هبوط

امّا "تو" چیز دیگری ...

۲۶۲ مطلب توسط «الف سین» ثبت شده است

خداحافظ؛ همین حالا.

بسم الله الرحمن الرحیم


از خیلی وقت پیش قرار بود برای همیشه از این جا خارج شوم. شاید از همان روزی که محمدصادق آمد و شد نویسنده ی دوم هبوط. می خواستم حوالی عید فطر بی سر و صدا بروم. اما خب دلیلی نداشت که تا آن موقع به صورت تصنّعی بمانم و بنویسم. همان طور که دلیلی نداشت بی سر و صدا بروم.
می دانید؟ یک وبلاگ نویس باید حواسش را جمع کند. چون دقیقاً قدم می زند وسط خلوت یک وبلاگ خوان. و من بابت پابرهنه قدم زدنم در خلوتی که می توانست بین شما و خدایتان باشد، از همه تان طلب حلالیت می کنم. این حلالیت گرفتن، مهم ترین دلیل راه انداختن این سر و صداها و خداحافظی هاست.

.::.

این جا، هبوط، دیگر نویسنده ای به اسم الف سین نخواهد داشت. البته مطالب آن - ان شاءالله - از بین نمی رود؛ اما الف سین دیگر وارد پنل کاربری اش نخواهد شد. عوضش محمدصادق هست؛ البته اگر خودش دوست داشته باشد که باشد! خوشحال می شوم اگر بیاید و بماند و بنویسد و چراغ هبوطم را که حالا دیگر هبوط اوست روشن نگه دارد. اگر اراده اش چیز دیگری باشد هم که مثل همیشه تسلیم نظر اویم. شکرِ خدا که او آمد و خیلی زود به این جا عادت کرد و کم و بیش شناختتان و شناخته شد. اما انتخاب با خود اوست که بماند یا که هبوط را رها کند برای همیشه.
آن طرف، آیه ها، هم رها می شود به حال خودش برای همیشه؛ به فضل خدا. اگر روزی آپدیت شد بدانید کار من نبوده.
نمی گویم هیچ وقت به دنیای وبلاگ نویسی بر نمی گردم. اما حتماً تا سال ها برگشتی در کار نخواهد بود و در این میان دعایم این است که هیچ وقت برگشتنی نشوم.

.::.

وبلاگ نویسی افتخاری بود برای بنده و صد هزار مرتبه شکر برای هر چه از طرف خدا در این مدت بر ما رسید.
در تمام این سال ها موفق به دیدار هیچ کدام از اهالی بلاگستان نشدم (غیر آن ها که از قبلِ وبلاگ نویسی می شناختم). بعید می دانم که در دنیا گذارمان به هم بخورد. ولی مشتاقم که در برزخ و قیامت زیارتتان کنم؛ ان شاءالله همه مان به سلامتِ ایمان و زیر سایه ی ولایت امیرالمؤمنین (ع).
به هر حال بنا به حکم "لِکُلّ اُمّة أجَل" الف سینِ بلاگستان همین جا تمام شد. ان شاءالله بقای عمر شما.
و آخر دعوانا أن الحمدلله رب العالمین.
ارادتمند شما؛
الف سین
سحرگاه بیست و چهارم ماه مبارک رمضان.
۰ نظر
الف سین

که گِردِ چادر تو آسمان، طواف کند...

هو/

یادم افتاد به درس و مشق و طراحی. به زمانی که برای بچه ها می گفتم که اگر بخواهیم هواپیما را پروازش دهیم، یا باید سبکش کنیم؛ یا بالش را بزرگ کنیم؛ یا موتورهایش را قوی تر. می گفتم که امّا همه اش برایمان هزینه دارد. خیلی هم هزینه دارد.
داشتم فکر می کردم به تو. به شب هایت که هم سبکمان می کند؛ هم بال های بزرگمان می دهد؛ هم موتورهای قوی. همه اش یک جا با هم. هزینه اش... هزینه اش اما همان است که خودت گفتی: لا أسألُکُم علیهِ أجراً إِلاّ المَوَدَّةَ فیِ القُربی [۱]


.::.

