هبوط

امّا "تو" چیز دیگری ...

۱۱۹ مطلب با موضوع «نامحرمانه ها» ثبت شده است

خداحافظ؛ همین حالا.

بسم الله الرحمن الرحیم


از خیلی وقت پیش قرار بود برای همیشه از این جا خارج شوم. شاید از همان روزی که محمدصادق آمد و شد نویسنده ی دوم هبوط. می خواستم حوالی عید فطر بی سر و صدا بروم. اما خب دلیلی نداشت که تا آن موقع به صورت تصنّعی بمانم و بنویسم. همان طور که دلیلی نداشت بی سر و صدا بروم.
می دانید؟ یک وبلاگ نویس باید حواسش را جمع کند. چون دقیقاً قدم می زند وسط خلوت یک وبلاگ خوان. و من بابت پابرهنه قدم زدنم در خلوتی که می توانست بین شما و خدایتان باشد، از همه تان طلب حلالیت می کنم. این حلالیت گرفتن، مهم ترین دلیل راه انداختن این سر و صداها و خداحافظی هاست.

.::.

این جا، هبوط، دیگر نویسنده ای به اسم الف سین نخواهد داشت. البته مطالب آن - ان شاءالله - از بین نمی رود؛ اما الف سین دیگر وارد پنل کاربری اش نخواهد شد. عوضش محمدصادق هست؛ البته اگر خودش دوست داشته باشد که باشد! خوشحال می شوم اگر بیاید و بماند و بنویسد و چراغ هبوطم را که حالا دیگر هبوط اوست روشن نگه دارد. اگر اراده اش چیز دیگری باشد هم که مثل همیشه تسلیم نظر اویم. شکرِ خدا که او آمد و خیلی زود به این جا عادت کرد و کم و بیش شناختتان و شناخته شد. اما انتخاب با خود اوست که بماند یا که هبوط را رها کند برای همیشه.
آن طرف، آیه ها، هم رها می شود به حال خودش برای همیشه؛ به فضل خدا. اگر روزی آپدیت شد بدانید کار من نبوده.
نمی گویم هیچ وقت به دنیای وبلاگ نویسی بر نمی گردم. اما حتماً تا سال ها برگشتی در کار نخواهد بود و در این میان دعایم این است که هیچ وقت برگشتنی نشوم.

.::.

وبلاگ نویسی افتخاری بود برای بنده و صد هزار مرتبه شکر برای هر چه از طرف خدا در این مدت بر ما رسید.
در تمام این سال ها موفق به دیدار هیچ کدام از اهالی بلاگستان نشدم (غیر آن ها که از قبلِ وبلاگ نویسی می شناختم). بعید می دانم که در دنیا گذارمان به هم بخورد. ولی مشتاقم که در برزخ و قیامت زیارتتان کنم؛ ان شاءالله همه مان به سلامتِ ایمان و زیر سایه ی ولایت امیرالمؤمنین (ع).
به هر حال بنا به حکم "لِکُلّ اُمّة أجَل" الف سینِ بلاگستان همین جا تمام شد. ان شاءالله بقای عمر شما.
و آخر دعوانا أن الحمدلله رب العالمین.
ارادتمند شما؛
الف سین
سحرگاه بیست و چهارم ماه مبارک رمضان.
۰ نظر
الف سین

که تو همیشه همانی؛ که من همیشه همینم...

هو/


این روزا، روزای حساب و کتابه. سال خُمسیمون نزدیکه چونکه. و خدا می دونه واسه یه آدم بی حساب کتابی عین من چقدر این روزا سخت و طاقت فرسا می شه. این که مجبور می شم برم تو سایت مرجعم و فتاوای آپدیت شده شون درباره خمس رو بخونم و بعد بیام بشینم دار و ندارمو لیست کنم با روحیاتم سازگار نیست. ولی خب باید تمرین کنیم که انشالا به لطف خدا عبدالله بشیم نه عبدالحال و الروحیات! :))) سال های اول این ماجرا یه کم سخت و طولانی بود تا این که تصمیم گرفتم دخل و خرجمو یکی کنم. یعنی این که زندگیمو با ضروریاتش پر کنم. مثلاً به اندازه ای که می خونم کتاب بخرم. به اندازه ای که می پوشم لباس بخرم. به اندازه ای که می خورم مایحتاج روزانه تهیه کنم. تا جایی که می شه ببخشم و پولمو به کار بندازم که چیزی تهش نمونه و خلاصه هر چی می تونم به لطف خدا ایمان و توکلمو تقویت کنم که سرِ سفره ی خدا، (به لطف خودش) خودمو قلباً و عملاً از پس اندازِ روزِ مبادا بی نیاز بدونم... و خب نتیجه این بود که به لطف خدا این چند سال اخیر در عرض یکی دو ساعت کل خمسم بدون دردسر محاسبه و جدا می شد و معمولاً مقدارش هم خیلی کم بود؛ یه جوری که موقع پرداختش به حاج آقا، بابت مقدار کمش کلی می خندیدم :)))
امسال ولی با یه موجود جالبی توی اموالم آشنا شدم که تصمیم گرفتم با شماها درمیون بذارم.

.::.

