هبوط

امّا "تو" چیز دیگری ...

۱۷ مطلب در فروردين ۱۳۹۷ ثبت شده است

دلتنگم و دیدار تو درمان من است...

هو/


عرض خاصی نیست،

فقط خواستم بگم که یکی از ساده‌ترین کارها، تکفیر کردنه.

برای تکفیری بودن لازم نیست داعشی باشی،

مهندس، بسیجی، مذهبی، لامذهب، مفسر قرآن، راننده تاکسی، سکولار، آزادی‌خواه، دانشجو، مدافع حقوق زنان، انقلابی، دکتر، نماینده مجلس، نونوا یا حتی یه بلاگر هم می‌تونی باشی.

و خیلی هم فرقی نمی‌کنه که یک شخص رو تکفیر کنی،

یا یک ملت رو،

یا یک طرز فکر رو،

یا یک انقلاب رو،

یا یک جریان رو،

یا یک نهاد رو،

یا یک بلاگر رو،

یا هر چیز و هرکس دیگه‌ای رو...


درِ گوشتون می‌گم؛ و بدونید که قبل از این‌که به گوش شما برسه به گوش خودم می‌رسه:

ما توی اجتماعمون در ابعاد مختلف به شدت داریم دیگران رو توی قلبمون و خارج از قلبمون تکفیر می‌کنیم. ریشه‌ی تکفیر کردن‌های ما هم چیزی نیست جز خودبرتربینی.


دو تا حدیث می‌گم و می‌رم:


یکم:

بهترین مردم کسى است که عیب‌هاى خودش، او را از (پرداختن به) عیب‌هاى مردم باز دارد. (امام امیرالمؤمنین علیه‌السلام ـ غررالحکم: 3090)


دوم:

عقل مسلمان تمام نیست، مگر این که ده خصلت داشته باشد:

1. از او امید خیر برود.

2. مردم از بدى او در امان باشند.

3. خیر کم دیگران را بسیار شمارد.

4. خیر بسیار خود را کم بداند.

5. هر چه حاجت از او بخواهند حس دلتنگی پیدا نکند.

6. در عمرش از علم‌طلبى خسته نشود.

7. در راه خدا، فقر را محبوب‌تر از توانگرى ببیند.

8. خوارى در راه خدا از عزت همراه با دشمنش محبوب‌تر باشد.

9. گمنامى را از پرنامى بیشتر بخواهد.

سپس فرمود: دهمین و چیست آن دهمین؟...

فرمود: احدى را ننگرد جز این‌که بگوید او از من بهتر و پرهیزکارتر است.

(امام علی ‌بن موسی علیه‌السلام ـ تحف العقول، صفحه 443)

احدی را ...

با تأکید: احدی را ...

و با حفظ اصول: احدی را ...



+ خنده‌دار و بچه‌گونه‌ست. ولی اگه بابت این جمله تکفیرم نمی‌کنین، باید بگم که گاهی پیش خودم به خدا می‌گم خدایا شکرت که تو خدا شدی و ماها خدا نشدیم!!!


++ بیاین خداوکیل این کتاب معراج‌السعاده رو برداریم همین‌جوری ورق بزنیمش. می‌دونم بعضی از بزرگوارانِ این‌جا به این چیزا اعتقاد ندارن. ولی به خدا این کتاب اخلاقی، برای کسایی که دم از «دین من، انسانیت من است» می زنن هم مفیده!

۰ نظر
الف سین

+-

+ اگه تلگرامو فیلتر کردن چیکار می کنی؟
- اونا نمی کنن؛ منم نمی کنم! عادلانه ست ^_^
+ اگه کردن چی؟
- برا شادی روح عمه ی حسن روحانی یه فاتحه می خونم.
+ بی مزه! دکتر روحانی چه گناهی کرده؟
- فک کنم عمه ی تو ام فاتحه لازم شده :)))
+ خب حالا...  می گن اپلیکیشن گپ خوبه. من می رم گپ. تو کجا می ری؟
- فرانسه، فنلاند، کانادا، نروژ، سوئد. آل آپشنز آر آن دِ تِیبِل... :)))


پ.ن: راستش چند وقت پیش یه دانشگاه اسلامی (!) توی یه کشور پر از اسلام (!!) به اسم سوئد (!!!) پیدا کردم که خیلی علاقه مند شدم بهش. انقدی که ... خدافظ!


