هبوط

امّا "تو" چیز دیگری ...

۱۶ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

از دوست نخواهم کرد، جز دوست تمنّایی...

هو/

توی تمام عمرم - حتی یک بار هم - عبا بر تن نکرده بودم. بابابزرگ [۱] که مُرد، عبایش یادگاری رسید به مامان. بعدترها داد به من و گفت با عبا نماز بخوان. اصرار هم داشت که حتماً موقع نماز تنم کنم. آخر من حکم پسر چهارم بابابزرگ را داشتم. مامان می گفت امیرسعید [۲] که مُرد، بابابزرگ مدام می رفت جمکران. کلی توسل گرفته بود که خدا یک پسر بدهد به مامان. بیچاره مامان... چه کشیده آن روزها...
مامان می گفت هنوز به دنیا نیامده بودی که بابابزرگ گفته بود صدایت بزنیم امیرمهدی. برای آن همه جمکران رفتن. لابد سَر و سِرّ و قرار مَداری گذاشته با امام زمان (عج). مامان ولی با دلایلی که خودش داشت، اسمم را چیز دیگری گذاشت. با این حال جمعه ها گاه و بیگاه توی خانه امیرمهدی صدام می کردند. تا این که صفورا [۳] بچه دار شد و اسم پسرش را گذاشت امیرمهدی.
بابابزرگ سواد زیادی نداشت؛ ملّا نبود؛ آخوند نبود؛ ولی روحانی بود. آن قدر که توی آن شرایط دعاهاش مستجاب شده بود و من آمده بودم. نمی دانم آن شب های مسجد جمکران را با همین عبا می رفته یا نه؛ اما دلم می خواهد چند باری با عبایش بروم جمکران...
این چند روز عبا را گذاشته ام کنار دستم. خدا می داند چه قدر نماز شب با این عبا خوانده. خدا می داند چلّه ی زمستان چه قدر با این عبا نماز صبحش را زیر برف خوانده. خدا می داند چند تا جماعت صبح در سرما را با این عبا از سر گذرانده.
عبای بابابزرگ عجیب بوی جمکران می دهد. پر از نور و گرماست. این را دیشب فهمیدم. وقتی که برای اولین بار سعی کردم با عبایش نماز بخوانم.
کاش گوش هام می شنید حکایت هایی را که عبا از بابابزرگ نقل می کند.
عبایِ پشمِ شترِ بابابزرگ رسید به امیرمهدیِ بابابزرگ...


پ. نون:
شاید مدتی در این جا ننویسم. قصد کرده ام بیشتر از نوشته های شما لذت ببرم. یکی از کارهام این است که حتماً به نوشته های آن هایی که به نوشته هام سر می زنند، سر بزنم. شاید بی سر و صدا باشد؛ اما سر زدن حتمی است. 
در مدت ننوشتنِ هبوط، شاید آیه ها (کلیک کنید) به روز شود...


+ احتمالاً به زودی عکس عبا را به متن اضافه کنم. می گذارمش درست همین جا...


.::.


[۱] صدایش می کردیم "آقاجون". شما هم لطفاً جای تمام بابابزرگ های متن بخوانید آقاجون...
[۲] امیرسعید، برادرِ من است. برادری که ندیدمش. پیش از به دنیا آمدنم، وقتی که سه ساله بوده در اثر یک اتفاق خیلی ساده به رحمت خدا می رود.
[۳] خواهر من است؛ و قبل از من خواهر امیرسعید...


* عنوان از شیخ اجلّ است.
۰ نظر
الف سین

نام تو، چون قصه هر شب، می‌نشیند بر لب من...

هو/


"علی میم." با آن همه مقاومتی که نسبت به خروج از کشور داشت، برای فرصت مطالعاتی اش رفت آسیای شرقی. آسیای شرقی رفتنش هم لابد ماحصل همین مقاومت بیش از حدش در مقابل خارج شدن از گربه ی وطن بود. علی رفت و تابوی نرفتن یک ایل بچّه مذهبی را شکست. رفت. موقت رفت و خیلی زود هم برگشت. برگشت برای همیشه...

.::.