ماجرا از این قراره که تا جایی که یادم میاد توی عمرم کت و شلوار نپوشیدم. تا این که حدود یک سال و نیم پیش خانواده به صورت جدی پیله کرده بودن به ازدواج بنده. و حتماً در جریانید که لازمه ی اول ازدواج سنتی از طرف عرف جامعه، کت و شلواره :)))
خب طبیعیه که من مقاومت کردم. در وهله ی اول بهشون گفتم که بی خیال. دختر خانوم قراره با بنده ازدواج کنه نه با لباسام! و معلومه که حرفام هیچ نتیجه ای نداشت. قدم دوم این بود که بگم اگه من خودمو با چیزی که توی عمرم استفاده نکردم بپوشونم، دختر خانوم هم متقابلاً خودشو اونجوری که هست عرضه نمی کنه و بعد به مشکل می خوریم. خب معلومه که این حرفمم اثری نداشت. قدم سوم این بود که تسلیم بشم. به همین راحتی :))) خلاصه برای حفظ آرامش خونه سکوت کردم و با اکراه پذیرفتم که بریم کت و شلوار بخریم. مامان - بابا هم مثل همیشه صفورا رو انداختن جلو و یه صبح تا ظهر (با کراهت قلبی) عمر خودم و خواهرمو هدر دادم برای خرید اولین کت و شلوار عمرم! و حتماً می دونین که توی راه برای صفورا یه سخنرانی مفصل کردم که کی گفته لباس رسمی ما باید مطابق لباس رسمی انگلیسیا باشه؟ چرا واسه جامعه ی ما حل شده که مقامات رسمی و غیررسمیمون کت و شلوارپوش باشن؟ چرا جهان داره یکسان سازی می شه؟ و این صحبتا...
در حالی که صفورا تحت تأثیر حرفام قرار گرفته بود، با یه دست کت و شلوار از مغازه ی سرِ میدون انقلاب بیرون اومدیم!!! و این بود که مثل همیشه "به عمل کار برآید به سخنرانی نیست" رو کاملاً صرف کردیم :)))
قسمت غم انگیز ماجرا این جا بود که صفورا می گفت برای هر جلسه ی خواستگاری باید لباس جدید داشته باشی و چون که من تعداد لباسام کم بود، بازم باید با هم می رفتیم خرید!!!
خلاصه انگار طرفای ما یه قانون نانوشته وجود داشت که لباس جلسه ی دومِ خواستگاریِ پسر و دختر نباید همون لباسای جلسه ی اولشون باشه. و لباسای جلسه ی سوم و دوم و اول نباید شبیه هم باشن. و لباسای جلسه ی چهارم و سوم و دوم و اول. حالا خدا نکنه که کار به جلسه ی پنجم به بعد برسه! :))))
اون طرف ماجرا بعضی از دوستامو داشتم نگاه می کردم که قبل یا همزمان با من اسبشونو زین کرده بودن برای امر خیر. بعدش می دیدم که با چه ذوق و شوقی هی می رن لباس می خرن و کلی تهِ دلشون خوشحال و راضی ان از این که جلوی دختر خانوم به صورت متنوع خوشتیپ می شن و بالعکس دختر خانوم هم جلوی اون ها. خیلی هم سر این موضوع قلباً ناراحت نبودن و اصرار داشتن که حواشی بر اصل امر خیرشون سایه نندازه و زودتر به مراد دلشون که ازدواج بود، برسن. و خلاصه از همون روز اول ناخواسته توی دلشون سنگ بنای تجملات رو گذاشتن و با قناعت توی زندگی مشترکشون خداحافظی کردن. البته الان با اغلبشون ارتباط ندارم و نمی دونم که توی زندگی مشترکشون حرفمو تأیید می کنن یا نه. ولی خب من که موضعم در قبالشون همینه که هست :))))
خلاصه ما کت و شلوارو با اکراه خریدیم و توی دلمون گفتیم که جلسه ی اولو با لباسای عید نوروزمون می گذرونیم و جلسه ی دوم هم کت و شلوارو می پوشیم. انشالا خدا هم ما رو از جلسه ی سوم بی نیاز می کنه... :)))
یکی دو جا رفتیم و تو همون جلسه ی اول همه چی به فنا رفت (فکر می کنم قبلاً توی آرشیو "روزمرگی ها و روزنامرگی ها" کمی درباره ش نوشتم). تا این که حدود یکی دو ماه بعدش یه اتفاقی افتاد و درگیر یه کار خیلی مهمی شدم؛ به نحوی که یه توضیح مختصری به خانواده دادم که درگیرم و لطفاً کل ازدواجمو موقتاً متوقف کنید.

خلاصه از اون روز یه جوری درگیر این کارای خیلی مهم تر از ازدواج (!) شدم که همه چی غیر از اونا به حاشیه رفت. ماحصلش این که از اون روز تا حالا خوشبختانه از کت و شلوار به اون گرونی تقریباً هیچ استفاده ای نشد و البته شوربختانه منم کلاً مجرد موندم و هنوزم که هنوزه فرجی حاصل نشده :)))
سال گذشته ی خمسی، چون کت و شلوارو یه بار تنم کرده بودم و عنقریب قصد استفاده کردنشو داشتم، خمس بهش تعلق نگرفت. امسال ولی با معیارای حضرت مرجع تقلید، خیلی شیک و مجلسی کت و شلوارم مشمول خمس می شه! یعنی این که باید معادل یک پنجم پولشو به دفتر مرجع تقلید بدم و از اونجایی که همچین پولی ندارم، تصمیم گرفتم توی این یکی دو روزی که قبل از رسیدن به سال خمسی فرصت دارم، ببخشمش به یه نفر دیگه :)))

.::.


شاید بد نباشه این روزا و شبا دعا کنیم که خدا ما رو به غنای خودش غنی کنه.
که توکلمون انقدر زیاد بشه که اهل پس اندازِ روز مبادا نباشیم.
که قناعت، قلب خودمون و همسرمونو پُر کنه.
که اندازه ی نیازای واقعیمون پول دربیاریم و پول خرج کنیم.
که فهم کنیم تجملات و غیرضروریات فقط وبال گردنمون می شن و حجاب بین ما و خدا. 

که "فی حَلالِها حِسابٌ و فی حَرامِها عِقابٌ". 

که هر که بامش بیش؛ برفش بیشتر...

الهی که همه مون فقیر الی الله بشیم و غنی از آمال و آرزو و هواهامون.
الهی که همه مون یه زندگیِ راحتِ راحتِ راحتِ بی دغدغه داشته باشیم.