[۱] از شما هیچ پاداشی جز مودّت نزدیکان را را نمی خواهم.
مبارکه ی شوری؛ شریفه ی بیست و سوم.

پ.ن: خواستم این پست را توی وبلاگ آیه ها منتشر کنم. دیدم اما شب های قدر در آیه ها فقط باید از فاطمه (س) نوشت. خیلی وقت است آن طرف دستم به قلم نمی رود. دعا کنید خدا توفیق از فاطمه گفتن و از فاطمه نوشتن بدهد. بعدش شاید بشود این ها را آن طرف هم بازنشر کرد. همین.


* عنوان را سیدحمید برقعی در وصف چادر حضرت مادر (س) سروده است.

۲ نظر
الف سین

که تو همیشه همانی؛ که من همیشه همینم...

هو/


این روزا، روزای حساب و کتابه. سال خُمسیمون نزدیکه چونکه. و خدا می دونه واسه یه آدم بی حساب کتابی عین من چقدر این روزا سخت و طاقت فرسا می شه. این که مجبور می شم برم تو سایت مرجعم و فتاوای آپدیت شده شون درباره خمس رو بخونم و بعد بیام بشینم دار و ندارمو لیست کنم با روحیاتم سازگار نیست. ولی خب باید تمرین کنیم که انشالا به لطف خدا عبدالله بشیم نه عبدالحال و الروحیات! :))) سال های اول این ماجرا یه کم سخت و طولانی بود تا این که تصمیم گرفتم دخل و خرجمو یکی کنم. یعنی این که زندگیمو با ضروریاتش پر کنم. مثلاً به اندازه ای که می خونم کتاب بخرم. به اندازه ای که می پوشم لباس بخرم. به اندازه ای که می خورم مایحتاج روزانه تهیه کنم. تا جایی که می شه ببخشم و پولمو به کار بندازم که چیزی تهش نمونه و خلاصه هر چی می تونم به لطف خدا ایمان و توکلمو تقویت کنم که سرِ سفره ی خدا، (به لطف خودش) خودمو قلباً و عملاً از پس اندازِ روزِ مبادا بی نیاز بدونم... و خب نتیجه این بود که به لطف خدا این چند سال اخیر در عرض یکی دو ساعت کل خمسم بدون دردسر محاسبه و جدا می شد و معمولاً مقدارش هم خیلی کم بود؛ یه جوری که موقع پرداختش به حاج آقا، بابت مقدار کمش کلی می خندیدم :)))
امسال ولی با یه موجود جالبی توی اموالم آشنا شدم که تصمیم گرفتم با شماها درمیون بذارم.

.::.