امیررضا - پسرخاله بزرگه - بالاخره بعد از حدود سه سال، برای تعطیلات سال نوی میلادی آمده بود ایران. امیررضا ساکن کِبِک است؛ به قول خودشان "لو بِلّ پرووانق [۱]". یک بخش فرانسوی زبان از کانادا. در مهمانخانه ی سوت و کور مادربزرگ، نشستیم دو نفره با هم گپ زدیم. لابه لای تعریف کردن هاش از دانشگاه کنکوردیا و مک گیل، یک هو گفت "خودت میای می بینی!". دلم هُرّی ریخت پایین. همان موقع یک هو حرف هاش را کات کرد و بلند زد زیر خنده. همراه خنده ی شیطنت آمیز با لهجه ی اصفهانی منحصربفردش - که هنوز بعد از این سال های دوری از وطن حفظش کرده - گفت "حرف خدا ناخودآگاه تو زبون بنده هاش می چرخه ها... ببین کِی گفتم!" و دوباره ادامه داد به خندیدن! هنوز هم برق شیطنت آمیز پشت چشم هاش را پیش چشمم حس می کنم.  هنوز هم همان جایی از دلم که آن شب پایین ریخت، برنگشته سر جاش...

.::.

دیشب نزدیک یک ساعت با "علی ف." تلفنی حرف زدیم. علی کلیفُرنیا ست؛ ایالات متحده ی لعنتی. تمام آن یک ساعت را دلم می خواست درباره جایِ خالیِ توی دلم به علی بگویم. بگویم که چه طور دلم هُرّی ریخت پایین. منتظر بودم بگویم و بعد گوشم را بسپارم به حرف های پر از امید و ایمانش از آن سر دنیا... امّا بین تمام حرف هامان، همه چیزی ردّ و بدل شد، جز آن تکه از دل من که دو هفته است فرو ریخته...
راستی! شما اهل بلاگ که چپ و راست از آن طرف دنیا پست می گذارید... با این دل ریخته و غم زده و بُغضی که یک هو گلوی آدم را فشار می دهد چه می کنید؟


.::.


[۱] la belle province


* عنوان را نمی دانم از کیست. علیرضا گفت بگذار برای پست بلاگ ... 
۶ نظر
الف سین

پنجشنبه ی فیروزه ای

هو/


قانعم...
قانعم به همین دو سه تا رفیقی که ماه به ماه نمی بینمشان، میان این همه دوست و آشنا؛
با این که می شود غرق در چند ده تا رفیق بامعرفت شوم...
قانعم...
قانعم به دانشگاهِ همین شهر، همین کشور؛
با این که می شود بروم دانشگاه پاریس، مک گیل، بریستول، برکلی، توکیو ...
قانعم...
قانعم به همین چند صد هزار تومانی که هر ماه بی حساب می آید توی حسابم؛
گاهی زیاد، گاهی کم، گاهی همه، گاهی هیچ...
قانعم...
قانعم به همین چند جلد کتابی که گاه و بیگاه مِن حیثُ لایَحتَسِب نصیبم می شود؛
با این که می توانم خودم را غرق در سیرهای منظم و رنگارنگ مطالعاتی کنم؛
قانعم...
قانعم به همین بلاگ خلوت، به همین چند نفر آشنا و ناآشنا که قابل می دانند، می آیند، می خوانند؛
با این که راه و چاهش را خوب بلدم که چه طور با وبلاگم برندسازی کنم... چه طور با شبکه های مجازی کیلوکیلو فالووِر جذب کنم...

این ها را ردیف کردم پشت سرِ هم که بگویم می خواستم امشب دومین رمانِ ایرانی دلچسب زندگی ام را معرفی کنم. می خواستم دومی را معرفی کنم که یاد اولینش افتادم. و بعدش یادِ اولین باری که از کُنجِ بلاگِ خلوتم سرم را بیرون آوردم و متنی نوشتم برای وبلاگ دوست داشتنی رادیوبلاگی ها + . نوشتم که شاید قابل بدانند و در بخش معرفی کتابشان، معرفی اش کنند. بعدِ پنج شش ماه و دو سه بار پیگیری قابل ندانستند... البته که قابل هم نبود؛ مثل بقیه ی نوشته های این وبلاگ که ناقابل است...
می خواستم دومین رمانِ ایرانی دلچسب زندگی ام را معرفی کنم که تمام این ها یادم آمد. علی الحساب، متنی که چهار پنج ماه پیش برای معرفی اولین رمانِ ایرانیِ خوبِ زندگی ام در رادیوبلاگی ها نوشته بودم - همان متنی که قابل ندانستند و هیچ وقت منتشر نشد - را در ادامه ی مطلب بخوانید. (اگر مستقیماً داخل پست نیستید، کلیک کنید روی عنوان پنجشنبه فیروزه ای در ابتدای پست و یا علامت فلش قرمزرنگ تا ادامه ی مطلب در پایین صفحه باز شود.

