هبوط

امّا "تو" چیز دیگری ...

۲۳ مطلب با موضوع «هبوط» ثبت شده است

خداحافظ؛ همین حالا.

بسم الله الرحمن الرحیم


از خیلی وقت پیش قرار بود برای همیشه از این جا خارج شوم. شاید از همان روزی که محمدصادق آمد و شد نویسنده ی دوم هبوط. می خواستم حوالی عید فطر بی سر و صدا بروم. اما خب دلیلی نداشت که تا آن موقع به صورت تصنّعی بمانم و بنویسم. همان طور که دلیلی نداشت بی سر و صدا بروم.
می دانید؟ یک وبلاگ نویس باید حواسش را جمع کند. چون دقیقاً قدم می زند وسط خلوت یک وبلاگ خوان. و من بابت پابرهنه قدم زدنم در خلوتی که می توانست بین شما و خدایتان باشد، از همه تان طلب حلالیت می کنم. این حلالیت گرفتن، مهم ترین دلیل راه انداختن این سر و صداها و خداحافظی هاست.

.::.

این جا، هبوط، دیگر نویسنده ای به اسم الف سین نخواهد داشت. البته مطالب آن - ان شاءالله - از بین نمی رود؛ اما الف سین دیگر وارد پنل کاربری اش نخواهد شد. عوضش محمدصادق هست؛ البته اگر خودش دوست داشته باشد که باشد! خوشحال می شوم اگر بیاید و بماند و بنویسد و چراغ هبوطم را که حالا دیگر هبوط اوست روشن نگه دارد. اگر اراده اش چیز دیگری باشد هم که مثل همیشه تسلیم نظر اویم. شکرِ خدا که او آمد و خیلی زود به این جا عادت کرد و کم و بیش شناختتان و شناخته شد. اما انتخاب با خود اوست که بماند یا که هبوط را رها کند برای همیشه.
آن طرف، آیه ها، هم رها می شود به حال خودش برای همیشه؛ به فضل خدا. اگر روزی آپدیت شد بدانید کار من نبوده.
نمی گویم هیچ وقت به دنیای وبلاگ نویسی بر نمی گردم. اما حتماً تا سال ها برگشتی در کار نخواهد بود و در این میان دعایم این است که هیچ وقت برگشتنی نشوم.

.::.

وبلاگ نویسی افتخاری بود برای بنده و صد هزار مرتبه شکر برای هر چه از طرف خدا در این مدت بر ما رسید.
در تمام این سال ها موفق به دیدار هیچ کدام از اهالی بلاگستان نشدم (غیر آن ها که از قبلِ وبلاگ نویسی می شناختم). بعید می دانم که در دنیا گذارمان به هم بخورد. ولی مشتاقم که در برزخ و قیامت زیارتتان کنم؛ ان شاءالله همه مان به سلامتِ ایمان و زیر سایه ی ولایت امیرالمؤمنین (ع).
به هر حال بنا به حکم "لِکُلّ اُمّة أجَل" الف سینِ بلاگستان همین جا تمام شد. ان شاءالله بقای عمر شما.
و آخر دعوانا أن الحمدلله رب العالمین.
ارادتمند شما؛
الف سین
سحرگاه بیست و چهارم ماه مبارک رمضان.
۰ نظر
الف سین

زندگی کردنِ من مُردنِ تدریجی بود...

هو/

آدم باید بلد باشه چه طوری حریفِ دلتنگیاش بشه.
می بینی دلم چه قدر حرف داره؟
اندازه ی تموم روزایی که تو حسرتِ پَر کشیدن، قاصدکا رو شمرده
اندازه ی این روزایِ طولانی و گرمِ بارون زده؛
اندازه ی سحرای کوتاه و ابوحمزه های بلندش؛
اندازه ی شربتای خاکشیری که سر کشیده تا عطشِ خاکِ وجودتو با سَراب سیراب کنه؛
به قدرِ بهارنارنجایی که ریخته توی چاییت و با عطرش بهارتو نارنجی کرده؛
قدرِ تبِ رطب که بین مغرب و عشا تموم تَنِتو داغ می کنه؛
قدرِ مُجیری که لابه لای جَری شدنات اجاره می کنه تا لابه لاش جاری شی.
قدرِ حرفای مُقَطّعه ای که قدرِ دلت حرف دارن باهات؛
قدرِ حُسنِ حاء، سین، نون؛

قدرِ شبِ قدر؛
قدرِ تو.
و ما ادراک.../




+ قدرِ شبِ جمعه ای که قراره حَسَن (ع) رو گره بزنه به حُسین (ع)
می دونی چن وقته دلم می خواد برات بمیرم؟ 

۳ نظر
الف سین

یا بکُش؛ یا دانه ده؛ یا از قفس آزاد کن...

