هبوط

امّا "تو" چیز دیگری ...

۱۳ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

احیا شد؛ زنده تر از من و تو حتی!

سلام !

روز پرکاری بود، پر از سوژه، اگه بگم جالب ممکنه دعوام کنید که اخه اینا مگه جالبه؟


اولی:

موقع استراحت بود و اومدم توی پایون

نیم ساعتی بود دراز کشیده بودم و یک ساعت و نیم از زمان استراحتم هموار باقی مونده بود، که ناگهان صدای پیجر بلند شد!

"کد ۹۹ سریعا به اورژانس"

"کد ۹۹ سریعا به اورژانس"

این فرصتی نبود که به راحتی از دست بدی! استراحت چیه؟ بپر بریم 

و من همانند باز شکاری از تخت پریدم پایین و نفهمیدم چطوری بند کفش رو بستم و دویدم سمت اورژانس

بقیه داشتن کارا رو انجام میدادن و من اولش نظاره گر شدم

احتیاطا دستکش دست کردم که اگه کاری بود انجام بدم

دست روی دست گذاشتم و به نظاره نشستم که آیا این نوزاد کوچولوی ۲ ماهه "احیا" میشه یا نه؟ " برمیگرده" یا نه

 هرچی زمان می‌گذشت امید ها نا امید تر میشد.

پدرش اومد داخل اتاق احیا: ولش کنید انقدر اذیتش نکنید! ولش کنید.  و رفت

منم رفتم و قدری ماساژ دادم اما ...

پرستار اومد داخل و گفت باباش میگه من اینو نمیبرم خودتون یه جا چالش کنید!


و تلاش ها" بی نتیجه "موند و نموند...

توی اون لحظه، هم عکس گرفتن یکم غیر اخلاقی بود هم اینجا گذاشتنش دلخراش بود، معاف کنید دیگه!

پرستار اومد یه نگاهی کرد و به من گفت راحت شد، اینجا میموند که چی بشه؟ راحت شد که رفت ...

و من نگاهش میکردم

"احیا"

"نتیجه"

"موندن"

"رفتن"

"راحت"


دومی:

یه دختر۱۴ ساله از بیمارستان کاشانی اعزام آورده بودن، کاهش سطح هوشیاری و نفس سخت و غیره

بعد از کلی شرح حال گیری و بررسی، تنها گزینه ی روز میز مسمومیت بود. اما خبری از اثراتش توی ازمایشات نبود. کَمَک کَمَک فهمیدیم که توی خونواده هر از گاهی مشاجره داشتن و دختر خانم اهل آرایش و بیرون رفتن هستن و پدر مخالف این قضیه و همین موضوعِ "تنش" توی خونه اس. بعد دوباره کَمَک کَمَک دختر خانم اعتراف کردن که تعدادی قرص خوردن و قصد "خودکشی" داشتن. مادرش بنده خدا گریه میگذرد و میگفت دیگه بهت گیر نمیدیم و نمیذارم بابات دعوات کنه و الخ. لذا پدر رو فرستادیم برن هرچی قرص و پوسته ی قرص توی خونه هست بردارن و بیارن.

یک ساعت بعدش که دوباره رفتم بالای سرش مادرش این دفعه با خنده گفت تازه تلگرام رو چک کردم و ظاهرا نامه "خداحافظی" از این "دنیا" رو هم نوشته بوده!


"تنش"

"خودکشی"

"خداحافظی"

"دنیا"


هعی ...

+ چطوریه که بعضی ها برای موندن دست و پا میزنن و بعضی ها برای رفتن؟ یاد اون داستان ماهی افتادم که از توی آب بودن مینالید.

+ اولی: بگم بد به حالش یا خوش به حالش؟ شک ندارم الان از من که زنده تره!

پرسید احیا شد؟ گفتم احیا شد، الان حیِّ حیِّ ! به حول و قوه خدا

ای که گفتی فمن یمت یرنی// جان فدای کلام دلجویت

کاش روزی هزار مرتبه من // مردمی تا بدیدمی رویت


کیا پایه ان بمیریم :)


+ دومی: این بنده خدا هم شنیده بوده که "موتوا قبل ان تموتوا " از فرط ولایت پذیری ش دیگه بیشتر از این نتونسته صبر کنه!


× بسم الله الرحمن الرحیم× اعراف/۳۴

وَلِکُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لَا یَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلَا یَسْتَقْدِمُونَ

یک ساعت هم پس و پیش نداره! خیالتون راحت ...

۲ نظر
صاد عین

چشم هایش

سلام

بذارید تا یکم فضا رو تغییر بدم :)

اتفاق جالبی توی حیاط بیمارستان افتاد که میخوام براتون تعریف کنم.