+ نماینده ی آیت الله سیستانی به محمدصادق گفته بودند که ایشون کفش ندارن. لابد می دونین که آیت الله سیستانی پاشونو از خونه شون بیرون نمی ذارن. خب معلومه که وقتی بیرون نمی رن به کفش هم نیازی ندارن. حاج آقا عین ماها نمی گن که بذار یه جفت کفش داشته باشم برای روز مبادا. انقدی ایمانشون کامله که مطمئن هستن روزی که تکلیف شد از خونه بیان بیرون، همونی که بهشون تکلیف کرده، کفش هم براشون می رسونه.
++ با همسر آیت الله خامنه ای صحبت کرده بود. گفته بودن ما توی خونه مون دکور و وسایل دکوری نداریم. چون که حاج آقا (رهبری) معتقدند اینایی که هیچ استفاده ای ندارن جزء تجملات اند. گفته بودن عوضش تا دلتون بخواد کتاب و کتابخونه داریم.

۱۱ نظر
الف سین

غم تو هست؛ ولی غمگسار باید و نیست...

برای قاسم عزیزم؛
محمدرضای جانم؛
برای علیِ نازنیم؛
و برای "ب" مهربانم.



بسم الله الرحمن الرحیم

می دانم که هیچ وقت این متن را نمی خوانید. لااقل تا وقتی که زنده ام. دلخوشم به این که وبلاگم بعد این همه مدت بین جمع دوستانه شما مجهول مانده. و چه قدر خوب که می توانم از این جهل برای زدن حرف دلم استفاده کنم.
محمدرضاجانم!
دیدنت بعد دو سه سال چه قدر دلنشین بود. چه قدر هوایت را کرده بودم جانم!
قاسم عزیزم! جان دلم! چه قدر خوشبختم که آن شب در پارک لاله با تو آشنا شدم. چه قدر نعمت است دیدنت؛ شنیدنت؛ باور کردنت...
علیِ نازنیم. کاش دیشب تو را هم می دیدم. سه چهار سالی می شود که از هم دور افتاده ایم. چه قدر دیشب در دلم قند محبت آب شد وقتی که فهمیدم در تهرانپارس خانه و در دانشگاه امام حسین کار گرفته ای.
ب. مهربانم! شکر خدا که هستی و شکر بیشترش که من این بودنت و دغدغه داشتنت را دارم. چه قدر به دلم نشست تمام بین الطلوعین جمعه ای که داشتم امیدت می دادم و داشتی امیدم را می گرفتی.
محمدرضاجان! می دانی چه قدر سخت بود وقتی که چند نخ سیگار از بین دستمال کاغذی بیرون کشیدی و شروع کردی به کشیدنش؟ می دانی این که بعد از دو سه سال در عرض دو سه دقیقه بفهمم سیگاری شدی چه بر من می گذرد؟
قاسمم! می دانی چه قدر بر من سخت گذشت وقتی که برادر ده ساله ات - صادق - از جمعمان جدا شد و رفت دستشویی و تو در همان چند دقیقه دویدی دور از چشمانش و پیش چشمان من سیگار بکشی؟ می دانی چه قدر قلبم تیر می کشید وقتی تو با ولع سیگار می کشیدی؟
علی جانم! وقتی از محمدرضا شنیدم با هم، هم خانه ای شده اید گل از گلم شکفت. اما وقتی سیگار کشیدن محمدرضا را دیدم ناخودآگاه پژمرده شدم. یک آن پیش خودم گفتم نکند تو هم... زبانم لال. لعنت بر شیطان. ما روی تو حساب کرده ایم فرمانده کل بسیج سابق دانشگاه! چه نقشه ها برایت کشیده ام جان دلم... چه رویاپردازی ها برایت کرده ام برادرم ... چه فتح الفتوح هایی داریم که با هم بکنیم ...
همه اش برایم قابل تحمل بود؛ اما ب. عزیزم! ب. نازنیم! مهربانم! جان دلم! غیب شدنت از جمعمان همانا و جملات بچه ها که می گفتند رفته ای سیگار دود کنی و گفته بودی که خجالت می کشی پیش چشم من سیگار بکشی همانا. می دانی مردم و زنده شدم؟ وقتی برگشتی هیچ فهمیدی که صورتم را نزدیک صورتت آوردم و بویت کردم؟ فهمیدی نشستم کنارت و در پی بوی سیگار بودم تا همان جا جلویت بمیرم؟ و چه خوب که بویی نمی دادی. چه خوب که آن لحظه کوربو شده بودم. نمی دانم دل آرام باشم که بو نمی دادی یا دل آشوب باشم از جملات  بچه ها. خوشحال باشم از این که لااقل تو از من حیا می کنی یا ناراحت از این که نکند از خدای من حیا نداری... کاش همه آن جملات شوخی بچه گانه ی بچه ها باشد...
ب. جان! علی جان! دلخوشی ام از این جمع شما دوتایید. ای کاش تا آخر عمرم دلخوش بمانم.
محمدرضا جان! قاسمم! سیگار کشیدن عیب نیست. جرم نیست. گناه نیست. اما چه کنم که من نمی توانم شما را در این کسوت ببینم. من از شما برتر نیستم. به خدا که در قلبم چنین فکری نمی کنم. من اگر سیگار نمی کشم نه از سوی خودم، که از لطف خدا بوده و هست. امّا ما نه عارفیم که برای مراتب عرفان لب به سیگار بزنیم و نه شاعریم که برای تبلور اشعار سیگار به لب.
برادرانم! خدا مرا ببخشد که نتوانسته ام کنارتان باشم. خدا از من بگذرد که نبوده ام خلأ ای که در شما با سیگار پر می شود را پیش از سیگاری شدنتان پر کنم. کاش می توانستید بفهمید تمام خندیدن های دیشبم در جمعتان تصنعی بود. کاش می فهمیدید دیشب چه قدر پشت خنده هام مردم و زنده شدم. کاش می فهمیدید تمام دیشب را تا صبح بی خواب و بیدار ماندم...

۰ نظر
الف سین

بگذار در غبار، فراموشمان کنند...