شاید خدا خواست و همین یکی دو روز، یک متن هم برای دومین رمانِ خوبِ ایرانی که در روزهای اخیر خوانده ام، در همین کنجِ خلوتِ هبوطِ خودم نوشتم.

قانعم؛

قانعم به همین معرفیِ کوچک در هبوطِ کوچکِ خودم...


.::.


+ نویسنده ی کتاب، خانم سارا عرفانی است. اخیراً متوجه شدم که خودشان هم بلاگر بوده اند. آن زمانی که امثال بنده هنوز اسم وبلاگ را نشنیده بودیم، با همسرشان جایزه بهترین زوج وبلاگ نویس را برده اند. (کلیک کنید)


۰ نظر
الف سین

آخرین برگ سفرنامه ی باران این است، که زمین چرکین است...

هو/

مجتبی خیلی خوش سلیقه است. چند وقت پیش عکس پروفایلش را یک متن زیبا با خطی خوش پر کرده بود: کشاورز دعای باران خواند و باران آمد. کاش تو را خواسته بود. کاش تو آمده بودی...
بعدترش عکس پروفایلش را عوض کرد. این بار زیباتر؛ خوش سلیقه تر: تو نیستی تا باران خیسمان کند...
تمام دیروز را داشتم به شما فکر می کردم. به آیت اللهِ شهر و مردمی که صبح جمعه رفته بودند امامزاده نماز باران بخوانند.
نماز باران بخوانند...
نماز باران بخوانند...



+ مردم به چشم دنبال باران اند. می شود کمی فاش ببارید؟

.::.

* عنوان از شفیعی کدکنی است.
۰ نظر
الف سین

تنها گناه ما، طمعِ بخششِ تو بود...

هو/

عادتم شده اید در قنوت؛
دست خودم نیست...
هر چه قسم و واسطه بلدم ردیف می کنم؛

"اللهم صل علی محمد و آل محمد
و صل علی جمیع الانبیاء و المرسلین
و صل علی الصّدّیقة الشهیدة
اللهم انی اسئلک بروح ولیّک علیّ بن ابیطالب الذی ما اشرک بک طرفة عین ابداً...
"


به این جای اوصاف جدتان که می رسم یاد روزمرگی مشرکانه روزگار می افتم. یاد هواهایی که جای خدا را در دل آدم می گیرد.
به این جاش که می رسم آرزو می کنم که یک "طرفة العین [۱]" خالصِ خالصِ خالص طعم توحید را بچشم.
به این جاش که می رسم گُر می گیرم؛ عطش سجده می کنم. ولی همه ی این قنوت بهانه است برای رسیدن به اسم شما. باید بمانم تا برسم به نام مبارکتان...
عادتم شده اید در قنوت؛
دست خودم نیست...


"... اللهم انی اسئلک بروح ولیّک علیّ بن ابیطالب الذی ما اشرک بک طرفة عین ابدا،
أن تعجّل فی فرج مولانا صاحب الزمان.
اللهم عجّل فرجه،
و سهّل مخرجه،
واجعلنا من المستشهدین بین یدیه،
بحرمة محمد و آله الطاهرین
"

عادتم شده اید در قنوت؛
دست خودم نیست این همه خودخواهی؛
دست کم آخرش، همان جایی که روی سیاهم را می گذارم سر راه شما...
عادتم شده اید در قنوت؛
ای عادتی که عادتتان احسان است... [۲]

.::.

[۱] چشم بر هم زدن 

[۲] و عادتُکُم الاحسان...

* عنوان از فاضل نظری است.