ماجرا از این قراره که تا جایی که یادم میاد توی عمرم کت و شلوار نپوشیدم. تا این که حدود یک سال و نیم پیش خانواده به صورت جدی پیله کرده بودن به ازدواج بنده. و حتماً در جریانید که لازمه ی اول ازدواج سنتی از طرف عرف جامعه، کت و شلواره :)))
خب طبیعیه که من مقاومت کردم. در وهله ی اول بهشون گفتم که بی خیال. دختر خانوم قراره با بنده ازدواج کنه نه با لباسام! و معلومه که حرفام هیچ نتیجه ای نداشت. قدم دوم این بود که بگم اگه من خودمو با چیزی که توی عمرم استفاده نکردم بپوشونم، دختر خانوم هم متقابلاً خودشو اونجوری که هست عرضه نمی کنه و بعد به مشکل می خوریم. خب معلومه که این حرفمم اثری نداشت. قدم سوم این بود که تسلیم بشم. به همین راحتی :))) خلاصه برای حفظ آرامش خونه سکوت کردم و با اکراه پذیرفتم که بریم کت و شلوار بخریم. مامان - بابا هم مثل همیشه صفورا رو انداختن جلو و یه صبح تا ظهر (با کراهت قلبی) عمر خودم و خواهرمو هدر دادم برای خرید اولین کت و شلوار عمرم! و حتماً می دونین که توی راه برای صفورا یه سخنرانی مفصل کردم که کی گفته لباس رسمی ما باید مطابق لباس رسمی انگلیسیا باشه؟ چرا واسه جامعه ی ما حل شده که مقامات رسمی و غیررسمیمون کت و شلوارپوش باشن؟ چرا جهان داره یکسان سازی می شه؟ و این صحبتا...
در حالی که صفورا تحت تأثیر حرفام قرار گرفته بود، با یه دست کت و شلوار از مغازه ی سرِ میدون انقلاب بیرون اومدیم!!! و این بود که مثل همیشه "به عمل کار برآید به سخنرانی نیست" رو کاملاً صرف کردیم :)))
قسمت غم انگیز ماجرا این جا بود که صفورا می گفت برای هر جلسه ی خواستگاری باید لباس جدید داشته باشی و چون که من تعداد لباسام کم بود، بازم باید با هم می رفتیم خرید!!!
خلاصه انگار طرفای ما یه قانون نانوشته وجود داشت که لباس جلسه ی دومِ خواستگاریِ پسر و دختر نباید همون لباسای جلسه ی اولشون باشه. و لباسای جلسه ی سوم و دوم و اول نباید شبیه هم باشن. و لباسای جلسه ی چهارم و سوم و دوم و اول. حالا خدا نکنه که کار به جلسه ی پنجم به بعد برسه! :))))
اون طرف ماجرا بعضی از دوستامو داشتم نگاه می کردم که قبل یا همزمان با من اسبشونو زین کرده بودن برای امر خیر. بعدش می دیدم که با چه ذوق و شوقی هی می رن لباس می خرن و کلی تهِ دلشون خوشحال و راضی ان از این که جلوی دختر خانوم به صورت متنوع خوشتیپ می شن و بالعکس دختر خانوم هم جلوی اون ها. خیلی هم سر این موضوع قلباً ناراحت نبودن و اصرار داشتن که حواشی بر اصل امر خیرشون سایه نندازه و زودتر به مراد دلشون که ازدواج بود، برسن. و خلاصه از همون روز اول ناخواسته توی دلشون سنگ بنای تجملات رو گذاشتن و با قناعت توی زندگی مشترکشون خداحافظی کردن. البته الان با اغلبشون ارتباط ندارم و نمی دونم که توی زندگی مشترکشون حرفمو تأیید می کنن یا نه. ولی خب من که موضعم در قبالشون همینه که هست :))))
خلاصه ما کت و شلوارو با اکراه خریدیم و توی دلمون گفتیم که جلسه ی اولو با لباسای عید نوروزمون می گذرونیم و جلسه ی دوم هم کت و شلوارو می پوشیم. انشالا خدا هم ما رو از جلسه ی سوم بی نیاز می کنه... :)))
یکی دو جا رفتیم و تو همون جلسه ی اول همه چی به فنا رفت (فکر می کنم قبلاً توی آرشیو "روزمرگی ها و روزنامرگی ها" کمی درباره ش نوشتم). تا این که حدود یکی دو ماه بعدش یه اتفاقی افتاد و درگیر یه کار خیلی مهمی شدم؛ به نحوی که یه توضیح مختصری به خانواده دادم که درگیرم و لطفاً کل ازدواجمو موقتاً متوقف کنید.

خلاصه از اون روز یه جوری درگیر این کارای خیلی مهم تر از ازدواج (!) شدم که همه چی غیر از اونا به حاشیه رفت. ماحصلش این که از اون روز تا حالا خوشبختانه از کت و شلوار به اون گرونی تقریباً هیچ استفاده ای نشد و البته شوربختانه منم کلاً مجرد موندم و هنوزم که هنوزه فرجی حاصل نشده :)))
سال گذشته ی خمسی، چون کت و شلوارو یه بار تنم کرده بودم و عنقریب قصد استفاده کردنشو داشتم، خمس بهش تعلق نگرفت. امسال ولی با معیارای حضرت مرجع تقلید، خیلی شیک و مجلسی کت و شلوارم مشمول خمس می شه! یعنی این که باید معادل یک پنجم پولشو به دفتر مرجع تقلید بدم و از اونجایی که همچین پولی ندارم، تصمیم گرفتم توی این یکی دو روزی که قبل از رسیدن به سال خمسی فرصت دارم، ببخشمش به یه نفر دیگه :)))

.::.