بعد از اینکه Reorder های بخش NICU (مراقبت های ویژه ی نوزادان) رو انجام دادم، تا استاد بیاد یه دوساعتی وقت داشتم. گفتم چکاری بهتر از اینکه برم و از داخل ماشین کتابم رو بیارم و ببینم "آخرین خنیاگر" چی برای گفتن داره.

رفتم و کتاب رو برداشتم و سلانه سلانه داشتم می رفتم سمت در ورودی که ناگهان


+ به زن من نگاه میکنی؟

_  O_O


سرم رو بالا گرفتم دیدم یه آقایی با یه خانم دیگه داشتن رد میشدن، یه آقای دیگه از کنارشون که رد شد، شوهر اون خانمه به اون آقاهه داشت می گفت.

مرده هیچی بهش نگفت و داشت نگاهش میکرد ( منم داشتم کم کم بهشون نزدیک می شدم)

+ برای چی به زن من نگاه کردی؟

_ بیا بریم کارت دارم

+ نه بگو برا چی نگاه کردی

=ولش کن نمیخواد بری، ولش کن، بیا بریم ( خانمه داشت میگفت)

_ [دست مرده رو گرفت و داشت می کشیدش سمت خودش] بیا بریم کارت دارم


و من کماکان داشتم بهشون نزدیک می شدم و منتظر بودم که الان یه دعوای حسابی بشه. البته توی دلم گفتم اون مرده عجب آدم خوبیه، می خواد ارشادش کنه که من نگاه نکردم و خانمت وضعیت خوبی نداره و ... یا هرچیز دیگه. خلاصه میخواد مسالمت آمیز حل و فصل کنه. از یه طرف هم خودم رو آماده می کردم که اگه درگیر شدن برم جداشون کنم.


{ جا داره اینجا توی کروشه بگم که من ید طولایی توی حرص دادن خانمم توی این قضیه دارم :)

یادمه یه بار توی خیابون با ماشین داشتیم با خانمم می رفتیم یهو دیدم وسط خیابون دو نفر دارن دعوا می کنن. منم زدم بغل و پریدم وسطشون که جداشون کنم

 و خانمم حرص می خورد که کجا میری یهو یه بلایی سرت میارن :) بگذریم}


دستش رو گرفت و کشیدش یه کناری و منم دیگه بهشون رسیده بودم و چون دیدم انگار به جای گزینه ی نظامی از مذاکره می خوان استفاده کنن، رد شدم رفتم اما دلم اونجا بود که چی خوان بگن؟

هر دو قدمی که بر می داشتم برمیگشتم پشت سرم رو نگاه می کردم ببینم چی میشه.

القصه به ده قدم نرسیده بود شمارشم که شوهر خانمه دستش رو آورد بالا و گذاشت زیر چونه ی اون یکی و یه هلش داد و اونجا بود که دیدم انگار گزینه ی نظامی خیلی هم زیر میز نرفته بوده و دعوا شروع شد !

داد و بیداد و جیغ زنه و منم اون وسط با خودم حرف می زدم که برم؟ نرم؟ و رفتم !

پریدم اون وسط و با عزیزم و قربونت برم و جلوی زنت فحش نده و غیره سعی کردم جداشون کنم و کم کم بقیه هم اومدن و بعد از چندی لگد پرانی و وصول چک، جدا شدن و رفتن پی کارشون.


و من سلانه سلانه رفتم ببینم اُ. هنری چی میخواد بهم بگه.


پ ن: البته بعدش تصمیمم عوض شد و گفتم بذار ماه رمضونیه ببینیم به جا اُ. هنری، خدا چی میگه و قرآن جیبی رو دست گرفتم.

اما حکمتش رو شکر که به بهانه آخرین خنیاگر مذاکره و گزینه ی نظامی رو هم دیدیم :دی

پ ن : کامنت ها بسته بود، بازش کردم:))

۳ نظر
صاد عین

خداحافظ؛ همین حالا.

بسم الله الرحمن الرحیم


از خیلی وقت پیش قرار بود برای همیشه از این جا خارج شوم. شاید از همان روزی که محمدصادق آمد و شد نویسنده ی دوم هبوط. می خواستم حوالی عید فطر بی سر و صدا بروم. اما خب دلیلی نداشت که تا آن موقع به صورت تصنّعی بمانم و بنویسم. همان طور که دلیلی نداشت بی سر و صدا بروم.
می دانید؟ یک وبلاگ نویس باید حواسش را جمع کند. چون دقیقاً قدم می زند وسط خلوت یک وبلاگ خوان. و من بابت پابرهنه قدم زدنم در خلوتی که می توانست بین شما و خدایتان باشد، از همه تان طلب حلالیت می کنم. این حلالیت گرفتن، مهم ترین دلیل راه انداختن این سر و صداها و خداحافظی هاست.

.::.