هو/


آره خب؛
خیلی ساده ست.
حتی اگه تا لحظه های آخرِ طولِ باندِ زندگیت درگیر جاذبه های زمینیت مونده باشی،
حتی اگه چند وجب ازش مونده باشه؛
حتی اگه صدای اهل زمین بیاد که پشتِ سرت بگن "این چرا بالا نمی ره؟"
بالاخره اون تهِ تهِ تهش لابه لای تحیّر همّه ی دور و بریات یه دفه ای آسمونی می شی.
این پاداش کسیه که یه عمر چرخای خاکیشو جمع کرده توی دلش و همه ی زورشو زده تا از خاک دل بکنه و به افلاک دل ببنده.

 



 

.::.


گفته بودمت که گمان من بهت چیه؟
این که منو توی حاجتی که تموم عمرمو با فکر و ذکرش سپری کردم، دستِ خالی بر نمی گردونی.
ماه شعبان گفته بودمت؛
با تقلّب از روی مناجات شعبانیه...
آره دیگه؛
تو اینجوریایی
واسه همینه که خدایی دیگه...

إِلَهِی مَا أَظُنُّکَ تَرُدُّنِی فِی حَاجَةٍ
قَدْ أَفْنَیْتُ عُمُرِی فِی طَلَبِهَا مِنْکَ





+ گاهی وقتا به مو می رسه؛

ولی عمراً پاره نمی شه.



++
مَن طَلَبَ شیئاً
وَ جَدَّ
وَجَدَ؛
و مَن قَرَعَ باباًً
و لَجَّ
وَلَج.
هرکس چیزی بخواهد
و بکوشد
می یابد؛
و هرکس دری را بکوبد
و اصرار ورزد
در گشوده شود.


هوم؟ :)

۷ نظر
الف سین

می جویمت چنان که لبِ تشنه آب را...

هو/


خلاصه ش این که از بچه های گل روزگاره...
مشروحش این که اومده بود یه سؤال کوچولو از پایداری سازه بپرسه که وسط جواب دادنم گفت می تونم یه چیز بی ربط بگم؟ گفتم: بفرمایید؛ هر چقدم بی ربط باشه بالاخره یه جوری ربطش می دیم. و یه چشمک و یه خنده شیطنت آمیز ضمیمه حرفم کردم که احساس راحتی کنه. بی مقدمه گفت من تا حالا کربلا نرفتم. در حالی که با نگاهم منتظر بقیه ی حرفاش بودم، دیدم که سکوتش خیلی طولانی شد. انداختم تو شوخی و گفتم بقیه شو می گی یا از همین جا شروع کنم پایداری سازه رو به کربلا ربط بدم؟ دو تایی زدیم زیرِ خنده که یهویی جدی شد و گفت "من امام حسین علیه السلام رو دوست دارم (علیه السلام رو دقیقاً پشت اسم امام گفت) ولی هیچ وقت نتونستم بفهمم تا وقتی از همین جا می تونم به خدا برسم، چرا باید تا کربلا برم زیارت؟ هیچ وقت مردمی که اربعینِ هر سال پیاده می رن تا کربلا رو درک نکردم. همیشه هر چی خواستم از خود خدا خواستم. همیشه توی اتاقم با خود خدا دردِدل کردم. من هیچ وقت نفهمیدم چرا باید بریم زیارت ائمه. مگه نه این که خودِ ائمه هم با خدا حرف می زدن؟" همه ی اینا رو گفت و دوباره ساکت شد. منم دوباره انداختم تو شوخی و گفتم ادامه داره یا شروع کنم ربطش بدم؟ این بار با لبخند گفت "نه. همین بود. البته انتظار جواب دادن ندارم. نمی دونم چی شد که یهویی فقط خواستم باهات درددل کنم." گفتم پس وقتشه که ربطش بدم. هوم؟ با خندیدنش تأییدم کرد.
گفتم تا وقتی خودِ دکتر محمدی هست واسه چی اومدی سؤال پایداری سازه ت رو از من بپرسی؟ دفترِ دکتر هم که به کلاسات نزدیک تر از اتاقیه که من داخلشم. چی شده که این همه راه اومدی تهِ راهرو پیش من؟
سکوتشو نشکست و منم رشته ی حرفامو پاره نکردم.
گفتم دکتر خیلی بهتر از من بلده جواب سؤالتو بده. خیلی بیشتر از من پایداری سازه بلده. ولی تو اومدی پیش من. نشستی بغل من. دستتو گذاشتی زیر چونه ت و داری از منی که کمتر از دکتر بلدم سؤال پایداری می پرسی.
این که میای پیش من باعث می شه از دکتر بی نیاز بشی؟ نه.
نمی تونی بری پیش دکتر؟ چرا.
نمی ری پیش دکتر؟ چرا.
ولی پیش منم میای. میای چون من از جنس خودتم. عین تو دانشجو ام. برات محسوسم. لابه لای حرفام از خُلق و خوی دکتر برات می گم. یادت می دم که وقتی رفتی پیش دکتر چی بگی که ازش دلبری کنی و چی نگی که بهت بدبین نشه. قبل امتحان میای پیشم تا ایراداتتو رفع کنم. این وسط منم گاهی وقتا درِ گوشِت بعضی از سؤالای امتحان دکترو می گم که اضطرابت از بین بره و آروم شی. بعدِ امتحانم میای پیشم که برم پیش دکتر واسطه شم و سفارشتو بکنم که از اون سؤالی که اشتباه حل کردی بگذره و نمره تو خوب رد کنه. به خاطر توئه که من اینجام. هر روز منتظرتم که درو باز کنی و بیای پیشم. من دلم برات تنگ می شه. کم لطفی نکن بهم داداش جانم. زودزود بهم سر بزن عزیزِ دلم...
سکوتش ادامه داشت. یه سکوت با چشمای پر از اشک. ردّ اشک، گوشه ی چشمشو به دلش وصل کرده بود. دلم می خواست قربونِ چشمای پر از اشکش برم. هنوزم دلم می خواد.

.::.