هو/

درست وقتی که دستِ زمختِ بُغض، گلویم را می فشارد؛
درست همان جایی که طوفانِ قضاوت های ناروا به ریشه های جوانِ نهالِ وجودم می تازد؛
زمانی که سیلِ حرف های جور و ناجور زمانه، زمینِ حاصلخیزِ دلم را می فرساید؛
آن دمی که وقاحتِ کلام را در قالبِ صراحتِ بیان جا می زنند؛
درست همان جا که پروا نکردن از خوفِ حضورِ تو را به بی پروایی و شجاعتِ مقدّس تعبیر می کنند؛
می آیی و درست در حوالیِ قرآنِ فجر [۱] یادم می اندازی که امروز، عاشورای من است و این جا کربلایم. روزگارِ ابتلایم به بلاها را با نگاه های تو قسمت می کنم. شک ندارم که دل آشوب و لبخند به لب روی تَل ایستاده ای به تماشای گودال قتلگاه.
باید که با سر رفت به سوی تیغ؛ 

با قلب رفت به سمت تیر؛ 

باید ادامه داد به راهی که مانده است...


.::.

پس بیا و ذره ذره جانم بستان.

رحم نکن تا این زجرکشی را طولانی تر کنی.
هر لحظه غروب عاشورا نزدیک تر می شود اما.
بسم الله...


+ دردِدل برای دل است؛ گفتن ندارد.

.::.

[۱] مبارکه ی اسراء، شریفه ی هفتاد و هشتم
الف سین

ای آرزویِ آرزو! مستان سلامت می کنند...

هو/

بالاخره یه روزی میاد که به خودمون میایم. 

یه روزی که می فهمیم یه عالمه روز نفهمیده بودیم. یه روزی که به گریه هامون می خندیم و به خنده هامون گریه می کنیم. همون روزی که ما رو روی دستشون بالا می برن و به فاصله ی چن دیقه بعد میندازنمون اون پایینِ پایینِ پایین...

بالاخره یه روزی میاد که به خودمون میایم...


۰ نظر
الف سین

خُنُک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش...

هو/


پنجشنبه نشست بین من و محمدصادق. حواسش نبود؛ اما هم موقع شام و هم بعدش نشست درست بین ما. و همان طور که بینمان نشسته بود، ایمان را از غیب گرفت و ریخت توی دلش... توی دل خودش؛ دل صادق؛ دل من...
چند ساعت بعد، داشت به دغدغه های چند ساعت قبلش می خندید؛ انگار...
حالا امشب، شب که نه، نصف شبی به سرش زده بود. شبِ امتحانش آمده بود سؤال های عجیب و غریب می پرسید!
دلش اهل شده. نصف شبی با این سؤال هاش ایمان می ریزد توی دل نااهل من. با حرف هاش عصاره ی ایمان می گیرد از لابه لای غفلت های دلم.
به قول پیرمرد، دل مؤمن آهنرباست. ایمانِ دلِ برادرش را از زیرِ خُرده چوب های غفلت می کشد بیرون.
خوش به حالمان که حرف های مگو داریم.
خوش به حالمان که حرف های مگو داریم.
خوش به حالمان که حرف های مگو داریم...

.::.