این جا، هبوط، دیگر نویسنده ای به اسم الف سین نخواهد داشت. البته مطالب آن - ان شاءالله - از بین نمی رود؛ اما الف سین دیگر وارد پنل کاربری اش نخواهد شد. عوضش محمدصادق هست؛ البته اگر خودش دوست داشته باشد که باشد! خوشحال می شوم اگر بیاید و بماند و بنویسد و چراغ هبوطم را که حالا دیگر هبوط اوست روشن نگه دارد. اگر اراده اش چیز دیگری باشد هم که مثل همیشه تسلیم نظر اویم. شکرِ خدا که او آمد و خیلی زود به این جا عادت کرد و کم و بیش شناختتان و شناخته شد. اما انتخاب با خود اوست که بماند یا که هبوط را رها کند برای همیشه.
آن طرف، آیه ها، هم رها می شود به حال خودش برای همیشه؛ به فضل خدا. اگر روزی آپدیت شد بدانید کار من نبوده.
نمی گویم هیچ وقت به دنیای وبلاگ نویسی بر نمی گردم. اما حتماً تا سال ها برگشتی در کار نخواهد بود و در این میان دعایم این است که هیچ وقت برگشتنی نشوم.

.::.

وبلاگ نویسی افتخاری بود برای بنده و صد هزار مرتبه شکر برای هر چه از طرف خدا در این مدت بر ما رسید.
در تمام این سال ها موفق به دیدار هیچ کدام از اهالی بلاگستان نشدم (غیر آن ها که از قبلِ وبلاگ نویسی می شناختم). بعید می دانم که در دنیا گذارمان به هم بخورد. ولی مشتاقم که در برزخ و قیامت زیارتتان کنم؛ ان شاءالله همه مان به سلامتِ ایمان و زیر سایه ی ولایت امیرالمؤمنین (ع).
به هر حال بنا به حکم "لِکُلّ اُمّة أجَل" الف سینِ بلاگستان همین جا تمام شد. ان شاءالله بقای عمر شما.
و آخر دعوانا أن الحمدلله رب العالمین.
ارادتمند شما؛
الف سین
سحرگاه بیست و چهارم ماه مبارک رمضان.
۰ نظر
الف سین

که ما عبدناک حق عبادتک

سلام

حیف نیست آدم یه تجربه ی شیرینی که پیدا میکنه با بقیه در میون نذاره؟

مگه هرچی برای خودمون می پسندیم برای بقیه هم نباید بپسندیم؟

بفرمایید شیرینی !

هنیئاً لکم !

فکرش رو نمی کردم به این شیرینی باشه، قبل از اینکه برم توی دلش خیلی می ترسیدم که اصلا چطوری باید محاسبه کرد؟ چطوری باید مال رو تزکیه کرد؟

«لقد منّ الله علی المؤمنین اذ بعث فیهم رسولاً من انفسهم یتلوا علیهم ایاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمۀ و ان کانوا من قبل لفی ضلال مبین»

«خذ من اموالهم صدقۀ تطهرهم و تزکیهم»

و جدای از این که چطوری باید محاسبه کرد، واکنش خانمم چطوری خواهد بود؟!


منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت. هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و فلان و بهمان !

برم سر اصل مطلب ...


با عقل ناقص خودم محاسبه هام رو کردم و فقط مونده بود یه تایید از یه نفر دیگه تا خیالم راحت بشه.


بعد از سخنرانی کشیدمش یه گوشه ای که باهات کار دارم سیدم

اومد و براش گفتم و گفت نمی دونم.

رفتیم پیش یه سلاله ی دیگه که ملبس به لباس بود و اون هم گفت من ورود نمی کنم !

خلاصه ... بهش گفتم به نظرت الان زنگ بزنم؟ صبح زوده ها؟

گفت نمی دونم

گفتم یه بار دیگه که زنگ زدم برداشت. می زنیم اشکال نداره !

و او با لبخندش همراهیم کرد که یعنی یا علی

... بوووووق ... بووووووق.... سلام علیکم بفرمایید

سلام علیکم و رحمۀ الله حاج آقا ! خوب هستید؟ ببخشید صبح زود مزاحمتون شدیم. راجع به مسائل شرعی سؤال داشتیم، امکانش هست بیایم منزل؟

{با تعجب} نه، من ساعت هفت و نیم میخوام برم بیرون نمیشه.

ما پنج دقیقه دیگه اونجاییم ان شاء الله، ده دقیقه هم کار داریم و نهایتا هفت بیرونیم

آدرس رو بلدید؟ تشریف بیارید.