شاید بد نباشه این روزا و شبا دعا کنیم که خدا ما رو به غنای خودش غنی کنه.
که توکلمون انقدر زیاد بشه که اهل پس اندازِ روز مبادا نباشیم.
که قناعت، قلب خودمون و همسرمونو پُر کنه.
که اندازه ی نیازای واقعیمون پول دربیاریم و پول خرج کنیم.
که فهم کنیم تجملات و غیرضروریات فقط وبال گردنمون می شن و حجاب بین ما و خدا. 

که "فی حَلالِها حِسابٌ و فی حَرامِها عِقابٌ". 

که هر که بامش بیش؛ برفش بیشتر...

الهی که همه مون فقیر الی الله بشیم و غنی از آمال و آرزو و هواهامون.
الهی که همه مون یه زندگیِ راحتِ راحتِ راحتِ بی دغدغه داشته باشیم.


+ نماینده ی آیت الله سیستانی به محمدصادق گفته بودند که ایشون کفش ندارن. لابد می دونین که آیت الله سیستانی پاشونو از خونه شون بیرون نمی ذارن. خب معلومه که وقتی بیرون نمی رن به کفش هم نیازی ندارن. حاج آقا عین ماها نمی گن که بذار یه جفت کفش داشته باشم برای روز مبادا. انقدی ایمانشون کامله که مطمئن هستن روزی که تکلیف شد از خونه بیان بیرون، همونی که بهشون تکلیف کرده، کفش هم براشون می رسونه.
++ با همسر آیت الله خامنه ای صحبت کرده بود. گفته بودن ما توی خونه مون دکور و وسایل دکوری نداریم. چون که حاج آقا (رهبری) معتقدند اینایی که هیچ استفاده ای ندارن جزء تجملات اند. گفته بودن عوضش تا دلتون بخواد کتاب و کتابخونه داریم.

۱۱ نظر
الف سین

مَلَک الموت پیشمرگت باد...

چتونه؟ چرا نصف شهر مشکی پوشیدن؟  چرا زمین و آسمونو سیاهپوش کردین؟ آقامون که چیزیشون نشده ... یه زخم روی سر مبارکشونه فقط... خوب می شن آقامون ... واسه چی دارین روضه می خونین؟ چرا دارین گریه می کنین؟ بشینین دعا کنین ... ختم بردارین... نذر کنین... خوب می شن مولامون ...
مگه اُحُدو یادتون رفته که آقامون چند برابرِ الان زخم برداشته بودن؟ حنین فراموشتون شده؟ نکنه یادتون نیست که مولای ما پهلوونِ پهلووناس. مگه یادتون رفته آقامون همونیه که یه تنه درِ خیبرو از جا کند؟ مگه یادتون رفته غم فاطمه (س) کمرشو شکست؛ ولی کمر راست کرد تا دشمن شاد نشیم؟ چرا خودتونو باختین؟ مولامون هنوز داره نفس می کشه. هنوز داره حرف می زنه. یه زخم کوچیکه... خوب می شه آقامون... خوب می شه آقامون... خوب می شه آقامون... خوب می شه به خدا...



+ چرا به روح فاطمه قسمش نمی دین که پیشمون بمونه؟ چرا به جان زینب قسمش نمی دین که خوب شه؟ آخه بعد تو کیو داریم ما؟ عزرائیل پیش مرگت بشه آقاجونم... خوب شو تو رو خدا ... خوب شو تو رو خدا ...

۱ نظر
الف سین

غم تو هست؛ ولی غمگسار باید و نیست...

برای قاسم عزیزم؛
محمدرضای جانم؛
برای علیِ نازنیم؛
و برای "ب" مهربانم.