۰ نظر
الف سین

برای آیه هایی که دوستشان دارم

هو/

دلم را گره می زنم به آیه هایی که دوستشان دارم...
الف سین

ای خوشا پس از لحظه ای چند، آرمیدن... همره دلبران خوشه چیدن...

هو/

بی میل نشسته ام پشت لپ تاپ و مقاله ی هشین را بالا و پایین می کنم. بالا و پایین... بی هدف... غم زده از  روزهایی که یکی مثل او قرینم شده. نگاه می کنم به کتاب های کتابخانه. به "تکاپوی اندیشه ها"ی علامه جعفری. کاش او قرینم می شد. کاش من قرینش می شدم...
دو سه روز است بیرون نرفته ام. مانده ام در این مسیر؛ در این دورِ جبری. یک چیزی نشسته سرِ دلم. سنگینی اش را حس می کنم. یک چیز خیلی سنگین. از جنس دلتنگی... دلتنگ بچگی هام شده ام. خنده دار است... بچه ای که دلتنگ بچگی هاش شده! لابه لای این دلتنگی ها دلم برای رفیقم هم تنگ شده. سؤالم این شده: "به محمدصادق تلفن بزنم؟" و جوابم: "نه... نمی خواهم بی موقع مزاحمش بشوم." خیلی دلتنگش شده ام. ولی مشکل بزرگ این است که نمی دانم "باموقع" چه موقعی است... بی خیال می شوم...
مقاله ی هشین را بالا و پایین می کنم... گوشی شروع می کند بلرزد. "بادِ صبا" با اذان مغربش دل مرا هم مثل گوشی را می لرزاند. بلندم می کند و می برد می نشاند سرِ سجاده. نماز را که می خوانم، می رسم به این جای تعقیبات: "اللّهم ما بِنا مِن نِعمَةٍ فَمِنک... [۱]" چشم هام را می بندم. سرم را بالا می آورم و سلام می دهم: "سلام بر نعمتی که تمام شد... بر دینی که کامل شد... [۲]" چشم ها را باز می کنم. نگاهم می افتد به میز. لپ تاپ و هشین با هم رفته اند توی حالت استندبای... نگاه می کنم به دلم. خبری از دلتنگی نیست. سبک شده ام... حتی دیگر دلم هوای محمدصادق را هم ندارد. نگاه می کنم به خدا... به معجزه اش... این معجزه نیست؟ نباید به او و معجزه اش ایمان آورد؟

 

.::.


[۱] بخشی از تعقیب کوتاه و دلنشین نماز مغرب
[۲] ..الْیَوْمَ اکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَاتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتى... ؛ مبارکه ی مائده/ شریفه ی سوم

* عنوان از "خوشه چین"ِ سالار عقیلی؛ از این:

 

 

 

 


  

۲ نظر
الف سین

چه خواهی کرد دل را خون و رخ را زرد می دانم...

هو/

اهدنا الصراط المستقیم؛
صراط الذین انعمت علیهم...
در نمازهام به "الذین" که می رسم، بی اختیار یادتان می افتم...
آن قدر روح نوازید که گاهی دلم می خواهد تا ابد نمازم را طول دهم و مدام تکرار کنم:
اهدنا الصراط المستقیم؛
صراط الذین انعمت علیهم...

.::.


* عنوان از ملّای رومی است. آن جا که می گوید:
به گرد دل همی‌ گردی؛ 
چه خواهی کرد؟ 
می دانم
چه خواهی کرد 
دل را خون و رخ را زرد؛ 
می دانم...
۲ نظر
الف سین

هوا بد است؛ با کدام باد می روی؟

هو/

شانزده ماه از آن عصر شهریوری گذشت. همان عصری که قرار گذاشتیم وسط پارک نزدیک خانه ی ما. که نشستیم کنار هم و بعد از یکی دو سال، محبت همدیگر را توی دل هامان استشمام کردیم. همان روزی که برایت کلام حضرت امیر (ع) را خواندم و انذارت دادم:
"... والله یُمیتُ القلب و یَجلبُ الهَمّ، من اجتماعِ هؤلاء القوم علی باطلهم و تفرّقکم عن حقّکم..."... [۱]
یادت هست لابه لای قربان صدقه های پسرانه، تمنّا کردم که بیا شمشیرهامان را در غلاف نگه داریم برای دشمن مشترکمان؟ که وسط این جنگ نابرابرتان نه حقی هست و نه باطلی. و دست کم هر دو طرف رگه هایی از حق و خطوطی از باطل دارید... یادت هست گفتم ما نان و نمک هم را خورده ایم؟ یادت هست با تواضع تمام گفتم نگذار به احقاق حق مظلوم روی رفیق قدیمی ام و اولیای نامبارکش شمشیر  بکشم...؟