با او رسیدیم در منزلشون. پیرمرد نورانی ای بود. با یک لبخند ملیح. در رو باز کرد و شدیم سه نفر و رفتیم داخل. یک راهروی غیرمسقف که منتهی می شد به یک حیاط سرسبز. با یک حوض وسط حیات و دورتادورش باغچه. داخلش اطلسی کاشته بودن و فضای دلچسبی بود. راهنمایی کرد و رفتیم داخل اتاق. تعارف کردیم و او و من هم نشستیم. بی مقدمه شروع کردم به صحبت که آیا به این هم تعلق میگیره؟ -بله.  به این هم؟ -بله.  و ... هرچیزی رو که من می گفتم یه خنده ای میکرد و بله ای نثارمون میکرد که یعنی بیخود نخواه که از زیرش در بری و حق مطلب رو ادا کن! انصافاً اقای سیستانی خیلی سختگیرن ! هدیه و مایحتاج آشپزخانه و همه و همه بهشون تعلق میگیره !

 القصه. گپی زدیم و موعد مقرر خداحافظی کرده و از منزلشون اومدیم بیرون.


گفت بذاریم برای شب بیست و سوم؟

گفتم چه شبی بهتر؟


گذشت و گذشت و نزدیک شد اون زمانی که داشت نزدیک میشد... اللهم ارزقنا توفیق الطاعۀ ...

زنگ زدم که حاج آقا میشه ما از کالایی که مونده، خود کالا رو بدیم و وجه نقد ندیم؟ خیلی راحت گفت نمی دونم :) و زنگ بزنید دفتر. زنگ زدیم و گفت که به ما اجازه میدن :)

با همسر رفتیم منزل. گله کرد که چرا نیومدی با هم محاسبه کنیم و شروع کردیم به محاسبه. هرچه میگذشت لذت ما هم بیشتر میشد. و لذت همراهی همسر در طاعت خدا از هر لذتی بیشتر بود ...

لباس و کتاب و لوازم و غذا و غیره همه رو احصا کردیم و یک پنجم رو کنار گذاشتیم.



تازه فهمیدم که چقدر وزر و وبالمون زیاده و خدا رحم کنه. یک پنجم مصرف نکرده ها که این ها باشه ...


خانمم خیلی قشنگ به یک نکته اشاره کرد که چقدر بیخودی این ها رو استفاده نکردم برای روز مبادا و الان دارم میدم بره.

و چقدر قشنگ یاد گرفتیم که هر موقع نیاز داشتیم بخریم و استفاده کنیم، و هر موقع نیاز نداشتیم نخریم و چیزی رو وبال گردن خودمون نکنیم.


و چقدر لذت داره که ببینی از یه جایی مالت حلال میشه، طیب میشه، خدایی میشه، ولایی میشه ...


بسم الله الرحمن الرحیم

عاکفان کعبه جلالش به تقصیر عبادت معترف که ما عبدناک حق عبادتک



پ ن: خدا خیرشون بده که اجازه دادن از کالا، خود کالا رو به عنوان خمس بدیم، وگرنه نمی دونم باید چکار می کردیم!

پ ن2: کاش بتونیم روزمزد باشیم. روز مبادایی که داریم براش جمع می کنیم کی هست؟ کی میاد؟ یوم لا ینفع مال و لا بنون الا من اتی الله بقلب سلیم ...

پ ن3: امان از این عروسی و تجملات و وزر و وبال هاش ...

چقدر پی نوشت :))

۱۳ نظر
صاد عین

که گِردِ چادر تو آسمان، طواف کند...

هو/

یادم افتاد به درس و مشق و طراحی. به زمانی که برای بچه ها می گفتم که اگر بخواهیم هواپیما را پروازش دهیم، یا باید سبکش کنیم؛ یا بالش را بزرگ کنیم؛ یا موتورهایش را قوی تر. می گفتم که امّا همه اش برایمان هزینه دارد. خیلی هم هزینه دارد.
داشتم فکر می کردم به تو. به شب هایت که هم سبکمان می کند؛ هم بال های بزرگمان می دهد؛ هم موتورهای قوی. همه اش یک جا با هم. هزینه اش... هزینه اش اما همان است که خودت گفتی: لا أسألُکُم علیهِ أجراً إِلاّ المَوَدَّةَ فیِ القُربی [۱]


.::.

[۱] از شما هیچ پاداشی جز مودّت نزدیکان را را نمی خواهم.
مبارکه ی شوری؛ شریفه ی بیست و سوم.

پ.ن: خواستم این پست را توی وبلاگ آیه ها منتشر کنم. دیدم اما شب های قدر در آیه ها فقط باید از فاطمه (س) نوشت. خیلی وقت است آن طرف دستم به قلم نمی رود. دعا کنید خدا توفیق از فاطمه گفتن و از فاطمه نوشتن بدهد. بعدش شاید بشود این ها را آن طرف هم بازنشر کرد. همین.


* عنوان را سیدحمید برقعی در وصف چادر حضرت مادر (س) سروده است.