بسم الله الرحمن الرحیم

می دانم که هیچ وقت این متن را نمی خوانید. لااقل تا وقتی که زنده ام. دلخوشم به این که وبلاگم بعد این همه مدت بین جمع دوستانه شما مجهول مانده. و چه قدر خوب که می توانم از این جهل برای زدن حرف دلم استفاده کنم.
محمدرضاجانم!
دیدنت بعد دو سه سال چه قدر دلنشین بود. چه قدر هوایت را کرده بودم جانم!
قاسم عزیزم! جان دلم! چه قدر خوشبختم که آن شب در پارک لاله با تو آشنا شدم. چه قدر نعمت است دیدنت؛ شنیدنت؛ باور کردنت...
علیِ نازنیم. کاش دیشب تو را هم می دیدم. سه چهار سالی می شود که از هم دور افتاده ایم. چه قدر دیشب در دلم قند محبت آب شد وقتی که فهمیدم در تهرانپارس خانه و در دانشگاه امام حسین کار گرفته ای.
ب. مهربانم! شکر خدا که هستی و شکر بیشترش که من این بودنت و دغدغه داشتنت را دارم. چه قدر به دلم نشست تمام بین الطلوعین جمعه ای که داشتم امیدت می دادم و داشتی امیدم را می گرفتی.
محمدرضاجان! می دانی چه قدر سخت بود وقتی که چند نخ سیگار از بین دستمال کاغذی بیرون کشیدی و شروع کردی به کشیدنش؟ می دانی این که بعد از دو سه سال در عرض دو سه دقیقه بفهمم سیگاری شدی چه بر من می گذرد؟
قاسمم! می دانی چه قدر بر من سخت گذشت وقتی که برادر ده ساله ات - صادق - از جمعمان جدا شد و رفت دستشویی و تو در همان چند دقیقه دویدی دور از چشمانش و پیش چشمان من سیگار بکشی؟ می دانی چه قدر قلبم تیر می کشید وقتی تو با ولع سیگار می کشیدی؟
علی جانم! وقتی از محمدرضا شنیدم با هم، هم خانه ای شده اید گل از گلم شکفت. اما وقتی سیگار کشیدن محمدرضا را دیدم ناخودآگاه پژمرده شدم. یک آن پیش خودم گفتم نکند تو هم... زبانم لال. لعنت بر شیطان. ما روی تو حساب کرده ایم فرمانده کل بسیج سابق دانشگاه! چه نقشه ها برایت کشیده ام جان دلم... چه رویاپردازی ها برایت کرده ام برادرم ... چه فتح الفتوح هایی داریم که با هم بکنیم ...
همه اش برایم قابل تحمل بود؛ اما ب. عزیزم! ب. نازنیم! مهربانم! جان دلم! غیب شدنت از جمعمان همانا و جملات بچه ها که می گفتند رفته ای سیگار دود کنی و گفته بودی که خجالت می کشی پیش چشم من سیگار بکشی همانا. می دانی مردم و زنده شدم؟ وقتی برگشتی هیچ فهمیدی که صورتم را نزدیک صورتت آوردم و بویت کردم؟ فهمیدی نشستم کنارت و در پی بوی سیگار بودم تا همان جا جلویت بمیرم؟ و چه خوب که بویی نمی دادی. چه خوب که آن لحظه کوربو شده بودم. نمی دانم دل آرام باشم که بو نمی دادی یا دل آشوب باشم از جملات  بچه ها. خوشحال باشم از این که لااقل تو از من حیا می کنی یا ناراحت از این که نکند از خدای من حیا نداری... کاش همه آن جملات شوخی بچه گانه ی بچه ها باشد...
ب. جان! علی جان! دلخوشی ام از این جمع شما دوتایید. ای کاش تا آخر عمرم دلخوش بمانم.
محمدرضا جان! قاسمم! سیگار کشیدن عیب نیست. جرم نیست. گناه نیست. اما چه کنم که من نمی توانم شما را در این کسوت ببینم. من از شما برتر نیستم. به خدا که در قلبم چنین فکری نمی کنم. من اگر سیگار نمی کشم نه از سوی خودم، که از لطف خدا بوده و هست. امّا ما نه عارفیم که برای مراتب عرفان لب به سیگار بزنیم و نه شاعریم که برای تبلور اشعار سیگار به لب.
برادرانم! خدا مرا ببخشد که نتوانسته ام کنارتان باشم. خدا از من بگذرد که نبوده ام خلأ ای که در شما با سیگار پر می شود را پیش از سیگاری شدنتان پر کنم. کاش می توانستید بفهمید تمام خندیدن های دیشبم در جمعتان تصنعی بود. کاش می فهمیدید دیشب چه قدر پشت خنده هام مردم و زنده شدم. کاش می فهمیدید تمام دیشب را تا صبح بی خواب و بیدار ماندم...