تو راه با محمدصادق درباره جبر و اختیار یه کم بحثمون شد. لابه لای حرفامون گفتم فلان موضوع رو حس کردی تا حالا؟ گفت آره. گفتم همینه دیگه. باید حسش کرد. نمی شه درباره ش حرف زد ولی. بلد نیستم ازش بگم یعنی...

.::.

علیرضا زودتر از همه ی ماها کتاب "خاطرات سفیر" رو خرید و خوند. وقتی تمومش کرد بهم پیام داد که "می خواستم بگم شخصیتش خیلی نزدیکه به اون [الف سینه] که می شناختم و الان نمی شناسم. از لحاظ تحویل گرفتن غریبه ها؛ سرسنگین بودن با نامحرما؛ زدن تو پَرِ آدما؛ قوت استدلال؛ خوب ارتباط گرفتن با آدما؛ عجیب غریب بودن؛ ایمان خوشگل به خدا و حضورش تو زندگی...".
از اون روز همیشه دلم می خواست بهش بگم خیلی بده اوضامون یه جوری شده که اون الف سینی که می شناختی رو دیگه الان نمی شناسی. همیشه می خواستم بگم چه قدر بی وفاست دنیایی که جنسش این جوریه... که من و تو باید هشت - نُه ماه بعد عقدت دلامون پیش هم باشه ولی نتونیم یه دل سیر همدیگه رو ببینیم. خیلی چیزا می خواستم بهش بگم تا این که بالاخره امروز صبح، همین که بین الطلوعین تموم شد و تیغه ی آفتاب، سایه هامونو روی همدیگه انداخت، برای اولین بار یه دل سیر بالاسر قبر محمدرسول بغل هم نشستیم. بعدِ یه عالمه بحثِ اجتماعیِ بی سر و تهِ به دردنخور، همین که اومدیم از هم جدا شیم بهش گفتم یادته بهم گفته بودی شبیه نیلوفر شادمهریِ خاطراتِ سفیرم؟ اون موقه ها که منو بیشتر می دیدی و بیشتر می شناختی شبیهش بودم. الان ولی دیگه خیلی وقته با کسی حرف و نَقلِ فلسفی ندارم. من با دلِ خودم و آدمای دور و برم کار دارم. با حُبّ و بُغضاشون. اونی که توی مغزمون می گذره و اسمشو گذاشتیم عقل، واقعاً عقل نیست [کلیک +]. من با اون دیگه خیلی وقته کاری ندارم...

.::.


+ تولد محمدرسوله. اگه تو این دنیا بود شاید نفرِ پنجم جمعِ چار نفره مون می شد... چه می دونم... شاید با زن و یه بچه حتی... علیرضا می گفت محمدحسین اون روز خوابشو دیده بود. تو خواب به این مضمون به محمدحسین گفته بود که از وقتی اومدم این طرف تازه دارم می فهمم توحید یعنی چی... سختتون نمی شه اگه که لطف کنین و به مناسبت تولدش یه فاتحه مهمونش کنین؟ :)

۰ نظر
الف سین

گیرد دلی بهانه ی پاییز در بهار...

هو/


بگم واسه ت از حرفای پشت تلفنمون که می گفت چند ماه قبل از مذاکرات هسته ای شون، تموم بچه هاییو که جونشونو با کار کردن تو این صنعت به خطر انداخته بودن پرت کردن بیرون؟
بگم واسه ت از حرفای درِ گوشیمون که می گفت اونی که تا همین چند سال پیش روی سانتریفیوژای نطنز کار می کرد و ممنوع التصویر بود، حالا داره روی لوله های فاضلاب نجف آباد کار می کنه و وسط یه مستند، تمام رُخ پیداش می شه؟
بگم واسه ت که به اسم امید اومد تا همه رو از مملکت و دینِ آباء و اجدادیشون ناامید کنه؟
چه قد دلم می خواد یکی بیاد بزنه تو گوشم و بگه پاشو رفیق! صبح شده! تموم شد این کابوس لعنتی!
می دونی چیه؟
دوشنبه ی هفته ی قبل، وقتی که دکتر ازم پرسید می خوای بری یا می مونی، یه لحظه باتری ساعتِ دنیام تموم شد و همه چیم از حرکت افتاد! افتاد تا همین دیشب که محمد گفت مدرک زبانتو بالاخره واسه شون فرستادی یا نه؟ و من دست کردم توی جیبم و باتریِ جدید انداختم توی ساعتِ دنیا و با تماااام احساساتم بهش گفتم این مملکت، ماشینم نیست که وقتی به خرج افتاد و شروع کرد اذیتم کنه با یه ماشین دیگه عوضش کنم.
آره...
من وسط دولت تدبیر، با تموم احساسم پشتِ پا می زنم به همه ی اونایی که می گن رفتن از مملکت عینِ عقلانیت و تدبیره.
می دونی چیه؟
من با احساسم می مونم پای ماشینی که به خرج افتاده. پای مملکتی که حالش خوش نیست. پای مردمی که هر روز قدرنشناس تر از روز قبلشون ان.
می دونی چیه؟
من وسط همین روزایی که کارگرِ کافی شاپِ دوستم تو رویای خارج رفتنش داره کفِ کافه رو تِی می کشه به خودم می گم هی رفیق! بیا رویای موندن خودمونو بسازیم.
می دونی چیه؟
من از پشتِ درِ اتاقِ فرمانده بی تقوای بسیجِ مسجدِ محلمون رد می شم و به خودم می گم هی رفیق! خودتو آماده کن! حالا حالاها باید باهاش زندگی کنی.
می دونی چیه؟
من عکس رئیس جمهورِ یه نظام شیعه رو می ذارم کنار عکس نخست وزیر یه نظام صهیونیستی و به خودم می گم هی رفیق! چقد سخته بفهمی کدومشون دروغگوترن...
می دونی چیه؟
من وقتی حاج آقا داره با هیجان می گه دعا کنید امام زمون بیاد و همه چی رو درست کنه، سخنرانیشو قطع می کنم و می گم کسی که شکمش از مال حروم پر شده توی بزنگاه کربلا حرفای امامشو نمی فهمه. بعدش که حاج آقا شروع می کنه توجیه کنه و حرف مفت بزنه به خودم می گم هی رفیق! بیا شروع کنیم بانکای ربوی این مملکتو یکی یکی منفجر کنیم.
می دونی چیه؟
من می رم وسط مردمی که همه شون توی خونه هاشون حداقل یه ماشین دارن و توی جیبشون دو تا موبایل کاشتن و سالی حداقل دو تا سفر می رن و هر روز و هر شب به جای شکر خدا و مطالبه ی معنویت و اخلاق از مسئولین، از گرونی و نداری و پول و پول و پول حرف می زنن و به قول اون تبلیغِ بزرگِ شهرداری، باطنِ زندگی خودشونو با ظاهر زندگیِ خارجیا مقایسه می کنن. بعدش با خودم می گم هی رفیق! باید کنار همینا بشی ملّت غیور ایران!
می دونی چیه؟
من می رم توی راهروی دانشگاه بین هم نسلایی که دغدغه ی آزادی معنوی رو به آزادی دنیوی فروختن و قیمت رأی شرافتمندانه شون، یه "تَکرار می کنم" و چنتا شعار و وعده ی توخالیِ آزادی حجاب و کنسرته، خمیازه می کشم و می گم هی رفیق! پروژه نهاییتو باید جلوی همینا دفاع کنی!
آره...
من احساساتی شدم. پرِ احساسم. حرفای احساسی می زنم و با احساساتم سرنوشتمو انتخاب می کنم.
می دونی چیه؟
تو از من چیزای محال می خوای. اومدی به منی که معادلات ریاضی رم با قلبم حل می کنم، می گی معادلات انسانیتو بدون احساساتت حل کن!
نه...
من هیچ جا نمی رم. به هیچ قیمتی هیچ جا نمی رم. می مونم برای امروزی که بویینگ و اِرباس و زیمنس با وقاحتشون، وقاحتِ تو رو تکمیل کردن. تویی که موشکای سپاه به داعشو به اسم خودت تموم کردی، هیچ بعید نیست زحمتای امثال ما رم به اسم خودت تموم کنی. تویی که بچه های صنعت هسته ای رو پرت کردی بیرون، هیچ بعید نیست که یه روز سر ما هم معامله کنی و پرتمون کنی بیرون. از تو هیچی بعید نیست. ولی هنر اینه که بمونیم و تحملت کنیم. من قید دکترا خوندن توی سوئدو می زنم، به خاطر این که اگه یه روزِ سخت باشه که مملکت، ما رو بخواد، اون روز، همین امروزه. نه فقط برای آسون کردنِ روزای سختِ مملکتم؛ بلکه می مونم تا در حد خودم جون بکَنَم و نذارم خرابکاریای شخصیِ تو به اسم نظامم نوشته بشه.
بازم واسه ت بگم؟
کسی که باید بره تویی؛ نه من...