۲ نظر
الف سین

که تو همیشه همانی؛ که من همیشه همینم...

هو/


این روزا، روزای حساب و کتابه. سال خُمسیمون نزدیکه چونکه. و خدا می دونه واسه یه آدم بی حساب کتابی عین من چقدر این روزا سخت و طاقت فرسا می شه. این که مجبور می شم برم تو سایت مرجعم و فتاوای آپدیت شده شون درباره خمس رو بخونم و بعد بیام بشینم دار و ندارمو لیست کنم با روحیاتم سازگار نیست. ولی خب باید تمرین کنیم که انشالا به لطف خدا عبدالله بشیم نه عبدالحال و الروحیات! :))) سال های اول این ماجرا یه کم سخت و طولانی بود تا این که تصمیم گرفتم دخل و خرجمو یکی کنم. یعنی این که زندگیمو با ضروریاتش پر کنم. مثلاً به اندازه ای که می خونم کتاب بخرم. به اندازه ای که می پوشم لباس بخرم. به اندازه ای که می خورم مایحتاج روزانه تهیه کنم. تا جایی که می شه ببخشم و پولمو به کار بندازم که چیزی تهش نمونه و خلاصه هر چی می تونم به لطف خدا ایمان و توکلمو تقویت کنم که سرِ سفره ی خدا، (به لطف خودش) خودمو قلباً و عملاً از پس اندازِ روزِ مبادا بی نیاز بدونم... و خب نتیجه این بود که به لطف خدا این چند سال اخیر در عرض یکی دو ساعت کل خمسم بدون دردسر محاسبه و جدا می شد و معمولاً مقدارش هم خیلی کم بود؛ یه جوری که موقع پرداختش به حاج آقا، بابت مقدار کمش کلی می خندیدم :)))
امسال ولی با یه موجود جالبی توی اموالم آشنا شدم که تصمیم گرفتم با شماها درمیون بذارم.

.::.

ماجرا از این قراره که تا جایی که یادم میاد توی عمرم کت و شلوار نپوشیدم. تا این که حدود یک سال و نیم پیش خانواده به صورت جدی پیله کرده بودن به ازدواج بنده. و حتماً در جریانید که لازمه ی اول ازدواج سنتی از طرف عرف جامعه، کت و شلواره :)))
خب طبیعیه که من مقاومت کردم. در وهله ی اول بهشون گفتم که بی خیال. دختر خانوم قراره با بنده ازدواج کنه نه با لباسام! و معلومه که حرفام هیچ نتیجه ای نداشت. قدم دوم این بود که بگم اگه من خودمو با چیزی که توی عمرم استفاده نکردم بپوشونم، دختر خانوم هم متقابلاً خودشو اونجوری که هست عرضه نمی کنه و بعد به مشکل می خوریم. خب معلومه که این حرفمم اثری نداشت. قدم سوم این بود که تسلیم بشم. به همین راحتی :))) خلاصه برای حفظ آرامش خونه سکوت کردم و با اکراه پذیرفتم که بریم کت و شلوار بخریم. مامان - بابا هم مثل همیشه صفورا رو انداختن جلو و یه صبح تا ظهر (با کراهت قلبی) عمر خودم و خواهرمو هدر دادم برای خرید اولین کت و شلوار عمرم! و حتماً می دونین که توی راه برای صفورا یه سخنرانی مفصل کردم که کی گفته لباس رسمی ما باید مطابق لباس رسمی انگلیسیا باشه؟ چرا واسه جامعه ی ما حل شده که مقامات رسمی و غیررسمیمون کت و شلوارپوش باشن؟ چرا جهان داره یکسان سازی می شه؟ و این صحبتا...
در حالی که صفورا تحت تأثیر حرفام قرار گرفته بود، با یه دست کت و شلوار از مغازه ی سرِ میدون انقلاب بیرون اومدیم!!! و این بود که مثل همیشه "به عمل کار برآید به سخنرانی نیست" رو کاملاً صرف کردیم :)))
قسمت غم انگیز ماجرا این جا بود که صفورا می گفت برای هر جلسه ی خواستگاری باید لباس جدید داشته باشی و چون که من تعداد لباسام کم بود، بازم باید با هم می رفتیم خرید!!!
خلاصه انگار طرفای ما یه قانون نانوشته وجود داشت که لباس جلسه ی دومِ خواستگاریِ پسر و دختر نباید همون لباسای جلسه ی اولشون باشه. و لباسای جلسه ی سوم و دوم و اول نباید شبیه هم باشن. و لباسای جلسه ی چهارم و سوم و دوم و اول. حالا خدا نکنه که کار به جلسه ی پنجم به بعد برسه! :))))
اون طرف ماجرا بعضی از دوستامو داشتم نگاه می کردم که قبل یا همزمان با من اسبشونو زین کرده بودن برای امر خیر. بعدش می دیدم که با چه ذوق و شوقی هی می رن لباس می خرن و کلی تهِ دلشون خوشحال و راضی ان از این که جلوی دختر خانوم به صورت متنوع خوشتیپ می شن و بالعکس دختر خانوم هم جلوی اون ها. خیلی هم سر این موضوع قلباً ناراحت نبودن و اصرار داشتن که حواشی بر اصل امر خیرشون سایه نندازه و زودتر به مراد دلشون که ازدواج بود، برسن. و خلاصه از همون روز اول ناخواسته توی دلشون سنگ بنای تجملات رو گذاشتن و با قناعت توی زندگی مشترکشون خداحافظی کردن. البته الان با اغلبشون ارتباط ندارم و نمی دونم که توی زندگی مشترکشون حرفمو تأیید می کنن یا نه. ولی خب من که موضعم در قبالشون همینه که هست :))))
خلاصه ما کت و شلوارو با اکراه خریدیم و توی دلمون گفتیم که جلسه ی اولو با لباسای عید نوروزمون می گذرونیم و جلسه ی دوم هم کت و شلوارو می پوشیم. انشالا خدا هم ما رو از جلسه ی سوم بی نیاز می کنه... :)))
یکی دو جا رفتیم و تو همون جلسه ی اول همه چی به فنا رفت (فکر می کنم قبلاً توی آرشیو "روزمرگی ها و روزنامرگی ها" کمی درباره ش نوشتم). تا این که حدود یکی دو ماه بعدش یه اتفاقی افتاد و درگیر یه کار خیلی مهمی شدم؛ به نحوی که یه توضیح مختصری به خانواده دادم که درگیرم و لطفاً کل ازدواجمو موقتاً متوقف کنید.