۰ نظر
الف سین

و لسوف أظل أحبک حتى یأتی زمن الماء...

یتغیر - حین أحبک - شکل الکرة الأرضیه؛
تتلاقى طرق العالم فوق یدیک و فوق یدیه؛

یتغیر ترتیب الأفلاک؛
تتکاثر فی البحر الأسماک
و یسافر قمرٌ فی دورتی الدمویه


یتغیر شکلی:
أصبح شجراً؛
أصبح مطراً؛

تتکون - حین أحبک - أودیةٌ و جبال؛
تزداد ولادات الأطفال؛
تتشکل جزرٌ فی عینیک خرافیه؛
و یشاهد أهل الأرض کواکب لم تخطر فی بال؛
و یزید الرزق،
یزید العشق،
تزید الکتب الشعریه ...


و لسوف أظل أحبک حتى یأتی زمن الماء...
و لسوف أظل أحبک حتى یأتی زمن الماء...



(نزار قبانی)



+ صباح النور؛
بنور صاحبنا الزمان :)




۲ نظر
الف سین

بگذار در غبار، فراموشمان کنند...

هو/


آره خب؛
خیلی ساده ست.
حتی اگه تا لحظه های آخرِ طولِ باندِ زندگیت درگیر جاذبه های زمینیت مونده باشی،
حتی اگه چند وجب ازش مونده باشه؛
حتی اگه صدای اهل زمین بیاد که پشتِ سرت بگن "این چرا بالا نمی ره؟"
بالاخره اون تهِ تهِ تهش لابه لای تحیّر همّه ی دور و بریات یه دفه ای آسمونی می شی.
این پاداش کسیه که یه عمر چرخای خاکیشو جمع کرده توی دلش و همه ی زورشو زده تا از خاک دل بکنه و به افلاک دل ببنده.

 



 

.::.


گفته بودمت که گمان من بهت چیه؟
این که منو توی حاجتی که تموم عمرمو با فکر و ذکرش سپری کردم، دستِ خالی بر نمی گردونی.
ماه شعبان گفته بودمت؛
با تقلّب از روی مناجات شعبانیه...
آره دیگه؛
تو اینجوریایی
واسه همینه که خدایی دیگه...

إِلَهِی مَا أَظُنُّکَ تَرُدُّنِی فِی حَاجَةٍ
قَدْ أَفْنَیْتُ عُمُرِی فِی طَلَبِهَا مِنْکَ





+ گاهی وقتا به مو می رسه؛

ولی عمراً پاره نمی شه.



++
مَن طَلَبَ شیئاً
وَ جَدَّ
وَجَدَ؛
و مَن قَرَعَ باباًً
و لَجَّ
وَلَج.
هرکس چیزی بخواهد
و بکوشد
می یابد؛
و هرکس دری را بکوبد
و اصرار ورزد
در گشوده شود.


هوم؟ :)

۷ نظر
الف سین

زندگی کردنِ من مُردنِ تدریجی بود...

هو/

آدم باید بلد باشه چه طوری حریفِ دلتنگیاش بشه.
می بینی دلم چه قدر حرف داره؟
اندازه ی تموم روزایی که تو حسرتِ پَر کشیدن، قاصدکا رو شمرده
اندازه ی این روزایِ طولانی و گرمِ بارون زده؛
اندازه ی سحرای کوتاه و ابوحمزه های بلندش؛
اندازه ی شربتای خاکشیری که سر کشیده تا عطشِ خاکِ وجودتو با سَراب سیراب کنه؛
به قدرِ بهارنارنجایی که ریخته توی چاییت و با عطرش بهارتو نارنجی کرده؛
قدرِ تبِ رطب که بین مغرب و عشا تموم تَنِتو داغ می کنه؛
قدرِ مُجیری که لابه لای جَری شدنات اجاره می کنه تا لابه لاش جاری شی.
قدرِ حرفای مُقَطّعه ای که قدرِ دلت حرف دارن باهات؛
قدرِ حُسنِ حاء، سین، نون؛

قدرِ شبِ قدر؛
قدرِ تو.
و ما ادراک.../




+ قدرِ شبِ جمعه ای که قراره حَسَن (ع) رو گره بزنه به حُسین (ع)
می دونی چن وقته دلم می خواد برات بمیرم؟ 

۳ نظر
الف سین

می جویمت چنان که لبِ تشنه آب را...

