه تو

ای به تو زنده همه من، ای به تنم جان همه تو


من همه تو، تو همه تو، او همه تو ما همه تو

هرکه و هرکس همه تو، این همه تو آن همه تو


الحمد لله الذی خلقنی فهو یهدین ... و الذی هو یطعمنی و یسقین ... و اذا مرضت فهو یشفین ...

هُوَ ... هُوَ ... هُوَ ... ما چکاره ایم ...


(1) سوره مبارکه شعراء. آیات 78 - 80

۳ نظر
صاد عین

در میان عالم ام؛ وز اهل عالم نیستم...

هو/


وبلاگ ها را یکی یکی بالا و پایین می کنم. گاهی تا تهش را می خوانم. گاهی نصفه نیمه رهاش می کنم. گاهی نظر می دهم. گاهی نظراتش را می خوانم. اغلب بی سر و صدا رد می شوم اما...
می روم و می روم و می روم تا برسم به رزقِ حال خوب کنِ امروزم. جایی که یک وبلاگ نویس، یک پستِ خیلی خیلی خیلی ساده می گذارد:
«ازتون میخوام که با تمام وجود برامون دعا کنید. از انتهای دل تون. حقیقتا به دعاتون خیلی خیلی محتاجیم.»
و بعد خودش زیر پستِ خیلی خیلی خیلی ساده اش کامنت می کند:
«دعا کنید جشن عروسی مون بدون گناه پیش بره.
دلم گرمه به دعاهاتون. توی فاصله زمانی که داریم تا اون موقع، من حساب میکنم روی اثر و انرژی دعاهاتون.
»
انگار که چند روز مانده به جشن عروسی اش. نه نگران شام و پذیرایی است؛ نه نگران لباس عروس و آرایش؛ نه نگران جهیزیه و چیدمان خانه ی تازه اش؛ نه نگران مدل رقص عروس و داماد؛ نه نگران ماشین عروس و فیلمبردار؛ نه نگران آن چه اهالی این شهر گمان می کنند با آبرو و اعتبارشان گره خورده. تمامِ نگرانی اش فقط همین چند خطِ خیلی خیلی ساده و عمیق است. همین چند خطی که بابتش خودش را محتاجِ غیرِ خودش کرده. محتاجِ دعای خیرِ ما آدم های غیرِ او.
این وسط من هم میان هیاهوهای روزانه و لابه لای رفتن از این جلسه به آن جلسه، با همین دغدغه ی چند خطیِ یک بلاگر حالم خوب می شود. لبخندِ  آرامش بر دلم می نشیند. چه دلنشین اند این آیه های کوچک خدا. چه زیبا سروده آیاتش را. می خوانمشان یکی یکی. بی سر و صدا رد می شوم اما ...


+ خوش به حال خدایی که این بنده ها را دارد. خوش به حال اماممشان بیشتر...
++ این مدتی که گره خورده ایم به جاده ی قم - تهران، زودزود زیارت و حرم حضرت عمه (س) قسمتمان می شود. همه اش با هم هیچ است. اما همه ی این هیچ بودن، باشد به عنوان هدیه ی عروسی شان.


.::.

* عنوان از حضرت صائب

الف سین