وطن ویرانه از یار است یا اغیار یا هر دو؟
مصیبت از مسلمان هاست یا کفار یا هر دو؟
همه دادِ وطنخواهی زنند، اما نمی دانم
وطنخواهی به گفتار است یا کردار یا هر دو؟






+ می دونین چیه؟
من نمی خوام از این چیزا واسه تون بگم و بنویسم. من اینجا از مرگ و خدای مرگ واسه ت می گم. از گمشده ی این روزامون. من نمی خوام مشغولت کنم به مشغولیتایی که همه باهاش مشغولت می کنن. من می خوام یادت باشه که قراره بمیری. پس فردا؛ فردا؛ یا همین امشب...

۰ نظر
الف سین

غم صیقل خداست؛ خدایا! زِ ما مگیر...

هو/


شهرشون نه پلیس داشت، نه وکیل، نه قاضی، نه زندان. سرِ چارراها دوربین نبود. بقالی هاش فروشنده نداشتن. می رفتی هر چی دلت می خواست برمی داشتی. نونواهاش نونِ مجانی می دادن دستِ مردم. شهرشون بانک نداشت. ماشیناشون بوق نداشت. مردم سرِ زمینا و توی باغاشون داشتن محصولاتشونو آبیاری می کردن. انگار که همّه ی همّه ی مردمِ شهر، زمین داشتن و کشاورز بودن. پسربچه ها داشتن درختای توت رو تکون می دادن و دختربچه ها تندتند توتا رو از روی زمین جمع می کردن. آقای دکتر از بیمارستان اومد بیرون و نشست کنار نظافتچیِ توالتِ عمومیِ پارک و با همدیگه چای خوردن. دانشجوها به جای غر زدن، هر روز عصر که کلاساشون تموم می شد، با همدیگه شهرو جارو می کردن. سرِ اذون پرنده تو خیابونای شهر پر نمی زد. شهرشون مجرد نداشت؛ مطلقه نداشت؛ بی سرپرست و بدسرپرست نداشت. بیشتر خانومای شهر باافتخار می گفتن من یه مادرِ تمام وقتم. شهرشون نه فقیر داشت و نه غنی. نه بزرگ داشت و نه کوچیک. شهرشون کدخدا نداشت؛ ولی تا دلتون بخواد خدا داشت...
از تاکسی که پیاده شدم، دست کردم توی جیبم و یه دو تومنی دادم به راننده. با تعجب نگام کرد و گفت مال این اطراف نیستی؟ گفتم چه طور مگه؟ گفت توی شهر ما هنوز پول اختراع نشده پسرجان! گفتم پس چه طوری با هم معامله و تعامل می کنین؟ گفت همه ی اهالی شهر برای خاطر خدا نیازای همدیگه رو رفع می کنن. این جا کسی طمع نمی کنه. همه قانع ان. آدما در حد نیاز روزانه شون به همدیگه مجانی خدمات می دن و از همدیگه مجانی خدمات می گیرن.
رسیدم به پیرمرد. گفتم حاج آقا! شما چه طوری این آرمانشهرو ساختین؟ گفت ماجرا از روزی شروع شد که تصمیم گرفتیم توی شهرمون قبرستون نداشته باشیم. ما مُرده هامونو پایِ درِ خونه هامون دفن می کنیم. هر روز صبح که از خونه میایم بیرون چشممون میفته به قبر عزیزامون و یادمون میاد که اونا هم یه روز صبح با پای خودشون از درِ خونه بیرون رفتن و دیگه هیچ وقت نتونستن به اختیار خودشون برگردن خونه. هر شبم که برمی گردیم خونه دوباره چشممون میفته به همون قبرا و یادمون میاد که عزیزامون شب که رفتن تو خونه خوابیدن، دیگه صبح نتونستن به اختیار خودشون از خواب بیدار شن. ما یه عُمره که هر روز با یاد مرگ از خواب بیدار می شیم و هر شب با یاد مرگ به خواب می ریم...


