هبوط

امّا "تو" چیز دیگری ...

۲۴ مطلب با موضوع «هبوط» ثبت شده است

و من برای تو از "خود" شکایت آوردم .../

هو/

خدا می داند که «گفتن» گاهی چه قدر پرمشقّت می شود. انگار که شبِ اولِ قبرت باشد و نکیر بگوید "مَن رَبُّکَ؟".
هزار حسرت و دریغ از کلامی که می تواند سِلم و صلح باشد و نمی شود. هزار درد از حریص بودن بر عزیزانی که نمی خواهند حریصشان باشی. هزار آه بر بحث و جدل هایی که نورانی نیستند؛ حرف هایی که تلمبار می شوند و قلب هایی که در عوضِ ذکرالله، مملوّ از فکر و ذکرِ ماسوایِ الله می شوند. ننگ بر منی که به اسم خدا، حجابِ خدا شده ام برای خلقش.
اگر بناست به جای حرف هایی که از «او» می زنم، «من» دیده شوم؛ اگر بناست «من» ذره ای ـ فقط ذره ای ـ جای «او» را در قلوب بگیریم؛ سکوتم را با عالَمی عوض نمی کنم :)

همین.../

.::.

پ.ن:
دوستی امروز برایم در تلگرام پیام گذاشته بودند که این ناگهانی رفتنم باعث دلخوری و شاید شکسته شدنِ دلِ بزرگوار دیگری شده باشد. بزرگواری که پیشِ خودشان، رفتنم را به حرف های شبِ آخرمان گره زده بودند یا حرف دیگری از آن شب برایشان مانده بود که نتوانسته بودند بگویند. برگشتنِ امروزم به خاطر ایشان بود و لا غیر. برگشتم که بگویم رفتنم وحی منزل نیست که برنگردم. اگر دلی شکسته باشم حرفم را می شکنم و برمی گردم تا آن دل را به دست آورم. و خدا کند دلتان به دست بیاید بعد این مدتی که شکسته بود. جز شرمندگی چه بگویم؟ این که حتی یک لحظه قلبتان به جای خدا، با دغدغه ی بنده ی حقیر پر شده باشد؛ غیرقابل جبران است. الان هم فاش از ایشان به طور خاص عذر می خواهم. و اگر ایشان ناراحت نمی شدند به طور حتم اسمشان را هم ضمیمه می کردم.

پ.ن ۲:
دارم لابه لای پیام های خصوصی وبلاگ می گردم و از خودم خجالت می کشم بابت محبّت هایی که داشتید و پیام هایی که گذاشتید و من لایقش نبوده و نیستم. ممنونم و ای کاش که لایقشان باشم.


پ.ن ۳:
جسارتاً این آخرین پست بنده است (ان شاءالله). :)


[ارادتمند؛ الف سین]

۱۵ نظر
الف سین

خداحافظ؛ همین حالا.

بسم الله الرحمن الرحیم


از خیلی وقت پیش قرار بود برای همیشه از این جا خارج شوم. شاید از همان روزی که محمدصادق آمد و شد نویسنده ی دوم هبوط. می خواستم حوالی عید فطر بی سر و صدا بروم. اما خب دلیلی نداشت که تا آن موقع به صورت تصنّعی بمانم و بنویسم. همان طور که دلیلی نداشت بی سر و صدا بروم.
می دانید؟ یک وبلاگ نویس باید حواسش را جمع کند. چون دقیقاً قدم می زند وسط خلوت یک وبلاگ خوان. و من بابت پابرهنه قدم زدنم در خلوتی که می توانست بین شما و خدایتان باشد، از همه تان طلب حلالیت می کنم. این حلالیت گرفتن، مهم ترین دلیل راه انداختن این سر و صداها و خداحافظی هاست.

.::.