هو/


خلاصه ش این که از بچه های گل روزگاره...
مشروحش این که اومده بود یه سؤال کوچولو از پایداری سازه بپرسه که وسط جواب دادنم گفت می تونم یه چیز بی ربط بگم؟ گفتم: بفرمایید؛ هر چقدم بی ربط باشه بالاخره یه جوری ربطش می دیم. و یه چشمک و یه خنده شیطنت آمیز ضمیمه حرفم کردم که احساس راحتی کنه. بی مقدمه گفت من تا حالا کربلا نرفتم. در حالی که با نگاهم منتظر بقیه ی حرفاش بودم، دیدم که سکوتش خیلی طولانی شد. انداختم تو شوخی و گفتم بقیه شو می گی یا از همین جا شروع کنم پایداری سازه رو به کربلا ربط بدم؟ دو تایی زدیم زیرِ خنده که یهویی جدی شد و گفت "من امام حسین علیه السلام رو دوست دارم (علیه السلام رو دقیقاً پشت اسم امام گفت) ولی هیچ وقت نتونستم بفهمم تا وقتی از همین جا می تونم به خدا برسم، چرا باید تا کربلا برم زیارت؟ هیچ وقت مردمی که اربعینِ هر سال پیاده می رن تا کربلا رو درک نکردم. همیشه هر چی خواستم از خود خدا خواستم. همیشه توی اتاقم با خود خدا دردِدل کردم. من هیچ وقت نفهمیدم چرا باید بریم زیارت ائمه. مگه نه این که خودِ ائمه هم با خدا حرف می زدن؟" همه ی اینا رو گفت و دوباره ساکت شد. منم دوباره انداختم تو شوخی و گفتم ادامه داره یا شروع کنم ربطش بدم؟ این بار با لبخند گفت "نه. همین بود. البته انتظار جواب دادن ندارم. نمی دونم چی شد که یهویی فقط خواستم باهات درددل کنم." گفتم پس وقتشه که ربطش بدم. هوم؟ با خندیدنش تأییدم کرد.
گفتم تا وقتی خودِ دکتر محمدی هست واسه چی اومدی سؤال پایداری سازه ت رو از من بپرسی؟ دفترِ دکتر هم که به کلاسات نزدیک تر از اتاقیه که من داخلشم. چی شده که این همه راه اومدی تهِ راهرو پیش من؟
سکوتشو نشکست و منم رشته ی حرفامو پاره نکردم.
گفتم دکتر خیلی بهتر از من بلده جواب سؤالتو بده. خیلی بیشتر از من پایداری سازه بلده. ولی تو اومدی پیش من. نشستی بغل من. دستتو گذاشتی زیر چونه ت و داری از منی که کمتر از دکتر بلدم سؤال پایداری می پرسی.
این که میای پیش من باعث می شه از دکتر بی نیاز بشی؟ نه.
نمی تونی بری پیش دکتر؟ چرا.
نمی ری پیش دکتر؟ چرا.
ولی پیش منم میای. میای چون من از جنس خودتم. عین تو دانشجو ام. برات محسوسم. لابه لای حرفام از خُلق و خوی دکتر برات می گم. یادت می دم که وقتی رفتی پیش دکتر چی بگی که ازش دلبری کنی و چی نگی که بهت بدبین نشه. قبل امتحان میای پیشم تا ایراداتتو رفع کنم. این وسط منم گاهی وقتا درِ گوشِت بعضی از سؤالای امتحان دکترو می گم که اضطرابت از بین بره و آروم شی. بعدِ امتحانم میای پیشم که برم پیش دکتر واسطه شم و سفارشتو بکنم که از اون سؤالی که اشتباه حل کردی بگذره و نمره تو خوب رد کنه. به خاطر توئه که من اینجام. هر روز منتظرتم که درو باز کنی و بیای پیشم. من دلم برات تنگ می شه. کم لطفی نکن بهم داداش جانم. زودزود بهم سر بزن عزیزِ دلم...
سکوتش ادامه داشت. یه سکوت با چشمای پر از اشک. ردّ اشک، گوشه ی چشمشو به دلش وصل کرده بود. دلم می خواست قربونِ چشمای پر از اشکش برم. هنوزم دلم می خواد.