+ نظرات بازه؛ شاید ولی خیلی زود بسته بشه :)

۲ نظر
الف سین

نامِ تو بر زبان و زبان از تو بی خبر ...

هو/

آمده بودم در پیِ منِ او. او آمد و مقدّم شد مناویِ من. تا به تقدّم و تأخّرش مشغول شدم، ضمیرِ سومِ شخصِ مفردش را با "تو" عوض کرد. خواستم من را از ابتلا به تکثّرات برهانم تا برسد به وحدتِ تو. به خودم که آمدم دیدمت که تکثیر شده ای در ریزترین من هایِ من.


+ چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی .../


.::.


* عنوان از جناب عطار

۰ نظر
الف سین

کوچ تا چند؟! مگر می شود از خویش گذشت؟!

هو/

بعدِ هر پرواز می نشیند روی زمین تا نفسی تازه کند. دلش را از مسافران و بارها خالی می کند. تکنسین های پرواز می روند و کابل های اتصال تأمین انرژی را به پنل های دسترسی اش وصل می کنند. وقتی به مرکز وصل شد، با خیال راحت موتورهاش را خاموش می کند و دلش را می سپارد به مهندسان و طراحان و متخصصانش ...

خواستم بگویم هر کداممان هر روز یک عالمه کار و بار می آید توی دلمان. با تمام جسم و جانمان درگیر روزمرگی هایمان می شویم. یک عالمه دارِ دنیا می ریزد توی قلبمان. شب ها ولی می شود رفت درِ خانه ی خدا پارک کرد. دو زانو نشست توی آغوش خدا و کار و بارها را بیرونِ سجّاده خالی کرد. سر را گذاشت روی تربت امام حسین (ع) و با همین اتصال محکم به ریسمان خدا، با خیال راحت موتورها را خاموش کرد و یک دل سیر انرژی گرفت. می شود شب ها درِ خانه اش گدایی کرد و آماده شد برای پرواز صبح ...



پ.ن: اگر قول بدهید حاشیه اش بیشتر از متن نشود، برایتان حاشیه ای به پست می زنم. این هواپیمای نو، یکی از گلابی های برجام است. از خانواده ی همان هواپیمایِ قدیمیِ یاسوج که چند ماه پیش خورد توی کوه دنا. این نوع هواپیماها خیلی هم هواپیماهای خوب و ایمنی هستند؛ اگر خدا بخواهد...


.::.


* عنوان هم که از حضرت فاضل نظری است. عکس هم قابلتان را ندارد...

۰ نظر
الف سین

روزهایم را یکایک دیدم و دیدن نداشت

هو/


شب ها را به روز می بافتند و روزها را به شب تا هواپیمایشان زودتر هوا را بپیماید. چه چشم هایی که در آن سال ها آستیگمات شدند؛ تنبل شدند؛ نه فقط از کم خوابی و پرکاری، که از زخم زبان ها پر از اشک شدند. کمی آن طرف تر، چه چشم هایی که روزها پشت سر هم چشم براه دیدن فرزندان و همسران و پدرانی بود که شب ها هم خانه نمی رفتند. این وسط چه قدر چشم موقع توسل گرفتن گریان شد و نور گرفت. 

چشم ها، 

چشم ها، 

چشم ها... 

همه ی این چشم ها یک روز گواهی می دهند. چه قدر مسخره شان کردند و هنوز هم می کنند. پهپادهایی که آهن پاره خطاب می شدند. که هر که از راه می رسید، کارشناس می شد و نظر می داد و می کوبید و می کوبید و می کوبید. آقا گفته بود باید بشود. "باید" که می آید یعنی باید. بعدتر ها که جنگ در سوریه بالا گرفت، همین "ساخت ایران"ها که به زبانِ فارسی، ساخت ایران بودند و نه "made in IRAN" خیلی خاطرخواه پیدا کردند. روس ها با آن همه ادعا مشتری شدند. آمریکایی ها و اسرائیلی ها چپ و راست دنبال اطلاعات از سطح تکنولوژی. مفت و مجانی اش ولی رفت دست بچه شیعه های عرب و رویش نوشته شد: "ساختِ شیعه". خوشا حلالشان. 