.::.


* عنوان از جناب شهریار است.

۲ نظر
الف سین

تا روم از پی یار دگری و این صوبتا و اینا!

بسم الله

این پست الصاق می شود به این پست [کلیک +]


خب حتماً خواننده های بلاگ می دونن که ما چند ماهه در مورد روزمرگی های زندگی کردن در خارج از کشور با دوستان خارج نشین مختلفمون گپ می زنیم. و خب قرارمون با اهالی بلاگ این بود که هر از گاهی این جا هم ازش بگیم و بشنویم. دو سه روز پیش یکی از دوستانِ ساکنِ غرب زحمت کشید، وقت گذاشت؛ فایل های صحبتاش رو یکی یکی کلین کرد؛ برام فرستاد و بنا به عادتِ قشنگِ خودش، برای هر کدوم از فایل ها یه تیتر جالب انتخاب کرد.
موضوع این بخش از صحبت ما خورد و خوراک و تغذیه تو یه کشور غیراسلامی بود. البته ایشون لطف کرده و یه جاهایی وارد یه حوزه هایی شده که شنیدنش برای همه مون می تونه جذاب و جدید باشه. پس بیاین بشینیم و لابه لای حرفاش، از ویزیت مجانی و پیشنهادات یه پزشکِ تغذیه ی مسلمانِ تحصیل کرده ی آمریکا لذت ببریم :)))

+ یه موضوعی توی وویس ها مطرح میشه تحت عنوان محصولات غذایی تراریخته. خاطرم هست چند ماه پیش صدا و سیما یه گزارش براش رفت. و البته چند هفته پیش هم توی یکی از شبکه های مجازی داشتم یه سری نقد جدی به دولت تو این حوزه مطالعه می کردم. جالبه بدونید که یه قشری توی ایران از این موضوع حمایت می کنن که خب برای همه مون روشن و طبیعیه که این قشر عضو چه گروه و دسته ای باشن. :) جالبه بدونید که بر خلاف این دسته از هموطنانمون، در اروپا و حتی آمریکا تشکل های مردمی علیه این مدل خوراکی ها تشکیل شده. اما خب تو کشور ما زمزمه هاش توی این دولت اخیر شنیده می شد که در راستای تعملات جهانی (!) پای این محصولات به کشورمون باز بشه و بعضیا می گن که خیلی وقته شده...
شخصاً فرصت نکردم تو این زمینه تحقیق کنم و ببینم دولتمون چه خدمتی در این عرصه به غرب (!) و مردم خودش (!!) کرده. پس تقوا اجازه نمی ده اظهارنظر کنم و سپاسگزار زحماتشون باشم! اما در مورد اصل ماجرا فقط به این بسنده می کنم که خلقت اون موجوداتی که ما بهشون میگیم "آفت" هم حکمت داره.
کلام آخر این که مراقب عزیزانتون باشین که از محصولات تراریخته استفاده نکنن. خصوصاً این که جایی خوندم که نظارت و الزام جدی ای برای واردکننده هاش ایجاد نکردن که این محصولات رو در فروشگاه ها با برچسب های صریح و مشخص، از سایر محصولات متمایز کنن (و البته نمی دونم این ادعایی که خوندم چه قدر صحت داره.) خلاصه که سعی کنید تا جایی که میشه تو محصولات خوراکی، از نوع ایرانیِ شناخته شده بخورید که از شرّ این تراریخته ها در امان بمونید. سَلّمنا :)
 

.::.


فایل های صوتیِ ارسالی علیِ عزیز با تیترهایی که خودش براشون انتخاب کرده:

 

۱. بخور جاانم، اینا از حلااالم حلالتره! 😁

 

 

 

۲. کودوم گوشتها برای مصرف بهترن؟

 

 

آخه شک دارم ذبحش حلاله یا نه!؟🤔

Ham...

Pork Lab Results

 

۳. فرق "ژلاتین" و جایگزینش "پکتین"..

40 تا ماده برای تهیه کیک؟؟!

تا میتوانید بخورید و بیاشامید تا دیابت بگیرید..

سوء تغذیه؟؟ این بابا که سه برابر من وزنشه!!😂🍔

GMO تراریخته و یا (به اصطلاح) اصلاح بذر!!🌽

 

۴. قهوه ی کپک زده‌مون رو ببریم اروپا آب کنیم یا آمریکا؟

چند درصد پول شیمی درمانی میره تو جیب دکترای سرطان؟

پیش بسوی دنیایی پر از...

میوه ی خوشگل بخرم، یا خوشمزه؟

Organic, Antibiotic Free, Cage Free 🐣🐔🍎🍓

 

۵. حالا غذا حلالی گیرم نیاد چیچی بخورم من؟

پروتئین نخورم میمیرم؟؟

چی بخورم پروتئین گوشتیم تأمین بشه؟

اونا ما رو تحریم میکنن، ما هم اونا رو😄

 

۸ نظر
الف سین

در مجلسِ عشّاق قراری دگر است..