خلاصه از اون روز یه جوری درگیر این کارای خیلی مهم تر از ازدواج (!) شدم که همه چی غیر از اونا به حاشیه رفت. ماحصلش این که از اون روز تا حالا خوشبختانه از کت و شلوار به اون گرونی تقریباً هیچ استفاده ای نشد و البته شوربختانه منم کلاً مجرد موندم و هنوزم که هنوزه فرجی حاصل نشده :)))
سال گذشته ی خمسی، چون کت و شلوارو یه بار تنم کرده بودم و عنقریب قصد استفاده کردنشو داشتم، خمس بهش تعلق نگرفت. امسال ولی با معیارای حضرت مرجع تقلید، خیلی شیک و مجلسی کت و شلوارم مشمول خمس می شه! یعنی این که باید معادل یک پنجم پولشو به دفتر مرجع تقلید بدم و از اونجایی که همچین پولی ندارم، تصمیم گرفتم توی این یکی دو روزی که قبل از رسیدن به سال خمسی فرصت دارم، ببخشمش به یه نفر دیگه :)))

.::.


شاید بد نباشه این روزا و شبا دعا کنیم که خدا ما رو به غنای خودش غنی کنه.
که توکلمون انقدر زیاد بشه که اهل پس اندازِ روز مبادا نباشیم.
که قناعت، قلب خودمون و همسرمونو پُر کنه.
که اندازه ی نیازای واقعیمون پول دربیاریم و پول خرج کنیم.
که فهم کنیم تجملات و غیرضروریات فقط وبال گردنمون می شن و حجاب بین ما و خدا. 

که "فی حَلالِها حِسابٌ و فی حَرامِها عِقابٌ". 

که هر که بامش بیش؛ برفش بیشتر...

الهی که همه مون فقیر الی الله بشیم و غنی از آمال و آرزو و هواهامون.
الهی که همه مون یه زندگیِ راحتِ راحتِ راحتِ بی دغدغه داشته باشیم.


+ نماینده ی آیت الله سیستانی به محمدصادق گفته بودند که ایشون کفش ندارن. لابد می دونین که آیت الله سیستانی پاشونو از خونه شون بیرون نمی ذارن. خب معلومه که وقتی بیرون نمی رن به کفش هم نیازی ندارن. حاج آقا عین ماها نمی گن که بذار یه جفت کفش داشته باشم برای روز مبادا. انقدی ایمانشون کامله که مطمئن هستن روزی که تکلیف شد از خونه بیان بیرون، همونی که بهشون تکلیف کرده، کفش هم براشون می رسونه.
++ با همسر آیت الله خامنه ای صحبت کرده بود. گفته بودن ما توی خونه مون دکور و وسایل دکوری نداریم. چون که حاج آقا (رهبری) معتقدند اینایی که هیچ استفاده ای ندارن جزء تجملات اند. گفته بودن عوضش تا دلتون بخواد کتاب و کتابخونه داریم.