منصور حلّاج را که خوانده ای؟ از یک روز به بعد، اگر برای نااهلش لب گشودی، به دار می کشدت.
میثم تمّار را که شنیده ای؟ از یک جایی به بعد اگر نامَحرم صدایت را شنید، زبانت را از حلقومت بیرون می کشد.
یک روز می رسد که دیگر حرفی جز "او" برای گفتن و نوشتن نداری...
اگر از او بگویی، طرد می شوی؛
اگر از سرِ جز او نگفتن سکوت کنی هم طرد می شوی...
از یک جایی به بعد اهلِ او آن قدر نایاب می شوند که باید بروی سرِ سجاده و فقط با او نجوا کنی؛
کاَنّی بنفسی واقفة بَین یَدیک؛
وَ قد اظلّها حُسن تَوکّلی عَلیک؛
وَ قلت ما اَنت اهله وَ تَغمّدتَنی بِعفوک...


خوش به حالت که حرف های مگو داری.
خوش به حالت که حرف های مگو داری.
خوش به حالت که حرف های مگو داری...



+ توبه کردم که قلم دست نگیرم اما
هاتفی گفت که این بیت شنیدن دارد
و خدا خواست که یعقوب نبیند یک عمر
شهرِ بی یار مگر ارزش دیدن دارد؟!
۰ نظر
الف سین

نامِ تو بر زبان و زبان از تو بی خبر ...

هو/

آمده بودم در پیِ منِ او. او آمد و مقدّم شد مناویِ من. تا به تقدّم و تأخّرش مشغول شدم، ضمیرِ سومِ شخصِ مفردش را با "تو" عوض کرد. خواستم من را از ابتلا به تکثّرات برهانم تا برسد به وحدتِ تو. به خودم که آمدم دیدمت که تکثیر شده ای در ریزترین من هایِ من.


+ چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی .../


.::.


* عنوان از جناب عطار

۰ نظر
الف سین

او صبر خواهد از من؛ من وصل خواهم از او...

هو/

چند وقتی می شود حال و روزش خوب نیست. دل و دماغ کار کردن با مرا ندارد. قصد کردم ببرم بدهم یک دستی به سر و رویش بکشند. داشتم لابه لای اسناد و مدارک، دنبالِ کارتِ ضمانتنامه ی لپ تاپ می گشتم که رسیدم به کارت پستال حرم امام رضا (ع). به دلم افتاد که انگار ما آدم ها هم گاهی دل و دماغ بندگی کردنمان کم می شود. این جور موقع ها باید بگردیم دنبال ضمانتنامه ی سفرمان. بعد هم دلمان را ببریم بگذاریم پیشِ ضامن دل ها تا دستی بکشند رویش.



+ طعم و عطر زیارتشان در ماه رجب خیلی خیلی خیلی فرق می کند. به امتحانش می ارزد :)


.::.

* عنوان را از تجمیع دو مصرع جناب شهریار نوشتم. بیت اصلی این بود:
او صبر خواهد از من، بختی که من ندارم
من وصل خواهم از او، قصدی که او ندارد...

۰ نظر
الف سین

مکانی برایت بِه از دل ندارم...

هو/

برای ما آدم هایی که در پیِ یافتنِ مطلوب مان مدام راه و بیراهه های نامطلوب را می رویم؛
برای مایی که آمده ایم برای "او"، اما به اشتباه او را در سفر و ازدواج و شغل و رفیق و علم و ثروت و اخبار و هزار و یک غیرِ او می جوییم.
برای مایی که در این وانفسایِ ناامیدیِ دنیا و دنیایِ وانفسایِ ناامیدی، در پیِ امیدهای واهی مان مست می شویم...
برای تمام ما، یا مَن أرجوه لِکُلّ خَیر نازل کرد. آمد و گفت می دانم که حواستان به من نیست؛ اما من همانم که به آن کسی که از من درخواست نکرده هم عطا می کنم. به آن که حتی مرا نشناخته هم می بخشم. آخر شما هر چه هم باشید، من همان حنّانِ پر از رحمت ام...

سلام بر تو ای ماه امن و امان!
سلام بر تو ای ماه تشنه لبان!
سلام بر تو ای ماهِ کسی که یُعطِی الکَثیر است بِالقَلیل...



+ برای همین یک صفتش نباید بمیریم؟ نباید عاشقش شویم؟
"... یا من یُعطی من لَم یَسئله و من لم یَعرِفه، تحنّناً مِنه و رَحمةً..."