این جا، هبوط، دیگر نویسنده ای به اسم الف سین نخواهد داشت. البته مطالب آن - ان شاءالله - از بین نمی رود؛ اما الف سین دیگر وارد پنل کاربری اش نخواهد شد. عوضش محمدصادق هست؛ البته اگر خودش دوست داشته باشد که باشد! خوشحال می شوم اگر بیاید و بماند و بنویسد و چراغ هبوطم را که حالا دیگر هبوط اوست روشن نگه دارد. اگر اراده اش چیز دیگری باشد هم که مثل همیشه تسلیم نظر اویم. شکرِ خدا که او آمد و خیلی زود به این جا عادت کرد و کم و بیش شناختتان و شناخته شد. اما انتخاب با خود اوست که بماند یا که هبوط را رها کند برای همیشه.
آن طرف، آیه ها، هم رها می شود به حال خودش برای همیشه؛ به فضل خدا. اگر روزی آپدیت شد بدانید کار من نبوده.
نمی گویم هیچ وقت به دنیای وبلاگ نویسی بر نمی گردم. اما حتماً تا سال ها برگشتی در کار نخواهد بود و در این میان دعایم این است که هیچ وقت برگشتنی نشوم.

.::.

وبلاگ نویسی افتخاری بود برای بنده و صد هزار مرتبه شکر برای هر چه از طرف خدا در این مدت بر ما رسید.
در تمام این سال ها موفق به دیدار هیچ کدام از اهالی بلاگستان نشدم (غیر آن ها که از قبلِ وبلاگ نویسی می شناختم). بعید می دانم که در دنیا گذارمان به هم بخورد. ولی مشتاقم که در برزخ و قیامت زیارتتان کنم؛ ان شاءالله همه مان به سلامتِ ایمان و زیر سایه ی ولایت امیرالمؤمنین (ع).
به هر حال بنا به حکم "لِکُلّ اُمّة أجَل" الف سینِ بلاگستان همین جا تمام شد. ان شاءالله بقای عمر شما.
و آخر دعوانا أن الحمدلله رب العالمین.
ارادتمند شما؛
الف سین
سحرگاه بیست و چهارم ماه مبارک رمضان.
۰ نظر
الف سین

زندگی کردنِ من مُردنِ تدریجی بود...

هو/

آدم باید بلد باشه چه طوری حریفِ دلتنگیاش بشه.
می بینی دلم چه قدر حرف داره؟
اندازه ی تموم روزایی که تو حسرتِ پَر کشیدن، قاصدکا رو شمرده
اندازه ی این روزایِ طولانی و گرمِ بارون زده؛
اندازه ی سحرای کوتاه و ابوحمزه های بلندش؛
اندازه ی شربتای خاکشیری که سر کشیده تا عطشِ خاکِ وجودتو با سَراب سیراب کنه؛
به قدرِ بهارنارنجایی که ریخته توی چاییت و با عطرش بهارتو نارنجی کرده؛
قدرِ تبِ رطب که بین مغرب و عشا تموم تَنِتو داغ می کنه؛
قدرِ مُجیری که لابه لای جَری شدنات اجاره می کنه تا لابه لاش جاری شی.
قدرِ حرفای مُقَطّعه ای که قدرِ دلت حرف دارن باهات؛
قدرِ حُسنِ حاء، سین، نون؛

قدرِ شبِ قدر؛
قدرِ تو.
و ما ادراک.../




+ قدرِ شبِ جمعه ای که قراره حَسَن (ع) رو گره بزنه به حُسین (ع)
می دونی چن وقته دلم می خواد برات بمیرم؟ 

۳ نظر
الف سین

یا بکُش؛ یا دانه ده؛ یا از قفس آزاد کن...

هو/

درست وقتی که دستِ زمختِ بُغض، گلویم را می فشارد؛
درست همان جایی که طوفانِ قضاوت های ناروا به ریشه های جوانِ نهالِ وجودم می تازد؛
زمانی که سیلِ حرف های جور و ناجور زمانه، زمینِ حاصلخیزِ دلم را می فرساید؛
آن دمی که وقاحتِ کلام را در قالبِ صراحتِ بیان جا می زنند؛
درست همان جا که پروا نکردن از خوفِ حضورِ تو را به بی پروایی و شجاعتِ مقدّس تعبیر می کنند؛
می آیی و درست در حوالیِ قرآنِ فجر [۱] یادم می اندازی که امروز، عاشورای من است و این جا کربلایم. روزگارِ ابتلایم به بلاها را با نگاه های تو قسمت می کنم. شک ندارم که دل آشوب و لبخند به لب روی تَل ایستاده ای به تماشای گودال قتلگاه.
باید که با سر رفت به سوی تیغ؛ 

با قلب رفت به سمت تیر؛ 

باید ادامه داد به راهی که مانده است...


.::.