۱۱ نظر
الف سین

مَلَک الموت پیشمرگت باد...

چتونه؟ چرا نصف شهر مشکی پوشیدن؟  چرا زمین و آسمونو سیاهپوش کردین؟ آقامون که چیزیشون نشده ... یه زخم روی سر مبارکشونه فقط... خوب می شن آقامون ... واسه چی دارین روضه می خونین؟ چرا دارین گریه می کنین؟ بشینین دعا کنین ... ختم بردارین... نذر کنین... خوب می شن مولامون ...
مگه اُحُدو یادتون رفته که آقامون چند برابرِ الان زخم برداشته بودن؟ حنین فراموشتون شده؟ نکنه یادتون نیست که مولای ما پهلوونِ پهلووناس. مگه یادتون رفته آقامون همونیه که یه تنه درِ خیبرو از جا کند؟ مگه یادتون رفته غم فاطمه (س) کمرشو شکست؛ ولی کمر راست کرد تا دشمن شاد نشیم؟ چرا خودتونو باختین؟ مولامون هنوز داره نفس می کشه. هنوز داره حرف می زنه. یه زخم کوچیکه... خوب می شه آقامون... خوب می شه آقامون... خوب می شه آقامون... خوب می شه به خدا...



+ چرا به روح فاطمه قسمش نمی دین که پیشمون بمونه؟ چرا به جان زینب قسمش نمی دین که خوب شه؟ آخه بعد تو کیو داریم ما؟ عزرائیل پیش مرگت بشه آقاجونم... خوب شو تو رو خدا ... خوب شو تو رو خدا ...

۱ نظر
الف سین

غم تو هست؛ ولی غمگسار باید و نیست...

برای قاسم عزیزم؛
محمدرضای جانم؛
برای علیِ نازنیم؛
و برای "ب" مهربانم.



بسم الله الرحمن الرحیم

می دانم که هیچ وقت این متن را نمی خوانید. لااقل تا وقتی که زنده ام. دلخوشم به این که وبلاگم بعد این همه مدت بین جمع دوستانه شما مجهول مانده. و چه قدر خوب که می توانم از این جهل برای زدن حرف دلم استفاده کنم.
محمدرضاجانم!
دیدنت بعد دو سه سال چه قدر دلنشین بود. چه قدر هوایت را کرده بودم جانم!
قاسم عزیزم! جان دلم! چه قدر خوشبختم که آن شب در پارک لاله با تو آشنا شدم. چه قدر نعمت است دیدنت؛ شنیدنت؛ باور کردنت...
علیِ نازنیم. کاش دیشب تو را هم می دیدم. سه چهار سالی می شود که از هم دور افتاده ایم. چه قدر دیشب در دلم قند محبت آب شد وقتی که فهمیدم در تهرانپارس خانه و در دانشگاه امام حسین کار گرفته ای.
ب. مهربانم! شکر خدا که هستی و شکر بیشترش که من این بودنت و دغدغه داشتنت را دارم. چه قدر به دلم نشست تمام بین الطلوعین جمعه ای که داشتم امیدت می دادم و داشتی امیدم را می گرفتی.
محمدرضاجان! می دانی چه قدر سخت بود وقتی که چند نخ سیگار از بین دستمال کاغذی بیرون کشیدی و شروع کردی به کشیدنش؟ می دانی این که بعد از دو سه سال در عرض دو سه دقیقه بفهمم سیگاری شدی چه بر من می گذرد؟
قاسمم! می دانی چه قدر بر من سخت گذشت وقتی که برادر ده ساله ات - صادق - از جمعمان جدا شد و رفت دستشویی و تو در همان چند دقیقه دویدی دور از چشمانش و پیش چشمان من سیگار بکشی؟ می دانی چه قدر قلبم تیر می کشید وقتی تو با ولع سیگار می کشیدی؟
علی جانم! وقتی از محمدرضا شنیدم با هم، هم خانه ای شده اید گل از گلم شکفت. اما وقتی سیگار کشیدن محمدرضا را دیدم ناخودآگاه پژمرده شدم. یک آن پیش خودم گفتم نکند تو هم... زبانم لال. لعنت بر شیطان. ما روی تو حساب کرده ایم فرمانده کل بسیج سابق دانشگاه! چه نقشه ها برایت کشیده ام جان دلم... چه رویاپردازی ها برایت کرده ام برادرم ... چه فتح الفتوح هایی داریم که با هم بکنیم ...
همه اش برایم قابل تحمل بود؛ اما ب. عزیزم! ب. نازنیم! مهربانم! جان دلم! غیب شدنت از جمعمان همانا و جملات بچه ها که می گفتند رفته ای سیگار دود کنی و گفته بودی که خجالت می کشی پیش چشم من سیگار بکشی همانا. می دانی مردم و زنده شدم؟ وقتی برگشتی هیچ فهمیدی که صورتم را نزدیک صورتت آوردم و بویت کردم؟ فهمیدی نشستم کنارت و در پی بوی سیگار بودم تا همان جا جلویت بمیرم؟ و چه خوب که بویی نمی دادی. چه خوب که آن لحظه کوربو شده بودم. نمی دانم دل آرام باشم که بو نمی دادی یا دل آشوب باشم از جملات  بچه ها. خوشحال باشم از این که لااقل تو از من حیا می کنی یا ناراحت از این که نکند از خدای من حیا نداری... کاش همه آن جملات شوخی بچه گانه ی بچه ها باشد...
ب. جان! علی جان! دلخوشی ام از این جمع شما دوتایید. ای کاش تا آخر عمرم دلخوش بمانم.
محمدرضا جان! قاسمم! سیگار کشیدن عیب نیست. جرم نیست. گناه نیست. اما چه کنم که من نمی توانم شما را در این کسوت ببینم. من از شما برتر نیستم. به خدا که در قلبم چنین فکری نمی کنم. من اگر سیگار نمی کشم نه از سوی خودم، که از لطف خدا بوده و هست. امّا ما نه عارفیم که برای مراتب عرفان لب به سیگار بزنیم و نه شاعریم که برای تبلور اشعار سیگار به لب.
برادرانم! خدا مرا ببخشد که نتوانسته ام کنارتان باشم. خدا از من بگذرد که نبوده ام خلأ ای که در شما با سیگار پر می شود را پیش از سیگاری شدنتان پر کنم. کاش می توانستید بفهمید تمام خندیدن های دیشبم در جمعتان تصنعی بود. کاش می فهمیدید دیشب چه قدر پشت خنده هام مردم و زنده شدم. کاش می فهمیدید تمام دیشب را تا صبح بی خواب و بیدار ماندم...