++ گفته بودم برایتان که ماه رجب را بیشتر از ماه رمضان دوست دارم؟ گفته بودم حاج آقا می گفت أین الرّجبیّون یعنی أینَ العَلَویّون؟ آهای... کجایید علوی ها؟

.::.


* عنوان از اکسیر قمی است.

۰ نظر
الف سین

ما را هوای سلطنتِ مُلکِ دیگر است...

هو/

تقدیرنامه و جوایز را از تهران آوردم خانه. گذاشتمش روی دو تا تقدیرنامه ی دیگر. بعد هم تندیس بلورینِ کوفت را گذاشتم رویشان و همه را با هم روی گُلِ وسط قالی. عکسشان را گرفتم و بهشان گفتم جای هیچ کدامتان روی دیوارهای اتاق و پشت ویترین های من نیست. هیچ کدامتان مایه افتخار من نیستید.



افتخار من حبّ امیرالمؤمنین (ع) است و خانواده ی ایشان. تازه این افتخار هم از سرِ لطفِ خودِ این خانواده بوده که نصیبم شده. به تقدیرنامه ها و جایزه ها و تندیس ها گفتم که هیچ کدامتان جایی توی اتاق من ندارید. دیوارهای اتاقم برای هیچ کدامتان جا ندارند. دیوار اتاق من فقط جای عکس صحن نجف است و حرم شش گوشه ی کربلا و صحن امام الرئوف (ع). تازه یک طرف دیوار را هم کامل خالی کرده ام برای عکس هایی که یک روز از صحن و سرا و حرم مادرمان فاطمه (س) می گیرم...

+ این ها را به تقدیرها و جایزه ها و مقام ها و تندیس ها گفتم که بدانند دم مرگ نمی توانند وبال گردن و مانع جان دادنم بشوند. که بدانند لحظه ی جان دادن و قبل از آن و بعد از آن فقط چشم دوخته ام به کرامت خاندانِ اهلِ کَرَم./


.::.

* عنوان از مرحوم نیّر تبریزی است.
۰ نظر
الف سین

تا روم از پیِ یارِ دگری و این صوبتا...

هو/

این چند روز دارم کمی جدی تر شرایط رفتن به اروپا را پیگیری (و فقط پیگیری) می کنم. فعلاً در حال پرس و جو هستم؛ مطالعه ی کتاب و گاهی هم وبلاگ ها. مثلاً حاصل تحقیقاتم می شود مقاله ی بدون اَبسترکت و اینتروداکشن زیر:

یک؛ علی:
هنوز به علی نگفته ام ماجرا از چه قرار است. خوشبختانه علی آدرس وبلاگ را هم ندارد که خبرها را دنبال کند. قصد گفتنش را هم فعلاً ندارم.
در طول این مدت کم و بیش از مشکلاتش در آمریکا می پرسیدم. علی به این امید رفته بود آمریکا که توی ناسا کار کند. اما خب نکات جالب حرف هاش هم کم نبود. مثلاً یک بار که رفته بود توی یک مسجد نماز بخواند، دیده بود فرقه ای از مسلمان ها بدون حجاب و مختلط، پشت به قبله و رو به یک عکس نماز می خوانند! یا مثلاً از وقت هایی می گفت که نمی تواند با خانم ها دست بدهد. تماس بدنی که برای برخی از مسلمانان (!) داخل ایران حل شده، معضل بزرگی است برای آن ها که آن سر دنیا واقعاً می خواهند تسلیم باشند. یا مثلاً غذای حلال که شما را مجبور می کند حتماً در محله های مسلمان نشین بنشینید! و اگر یک روز خواستید برای مدتی یک جای دیگر بنشینید و بخوابید و بایستید باید یا قید تسلیم بودن در برابر خدا را بزنید و یا ادای روشنفکرهای گیاهخوار را دربیاورید! و نهایتاً مثلاً در دوران نامزدی باید همسر مسلمانِ آلمانی اش را متقاعد می کرده که بیا مطابق آیین اسلام صیغه بخوانیم. ولی انگار که اصلاً توی آلمان به مسلمان ها یاد نداده اند صیغه محرمیت چیست! و همسرش که چه قدر سخت منظورش را فهمیده. اما نکته مثبتش این است که بعد از فهمیدن چه قدر خوب استقبال کرده...