پس بیا و ذره ذره جانم بستان.

رحم نکن تا این زجرکشی را طولانی تر کنی.
هر لحظه غروب عاشورا نزدیک تر می شود اما.
بسم الله...


+ دردِدل برای دل است؛ گفتن ندارد.

.::.

[۱] مبارکه ی اسراء، شریفه ی هفتاد و هشتم
الف سین

ای آرزویِ آرزو! مستان سلامت می کنند...

هو/

بالاخره یه روزی میاد که به خودمون میایم. 

یه روزی که می فهمیم یه عالمه روز نفهمیده بودیم. یه روزی که به گریه هامون می خندیم و به خنده هامون گریه می کنیم. همون روزی که ما رو روی دستشون بالا می برن و به فاصله ی چن دیقه بعد میندازنمون اون پایینِ پایینِ پایین...

بالاخره یه روزی میاد که به خودمون میایم...


۰ نظر
الف سین

خُنُک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش...

هو/


پنجشنبه نشست بین من و محمدصادق. حواسش نبود؛ اما هم موقع شام و هم بعدش نشست درست بین ما. و همان طور که بینمان نشسته بود، ایمان را از غیب گرفت و ریخت توی دلش... توی دل خودش؛ دل صادق؛ دل من...
چند ساعت بعد، داشت به دغدغه های چند ساعت قبلش می خندید؛ انگار...
حالا امشب، شب که نه، نصف شبی به سرش زده بود. شبِ امتحانش آمده بود سؤال های عجیب و غریب می پرسید!
دلش اهل شده. نصف شبی با این سؤال هاش ایمان می ریزد توی دل نااهل من. با حرف هاش عصاره ی ایمان می گیرد از لابه لای غفلت های دلم.
به قول پیرمرد، دل مؤمن آهنرباست. ایمانِ دلِ برادرش را از زیرِ خُرده چوب های غفلت می کشد بیرون.
خوش به حالمان که حرف های مگو داریم.
خوش به حالمان که حرف های مگو داریم.
خوش به حالمان که حرف های مگو داریم...

.::.

منصور حلّاج را که خوانده ای؟ از یک روز به بعد، اگر برای نااهلش لب گشودی، به دار می کشدت.
میثم تمّار را که شنیده ای؟ از یک جایی به بعد اگر نامَحرم صدایت را شنید، زبانت را از حلقومت بیرون می کشد.
یک روز می رسد که دیگر حرفی جز "او" برای گفتن و نوشتن نداری...
اگر از او بگویی، طرد می شوی؛
اگر از سرِ جز او نگفتن سکوت کنی هم طرد می شوی...
از یک جایی به بعد اهلِ او آن قدر نایاب می شوند که باید بروی سرِ سجاده و فقط با او نجوا کنی؛
کاَنّی بنفسی واقفة بَین یَدیک؛
وَ قد اظلّها حُسن تَوکّلی عَلیک؛
وَ قلت ما اَنت اهله وَ تَغمّدتَنی بِعفوک...


خوش به حالت که حرف های مگو داری.
خوش به حالت که حرف های مگو داری.
خوش به حالت که حرف های مگو داری...



+ توبه کردم که قلم دست نگیرم اما
هاتفی گفت که این بیت شنیدن دارد
و خدا خواست که یعقوب نبیند یک عمر
شهرِ بی یار مگر ارزش دیدن دارد؟!
۰ نظر
الف سین

نامِ تو بر زبان و زبان از تو بی خبر ...

هو/

آمده بودم در پیِ منِ او. او آمد و مقدّم شد مناویِ من. تا به تقدّم و تأخّرش مشغول شدم، ضمیرِ سومِ شخصِ مفردش را با "تو" عوض کرد. خواستم من را از ابتلا به تکثّرات برهانم تا برسد به وحدتِ تو. به خودم که آمدم دیدمت که تکثیر شده ای در ریزترین من هایِ من.


+ چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی .../


.::.


* عنوان از جناب عطار

۰ نظر
الف سین

او صبر خواهد از من؛ من وصل خواهم از او...