آقایمان گفته اند باید از جنس ایرانی حمایت شود. حالا هر کدام از ما ایرانی ها هر کجا و هر کاره ی این مملکت که باشیم، جنس باکیفیت ایرانی می سازیم؛ جنس باکیفیت ایرانی می فروشیم؛ جنس باکیفیت ایرانی هم می خریم. گاهی هم که ببینیم باکیفیت نیست، اما دارد تلاشش را می کند، قدر تلاشش را می دانیم. لابه لایش هم بیشتر از نوع خارجی اش، داستانِ ایرانی می خوانیم.


پ.ن:

ما که هنوز در برزخ ماندن و رفتنیم. ولی شما اثر این خانم دکتر بلاگر [کلیک +] را اگر نخوانده اید، بخوانید.



+ به مناسبت بمباران های سحرگاه دیروز

.::.

* عنوان از حضرت فاضل


۰ نظر
الف سین

به سلامت

سلام
نمیدونم الف سین توی من چی دیده که هی میگه مطلب بذار

من وقتش رو ندارم آقا ! وقت ندارم
دانشجوی پزشکی وقت نداره
متوجه نمیشی انگار عزیزم ...

به جای اینکه سه روز تعطیلی رو یه سفری بریم، پنج شنبه کشیک، شنبه هم کشیک !

بماند که توی این کشیک ها نزدیک 10 تا مستند نشستم دیدم :))
من دانشجوی پزشکی ام وقت ندارم آقا وقت ندارم ! :)))))

این لبخنده هم منو یاد علیرضا میندازه!
این خراب شده اسمایلی نداره؟
۴ نظر
صاد عین

محمدِ صادق

هو/


یک؛
راستش خیلی وقت بود که می خواستم بلاگ را با یک نفر دیگر شریک شوم. حتی شاید دو نفر دیگر. خواستم بگویم که از امشب، محمدصادق، نویسنده ی دائمیِ جدیدِ هبوط است؛ با اختیارات کامل یک نویسنده. یعنی هر چه برای من هست؛ برای محمدصادق هم هست. پیش خودم گفتم که دوستانِ بزرگوار حق دارند بدانند که هبوط دیگر کامنت خصوصیِ شخصی ندارد. چون محمدصادق هم از این به بعد روی همه ی کامنت ها سوار است!

دو؛
محمدصادق دارد اواخر دوره ی پزشکی عمومی اش را در یکی از علوم پزشکی های خیلی معتبر می گذارند. استریت هم هست؛ ولی کلاً پزشکی و دانشگاه پیشِ چشمش حقیرند. لطف خدا به من آن است که چیزهای دیگری در دل رفیقم اهمیت دارد. صادق سه چهار سال است که متأهلانه زندگی می کند و ان شاءالله به زودی بابا هم می شود. با هم عقد اخوت داریم و صمیمی تر از او دوستی ندارم. هر موقع می بینمش مرا یاد خدا می اندازد. قبلاً در بلاگفا می نوشته. دو سه سالی بوسیده گذاشته کنار و الان افتخار داده و آمده این جا. [خلاصه که مسئولین ذیربط، جایزه بازگرداندن یک بلاگر به دنیای بلاگری را رد کنند بیاید خدمت جنابمان!] با نام کاربری "صاد عین" زیر پست هاش شناخته می شود. تا حالا ندیده ام غرغر کند. آرامش عجیبی دارد و هیچ وقت از سختیِ کار و درسش چیزی نگفته. حتی برعکس، همه اش می گوید که همه چیز خیلی خوب و خوش است. چون بعضی از بچه های طبِ بلاگستان، غرغر می نویسند؛ ازش خواهش کردم هر از گاهی لابه لای پست هاش از خاطرات بیمارستان و درس هم بنویسد. و این که همین امشب کشیکِ بخشِ مراقبت هایِ ویژه یِ نوزادان است.

سه؛
خیلی بی ربط و شاید تا حدودی با ربط خواستم بگویم که همه ی ما یک چیزهایی را از دیگران مخفی کرده ایم که بالاخره دیر یا زود آشکار می شود. خوش به حال کسانی که وقتی اسرارشان پیشِ خلقِ خدا فاش می شود، پُر است از کارهای خیر...