دو؛ امیررضا:
می گفت مشکل عمده ی ماها، سوری ها هستند. اکثر اهالی سوریه که الان توی اروپا و کانادا مستقر شده اند، مخالف بشّار اسد اند و همین که یک ایرانی ببینند عقده هایشان را سر او خالی می کنند. عمدتاً آدم های خیلی بی فرهنگ و لاابالی اند و شاید اگر دستشان برسد خون ایرانی ها را هم می ریزند! می گفت البته خوشبختانه خیلی ترسو تشریف دارند. گفتم چه طور؟ گفت اگر جگر داشتند که می ماندند توی کشور خودشان و برای عقیده شان تا پای جان می جنگیدند، نه این که بیایند این جا به دریوزگی و عقده پروری...

بازهم دو؛ باز هم امیررضا:
آوا (دختر کوچکش) خیلی دیر زبان باز کرد. انقدر ناامید شده بودم که به مژگان (همسرش) گفتم "خانوم! اینو ببریم دکتر ببینیم نکنه خنگ باشه!" آخرش یک روز خودم نشستم پیشش و یک بستنی گذاشتم جلویش و گفتم بگو بستنی! بستنی! بستنی! دیدم خیلی ریز یک چیزی دارد می گوید که لابه لایش حرف "سین" شنیده می شود. غزل (دختر کمی بزرگترش) گفت بابا! داره میگه "آیس کریم". سیب را گذاشتم جلوش و گفتم اَپِل! تکرار کرد اَپِل! به مژگان گفتم "خانوم خاک بر سرمون شد! بچه مون خنگ و ساکت نیست... فقط می بینه ما فارسی حرف می زنیم هیچی نمیگه. این زبونش به انگلیسی وا شده!"
امیررضا می گفت از آن روز دیگر توی خانه فقط فارسی حرف زدیم. اما آوا بیشتر وقتش را در مهدکودک می گذراند و انگلیسی بر فارسی اش می چربد. خود ما هم همین طور. بخشی از فرهنگمان ناخواسته تبدیل شده به فرهنگ آن ها. اما مسئله آزاردهنده این است که بیشتر ایرانی های آنجا تازه افتخار می کنند که زبان بچه هایشان به انگلیسی باز شده...

سه؛ محمد:
تازه این ترم از فرصت مطالعاتی فرانسه اش برگشته. دانشجوی پروفسور شکریه است. چند روز پیش آمده بود اتاق دکتر محمدی که پروژه ی دمیج ش را تحویل دهد. بعدش سرِپا کمی گپ زدیم پیش دکتر. با لهجه ی شیرین شیرازی ماجراهای فرانسه اش را تعریف می کرد. دکتر گفت زبانشان را چه کردی؟ چه قدر کوفت و مزخرف است تلفظ هایشان! گفت زنده باد انگلیسی! توی دانشگاه خیلی راحت به زبان اینگلیش ارتباط می گرفتم و توی شهر هم دست و پاشکسته فَرانگلیش (فرانسه + اینگلیش)!

چهار؛ محمدصادق:
گفت جلسات تفسیر را چه می کنی؟ گفتم یک نفره می روم؛ دو نفره برمی گردیم می آییم پای جلسات! گفت با این سرعتی که تو داری در مورد رفتن تحقیق می کنی، می روی و با دو تا بچه ی دوقلو برمی گردی! لااقل مراعات دل ما را بکن که برایت تنگ می شود! گفتم "اگه می تونی تا قبل از رفتن دستمو بند کن!" به جمله ام افتخار می کنم؛ چون بتواند یا نتواند برای من یک بازی برد - برد است!

پنج؛ محمدحسین:

پست وبلاگم را که خوانده بود، برایم تلگرام کرد "خدا رو شکر! انشالا هرچی خیره!" برایش تایپ کردم "رهبری این همه تأکید می کنند جنس ایرانی... کالای داخلی..." برایم تایپ کرد "جنس فقط ولایتی؛ حبّ علی؛ بقیه ش بازیه..."