مشکل از من بود... مشکل از من است... اگر آن روز نفسم از موضع خلوص بلند شده بود، کار خودش را با قلب مطهرت می کرد... کیست که منکر خوش قلبی های تو باشد؟! کاش آن دل خوش نقش و نگار را در اختیار این نگاه اعورانه ی برخاسته از کج فهمی و جمود نمی گذاشتی... کاش هر دو طرف این همه بی تقوایی نثار هم نمی کردید... کاش نمی گذاشتی کار به این جا برسد... کاش آن قدری دور و برت می بودیم که لااقل "او" با وعده هایش قدم به قدم تو را وارد این دستگاه کج فهمِ پر از جمودش نکند... که جانشینش نشوی...
من هنوز هم دوستت دارم. و همین دوست داشتن دارد از من تاوان می گیرد... که دستانم را از شمشیرم بکشم و به دعا بردارم تا خدا فرجی برساند...



+ تمام این سال های نبودن و کم بودن را مدیون شهر مادری شده ام. چه طور در میان دغدغه های رنگارنگم گُمت کردم؟ چه طور جواب این نبودن ها را در پیشگاه عدل خدا بدهم؟


.::.

[۱] بخشی از خطبه بیست و هفتم نهج البلاغه؛
"... به خدا سوگند که اجتماع اینان بر باطلشان، و پراکندگى شما از حقّتان دل را مى‏ میراند و باعث جلب غم و غصه است ..."

* عنوان از هوشنگ ابتهاج
الف سین

من از مرگی سخن گفتم که پیش از مرگ می آید...

هو/

چه می خواهم مگر از این دنیا؟
همین که هر صبح از موتِ نوم، احیایم می کنی؛
برایم دعا می خوانی و حرز می بندی که این بیرون رفتنِ هر روزه، مرا از عشق تو بیرون نکند؛
آب پشت سرم می پاشی که هر ناکجا آبادی که رفتم، دوباره به آغوش عشق تو برگردم؛ برگردم سر جای اولم...

چه می خواهم مگر از این دنیا؟
همین که سرِ ظهر که حواسم را به هوس ها فروخته ام، باران اشکت را بر شوره زار دلم می باری و آتش هوی و عطش هوس را فرو می نشانی...

چه می خواهم مگر از این دنیا؟
همین که هر شب، دلتنگی ات را به تنگدلی ام گره می زنی؛
غربتِ تنهایی هزار و چندصد ساله ات را - کمی... فقط کمی... - به دل بیقرارم می چشانی...
همین که نیمه های شب، موتِ حیاتِ روزانه ام را پس می گیری و می گذاری که شب را با لذت غربتی که از تو چشیده ام بمیرم...


از این دنیا چه می خواهم؟
همین مردن و زنده شدن هر روزی که بوی تو را می دهد...
همین که
با تو زنده شوم؛
با تو بمیرم؛
و باز با تو زنده شوم...

بِنَفسی أَنتَ مِن مُغَیَّبٍ لَم یَخلُ مِنّا...
بِنَفسی أَنتَ مِن نازِحٍ ما نَزَحَ عَنّا...
بِنَفسی أَنت أُمنیَّةُ شائِقٍ یَتَمَنَّى...
بِنَفسی أَنت... [۱]

.::.


[۱] فرازی از دعای ندبه:
جانم فدایت! تو پنهان شده اى هستی که از ما بیرون نیستى...
جانم فدایت! تو دورى هستى که از ما دور نیست...
جانم فدایت! تو آرزوى هر مشتاقى که آرزو کند...

*عنوان از فاضل نظری
۲ نظر
الف سین