هو/

چند وقتی می شود حال و روزش خوب نیست. دل و دماغ کار کردن با مرا ندارد. قصد کردم ببرم بدهم یک دستی به سر و رویش بکشند. داشتم لابه لای اسناد و مدارک، دنبالِ کارتِ ضمانتنامه ی لپ تاپ می گشتم که رسیدم به کارت پستال حرم امام رضا (ع). به دلم افتاد که انگار ما آدم ها هم گاهی دل و دماغ بندگی کردنمان کم می شود. این جور موقع ها باید بگردیم دنبال ضمانتنامه ی سفرمان. بعد هم دلمان را ببریم بگذاریم پیشِ ضامن دل ها تا دستی بکشند رویش.



+ طعم و عطر زیارتشان در ماه رجب خیلی خیلی خیلی فرق می کند. به امتحانش می ارزد :)


.::.

* عنوان را از تجمیع دو مصرع جناب شهریار نوشتم. بیت اصلی این بود:
او صبر خواهد از من، بختی که من ندارم
من وصل خواهم از او، قصدی که او ندارد...

۰ نظر
الف سین

مکانی برایت بِه از دل ندارم...

هو/

برای ما آدم هایی که در پیِ یافتنِ مطلوب مان مدام راه و بیراهه های نامطلوب را می رویم؛
برای مایی که آمده ایم برای "او"، اما به اشتباه او را در سفر و ازدواج و شغل و رفیق و علم و ثروت و اخبار و هزار و یک غیرِ او می جوییم.
برای مایی که در این وانفسایِ ناامیدیِ دنیا و دنیایِ وانفسایِ ناامیدی، در پیِ امیدهای واهی مان مست می شویم...
برای تمام ما، یا مَن أرجوه لِکُلّ خَیر نازل کرد. آمد و گفت می دانم که حواستان به من نیست؛ اما من همانم که به آن کسی که از من درخواست نکرده هم عطا می کنم. به آن که حتی مرا نشناخته هم می بخشم. آخر شما هر چه هم باشید، من همان حنّانِ پر از رحمت ام...

سلام بر تو ای ماه امن و امان!
سلام بر تو ای ماه تشنه لبان!
سلام بر تو ای ماهِ کسی که یُعطِی الکَثیر است بِالقَلیل...



+ برای همین یک صفتش نباید بمیریم؟ نباید عاشقش شویم؟
"... یا من یُعطی من لَم یَسئله و من لم یَعرِفه، تحنّناً مِنه و رَحمةً..."


++ گفته بودم برایتان که ماه رجب را بیشتر از ماه رمضان دوست دارم؟ گفته بودم حاج آقا می گفت أین الرّجبیّون یعنی أینَ العَلَویّون؟ آهای... کجایید علوی ها؟

.::.


* عنوان از اکسیر قمی است.

۰ نظر
الف سین

ما را هوای سلطنتِ مُلکِ دیگر است...

هو/

تقدیرنامه و جوایز را از تهران آوردم خانه. گذاشتمش روی دو تا تقدیرنامه ی دیگر. بعد هم تندیس بلورینِ کوفت را گذاشتم رویشان و همه را با هم روی گُلِ وسط قالی. عکسشان را گرفتم و بهشان گفتم جای هیچ کدامتان روی دیوارهای اتاق و پشت ویترین های من نیست. هیچ کدامتان مایه افتخار من نیستید.



افتخار من حبّ امیرالمؤمنین (ع) است و خانواده ی ایشان. تازه این افتخار هم از سرِ لطفِ خودِ این خانواده بوده که نصیبم شده. به تقدیرنامه ها و جایزه ها و تندیس ها گفتم که هیچ کدامتان جایی توی اتاق من ندارید. دیوارهای اتاقم برای هیچ کدامتان جا ندارند. دیوار اتاق من فقط جای عکس صحن نجف است و حرم شش گوشه ی کربلا و صحن امام الرئوف (ع). تازه یک طرف دیوار را هم کامل خالی کرده ام برای عکس هایی که یک روز از صحن و سرا و حرم مادرمان فاطمه (س) می گیرم...

+ این ها را به تقدیرها و جایزه ها و مقام ها و تندیس ها گفتم که بدانند دم مرگ نمی توانند وبال گردن و مانع جان دادنم بشوند. که بدانند لحظه ی جان دادن و قبل از آن و بعد از آن فقط چشم دوخته ام به کرامت خاندانِ اهلِ کَرَم./


.::.

* عنوان از مرحوم نیّر تبریزی است.
۰ نظر
الف سین