.::.

تو راه با محمدصادق درباره جبر و اختیار یه کم بحثمون شد. لابه لای حرفامون گفتم فلان موضوع رو حس کردی تا حالا؟ گفت آره. گفتم همینه دیگه. باید حسش کرد. نمی شه درباره ش حرف زد ولی. بلد نیستم ازش بگم یعنی...

.::.

علیرضا زودتر از همه ی ماها کتاب "خاطرات سفیر" رو خرید و خوند. وقتی تمومش کرد بهم پیام داد که "می خواستم بگم شخصیتش خیلی نزدیکه به اون [الف سینه] که می شناختم و الان نمی شناسم. از لحاظ تحویل گرفتن غریبه ها؛ سرسنگین بودن با نامحرما؛ زدن تو پَرِ آدما؛ قوت استدلال؛ خوب ارتباط گرفتن با آدما؛ عجیب غریب بودن؛ ایمان خوشگل به خدا و حضورش تو زندگی...".
از اون روز همیشه دلم می خواست بهش بگم خیلی بده اوضامون یه جوری شده که اون الف سینی که می شناختی رو دیگه الان نمی شناسی. همیشه می خواستم بگم چه قدر بی وفاست دنیایی که جنسش این جوریه... که من و تو باید هشت - نُه ماه بعد عقدت دلامون پیش هم باشه ولی نتونیم یه دل سیر همدیگه رو ببینیم. خیلی چیزا می خواستم بهش بگم تا این که بالاخره امروز صبح، همین که بین الطلوعین تموم شد و تیغه ی آفتاب، سایه هامونو روی همدیگه انداخت، برای اولین بار یه دل سیر بالاسر قبر محمدرسول بغل هم نشستیم. بعدِ یه عالمه بحثِ اجتماعیِ بی سر و تهِ به دردنخور، همین که اومدیم از هم جدا شیم بهش گفتم یادته بهم گفته بودی شبیه نیلوفر شادمهریِ خاطراتِ سفیرم؟ اون موقه ها که منو بیشتر می دیدی و بیشتر می شناختی شبیهش بودم. الان ولی دیگه خیلی وقته با کسی حرف و نَقلِ فلسفی ندارم. من با دلِ خودم و آدمای دور و برم کار دارم. با حُبّ و بُغضاشون. اونی که توی مغزمون می گذره و اسمشو گذاشتیم عقل، واقعاً عقل نیست [کلیک +]. من با اون دیگه خیلی وقته کاری ندارم...

.::.


+ تولد محمدرسوله. اگه تو این دنیا بود شاید نفرِ پنجم جمعِ چار نفره مون می شد... چه می دونم... شاید با زن و یه بچه حتی... علیرضا می گفت محمدحسین اون روز خوابشو دیده بود. تو خواب به این مضمون به محمدحسین گفته بود که از وقتی اومدم این طرف تازه دارم می فهمم توحید یعنی چی... سختتون نمی شه اگه که لطف کنین و به مناسبت تولدش یه فاتحه مهمونش کنین؟ :)

۰ نظر
الف سین

از کفر من تا دین تو راهی به جز تردید نیست ...

هو/


می گم «خرمشهر آزاد شد»؛

می گه ولی «خداوند خرمشهرو آزادش کرد».


.::.


هیچ می دونستی فرق معلوم و مجهول ادا کردن جمله هامون از زمین تا آسمونه؟

چی بگم دیگه؟

از کفرِ مجهول خودم؟

یا از ایمانِ معلوم حاجی؟

بزن بره روی دیقه 2:26 و خودت ایمانشو گوش کن! [کلیک +]




+ می شه واسه رفیق [+] منم یه فاتحه بخونی؟

#سوم_خردادیها

۰ نظر
الف سین