هو/


"آره خب...
من فروردینی ام؛ بهاری ام. همون اول بهار چشمامو با شکوفه ها وا کردم؛ به شکوفه ها واکردم... بهار واسه م یه رنگ دیگه داره..."
می دونی؟ شاید اگه ده پونزده سال پیش بود، تمومِ جمله های بالا رو با همین لحن بهت می گفتم. که بهارو بیشتر پاییز دوست دارم و پاییزو بیشتر تابستون و تابستونو بیشتر زمستون. بعدشم بهت می گفتم که اما زمستون واسه م دوست داشتنی تر از پاییزه و با همین جمله ی آخری پاک گیجت می کردم. حالا ولی اوضاع عوض شده. حالا دیگه حتی به فصلای سالم می گم با هم دعوا نکنین؛ "انَّ اکرمکم عندالله اتقاکم"!

***

می دونی؟
ده پونزده سال پیش، فروردین واسه م پر از عطر زندگی بود. فروررین که می شد، حس قاصدکی رو داشتم که از فرطِ سبکی ریشه های زمینیشو رها می کرد و قاصد حرفای زمینیا می شد به دل آسمونیا.
اوج فروردینم تو اردیبهشت بود ولی. هنوزم اردیبهشت واسه م بوی بهشت می ده. انگار که بهشت سنگین می شه و میاد روی زمین. آدمو پر می کنه از عطرِ بی دغدغگی.
فروردینِ من همون اوایل خرداد به پختگی می رسید و می خواست از درختش جدا بشه. همیشه خرداد یه عالمه تضاد می پاشید تو صورتِ دلم. صبح تا عصر با استرسِ امتحانای نوبت دومِ فردا درس می خوندم و عصر از هفت دولت آزاد و از هفت آزاد آزادتر، تو پارکِ سر کوچه تمامِ غایتِ زندگیم این می شد که یه جوری شوت بزنم که دروازه بان جا بمونه و توپم از بین دو تا درختِ چنار رد بشه و من داد بزنم گُ.....ل! آخه اون موقه ها ما به وسط اون دو تا درختِ چنار می گفتیم دروازه! خلاصه خرداد من پر بود از بیم و امید؛ خوف و رجا؛ گریه و خنده... پر بود از سختی و آسونی... خرداد دیوونه بود؛ اوج دیوونگی دیوونه هایی که دیوونه ی خرداد بودن...

***

می دونی؟
این چار پنج ساله رجب واسه م پر از عطر زندگی بوده. رجب که می شد، حس قاصدکی رو داشتم که از فرطِ سبکی از ریشه های زمینیش دل می کند و قصد آسمون می کرد. رجب که می شد هوای حرم به سرم می زد. بال درمی آوردم. سبک تر از قاصدک می شدم حتی. آسمونا رو یکی یکی بالا می رفتم تا برسم به آسمونِ هشتم. به اون جایی که کفشداری هاش تفسیرِ آیه های بهشتیِ قرآنه. که سقاخونه شو با آبِ حوض کوثر پر می کنن. که نقاره خونه ش آدمو یادِ حرمِ امام رضای آدم زمینیا میندازه...
اوج رجبم تو شعبان بود ولی. می دونی؟ می گن بهشت بوی شعبان می ده. می گن خیابونای بهشت پر از شربتای آبلیموئه که گوشه ی خیابونای ماهِ شعبان بهت تعارف می کنن. می گن بهشت یه روده که وسط شعبان جاری شده...
رجبِ من همون اوایل ماه رمضون به کمال می رسه... ماه رمضون همیشه یه عالمه تضاد می پاشه تو صورتِ دلم. یه ضعفِ قوی دَم دَمای غروب بدنمو می گیره. یه قُوّتِ ضعیف بعد افطار می شینه تو تنم. ماه رمضون پر از بیم و امیده؛ پر از خوف و رجا؛ پر از گریه و خنده... پر از سختیای آسون... ماه رمضون اوج دیوونگیِ دیوونه هاییه که دیوونه ی خُدا ن...

***

آره خب...
سه ماه بهاریِ خدا افتاده تو سه ماه بهاریِ ما آدم زمینیا
امشبم همه مون دقیقاً وایسادیم وسطِ وسطِ وسطش.




+ عیدتون شیرین تر از عسل.

۵ نظر
الف سین

کوچ تا چند؟! مگر می شود از خویش گذشت؟!

هو/

بعدِ هر پرواز می نشیند روی زمین تا نفسی تازه کند. دلش را از مسافران و بارها خالی می کند. تکنسین های پرواز می روند و کابل های اتصال تأمین انرژی را به پنل های دسترسی اش وصل می کنند. وقتی به مرکز وصل شد، با خیال راحت موتورهاش را خاموش می کند و دلش را می سپارد به مهندسان و طراحان و متخصصانش ...

خواستم بگویم هر کداممان هر روز یک عالمه کار و بار می آید توی دلمان. با تمام جسم و جانمان درگیر روزمرگی هایمان می شویم. یک عالمه دارِ دنیا می ریزد توی قلبمان. شب ها ولی می شود رفت درِ خانه ی خدا پارک کرد. دو زانو نشست توی آغوش خدا و کار و بارها را بیرونِ سجّاده خالی کرد. سر را گذاشت روی تربت امام حسین (ع) و با همین اتصال محکم به ریسمان خدا، با خیال راحت موتورها را خاموش کرد و یک دل سیر انرژی گرفت. می شود شب ها درِ خانه اش گدایی کرد و آماده شد برای پرواز صبح ...



پ.ن: اگر قول بدهید حاشیه اش بیشتر از متن نشود، برایتان حاشیه ای به پست می زنم. این هواپیمای نو، یکی از گلابی های برجام است. از خانواده ی همان هواپیمایِ قدیمیِ یاسوج که چند ماه پیش خورد توی کوه دنا. این نوع هواپیماها خیلی هم هواپیماهای خوب و ایمنی هستند؛ اگر خدا بخواهد...


.::.


* عنوان هم که از حضرت فاضل نظری است. عکس هم قابلتان را ندارد...

۰ نظر
الف سین