شش؛ علیرضا:

برایش تلگرام کردم "ولی تو نظرتو هیچوقت نگفتیا..." تایپ کرد "میدونم وقتی وظیفه‌ات رو تشخیص بدی نظر من و امثال من برات مهم نی :)) پس باید نتیجه بگیرم هنوز به تشخیص نرسیدی؟" تایپ کردم "مثلا :))" اما خب ترجیح داد نظرش را برایم ننویسد. من ولی آن قدر صبر می کنم تا بالاخره نظرش را بگوید...


هفت؛ صفورا:
پریروز بدون هیچ اشاره ی مستقیمی گفتم "نظرت چیه یه مدتی برم فرانسه درس بخونم؟" خیلی خوشحال شد و با روی گشاده گفت "ببینم بالاخره می تونی یه فرانسه از این درس خوندت دربیاری یا نه!"
بعدش یکی دو بار آمدم اصل ماجرا را بگویم. اما نمی دانم چرا زبانم قفل شد! بالاخره نظر خواهر شوهر خیلی مهم است. اما نه آن قدری که زود همه چیز را بگذارم کف دستش :)))

هشت؛ کتاب ها:

این چند روز چندتا کتاب را به کتاب های در حال مطالعه م اضافه کرده ام. "خاطرات سفیر" جالب ترینشان بود. کنارش یک سری کتاب های مربوط به چمران را در زمان آمریکا و بعداً لبنان بودنش مشق می کنم. آن طرف تر هم افتاده ام روی تجربه ی زندگی در آلمانِ شهید بهشتی...

نُه؛ وبلاگ ها:
حال بهم زن ترین بخش ماجرا این جا بود. بچه های ایرانی ای که ساکن غرب شده اند. غیر از یکی دو تا وبلاگ (که دمشان گرم)، بقیه چه قدر مزخرف اند! نمی فهمم چه طور این قدر راحت از خودفروختگی هایشان می نویسند! نمی خواهم راه خودم را درست بدانم؛ اما بدیهی است که عقل هیچ وقت نمی پذیرد که ما درباره ی خاکمان، وطنمان، پاره تن و مادرمان، و آداب و رسوممان این همه بدبین باشیم و این قدر به بدی یاد کنیم. ما از رَحِم ایران زاده شده ایم و بابت این زایشِ اجباری، جبراً تا ابد به او مدیونیم...

باز هم نُه؛ باز هم وبلاگ ها:
یکی دو تا وب هم پیدا کردم که برای ایرانی های مقیم لبنان بود. آداب و رسوم لبنانی ها، مشکلات و مزایا و خلاصه هر آنچه به زعم نویسنده هایش جالب توجه می آمد...

ده؛ کانکولوژن:
لابه لای این تحقیقات یک هفته ای، گفتگوی مستقیم با خود بچه های لبنان می توانست خیلی کارگشاتر باشد. خدا را شکر دانشگاهمان لبنانی زیاد دارد. اما همه شان تعطیلات را رفته اند به دیارشان... با این حال نتایج تحقیق ناتمامم را برایتان خلاصه می کنم:
نمی دانم چه قدر بی ربط است. اما انگار گرایش آدم های بورِ چشم رنگیِ غربی هر روز دارد به سمت خدا بیشتر می شود. از آن طرف ما شیعه زاده های ایرانی، مثل ماهی های غرق در دریا که قدر آب را نمی دانند، هر روز باافتخار از خدای یکتایمان بیشتر دست می کشیم...
داشتم از خودم می پرسیدم همین یک نتیجه، دلیل خوبی نیست که از دنیای بچه شیعه های ناسپاس دل بکنم و خودم را مدتی بسپارم به دست دنیای بلوندهای چشم آبی؟

.::.


+ کسی چه می داند؟ شاید یک روز آخرین گزینه ی زندگیمان برایمان رخ دهد. شاید یک روز به همان بیماری ای دچار شویم که یک عمر خودمان را برای مبتلا نشدنش واکسینه می کردیم. شاید یک روز همان بلایی را که همیشه از آن می ترسیدیم، با خوشحالی در آغوش بگیریم. [کلیک کنید و بخوانید!]
۳۱ نظر
الف سین