۰ نظر
الف سین

و لسوف أظل أحبک حتى یأتی زمن الماء...

یتغیر - حین أحبک - شکل الکرة الأرضیه؛
تتلاقى طرق العالم فوق یدیک و فوق یدیه؛

یتغیر ترتیب الأفلاک؛
تتکاثر فی البحر الأسماک
و یسافر قمرٌ فی دورتی الدمویه


یتغیر شکلی:
أصبح شجراً؛
أصبح مطراً؛

تتکون - حین أحبک - أودیةٌ و جبال؛
تزداد ولادات الأطفال؛
تتشکل جزرٌ فی عینیک خرافیه؛
و یشاهد أهل الأرض کواکب لم تخطر فی بال؛
و یزید الرزق،
یزید العشق،
تزید الکتب الشعریه ...


و لسوف أظل أحبک حتى یأتی زمن الماء...
و لسوف أظل أحبک حتى یأتی زمن الماء...



(نزار قبانی)



+ صباح النور؛
بنور صاحبنا الزمان :)




۲ نظر
الف سین

بگذار در غبار، فراموشمان کنند...

هو/


آره خب؛
خیلی ساده ست.
حتی اگه تا لحظه های آخرِ طولِ باندِ زندگیت درگیر جاذبه های زمینیت مونده باشی،
حتی اگه چند وجب ازش مونده باشه؛
حتی اگه صدای اهل زمین بیاد که پشتِ سرت بگن "این چرا بالا نمی ره؟"
بالاخره اون تهِ تهِ تهش لابه لای تحیّر همّه ی دور و بریات یه دفه ای آسمونی می شی.
این پاداش کسیه که یه عمر چرخای خاکیشو جمع کرده توی دلش و همه ی زورشو زده تا از خاک دل بکنه و به افلاک دل ببنده.

 



 

.::.


گفته بودمت که گمان من بهت چیه؟
این که منو توی حاجتی که تموم عمرمو با فکر و ذکرش سپری کردم، دستِ خالی بر نمی گردونی.
ماه شعبان گفته بودمت؛
با تقلّب از روی مناجات شعبانیه...
آره دیگه؛
تو اینجوریایی
واسه همینه که خدایی دیگه...

إِلَهِی مَا أَظُنُّکَ تَرُدُّنِی فِی حَاجَةٍ
قَدْ أَفْنَیْتُ عُمُرِی فِی طَلَبِهَا مِنْکَ





+ گاهی وقتا به مو می رسه؛

ولی عمراً پاره نمی شه.



++
مَن طَلَبَ شیئاً
وَ جَدَّ
وَجَدَ؛
و مَن قَرَعَ باباًً
و لَجَّ
وَلَج.
هرکس چیزی بخواهد
و بکوشد
می یابد؛
و هرکس دری را بکوبد
و اصرار ورزد
در گشوده شود.


هوم؟ :)

۷ نظر
الف سین