۰ نظر
الف سین

مشکلِ دردِ عشق را حل نکند مهندسی

هو/


با انگشتش توی هوا مسیر موشک را پیش چشم های ما می کشید و می گفت:

"آژیر که به صدا در می آمد تا می آمدیم خودمان را از سوله های مهرآباد بکشیم بیرون و برسانیم به پناهگاه، موشک را می دیدیم که از بالای سرمان حرکت می کرد و می خورد آن طرف مجموعه..."

دکتر از روزگار جنگ می گفت. از زمانی که تازه از کانادا برگشته بود. از زمانی که در مهرآباد با چنگ و دندان هواپیماها را آماده می کردند؛ همین بچه سوسول هایی که بعد انقلاب از خارج برگشته بودند برای عقیده شان. با انگشتش توی هوا مسیر موشک را پیش چشم های ما می کشید و می گفت:

"موشک را می دیدیم که از بالای سرمان حرکت می کرد و می خورد آن طرف مجموعه. میخکوب می شدیم سر جایمان؛ تا آژیر آتش نشانی ما را به خودمان می آورد. آن روزها این طوری بود بچه ها...

حالا ولی...

حالا ولی...

حالا ولی..."

با این "حالا ولی..." گفتن های پی در پی اش دردم می گیرد. همین الان که دارم برایتان می نویسم هنوز هم جای "حالا ولی..."هاش درد می کند.


.::.

پ.ن: بفرمایید! ایشون هم نقش اول فیلم به وقت شام و داداشش که اومدن بهتون سلام کنن :)



* عنوان از حضرت سعدی

۰ نظر
الف سین

تو آن بُتی که پرستیدنت خطایی نیست...

هو/


آهای آدم‌ها! می ترسم! از دو چیز می‌ترسم. ترسناک‌ترین چیزهایی که از آن ها می‌ترسم دو چیز است...

مردی که شجاعتش، قصه‌های شبانه‌ی مادران عرب برای کودکان شده بود، ترسیده بود برای مردمش...

«می ترسم برایتان از دو چیز خیلی ترسناک: یکی پیروى از هوا و هوس‌ها، و دیگری آرزوهاى دور و درازتان...»


فاتح یک تنه‌ی خیبر که در لیلة‌المبیت جلوی تیغ‌های برهنه‌ی چِهِل مرد تنومند جنگی بی هیچ واهمه‌ای دراز کشیده بود، 

جوانمردِ اُحُد که در میدانِ نهروان بی‌هراس در مقابل تیغ‌های برهنه‌ی جَهل نامردانِ خارج‌شده از دین قد عَلَم کرده بود، 

حالا داشت جلوی تمام مردم از ترس سخن می گفت. 


علی بن ابیطالب (ع) از همین چند عبارت کوتاه برای مردمش ترسید. 

بعد که لابد مردم از شدت تعجب درمانده شده بودند، بهشان گفته بود می‌دانید چرا از این دو تا برایتان می‌ترسم؟

«به خاطر این که پیروى از هوس‌ها شما را از حق باز مى‌دارد؛ و آرزوى دور و درازتان، آخرت را از یادتان می‌برد.»

آدم‌ها نفهمیدند چه می‌گوید. بعد هزار و چهارصدسال نفهمیده اند هنوز...



پی‌نوشت: به مناسبت امروز، بیست و چهار ثانیه از نهج‌البلاغه را با صدا و تصویر شهید سیدمرتضی آوینی تماشا کنید.



.::.


+ اَیّها الناسُ! وَ اِنَّ اَخْوَفَ مَا اَخافُ عَلَیْکُمُ اثْنانِ: اتِّبَاعُ الْهَوَى وَ طُولُ الاَْمَلِ. فَامّا اتِّباعُ الْهَوى فَیَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ، وَ امَّا طُولُ الاَمَلِ فَیُنْسِى الاْخِرَهَ  (نهج‌البلاغه؛ خطبه‌ی چهل‌ودوم)


* عنوان هم از جناب فاضل نظری.

۰ نظر
الف سین

او صبر خواهد از من؛ من وصل خواهم از او...

هو/

چند وقتی می شود حال و روزش خوب نیست. دل و دماغ کار کردن با مرا ندارد. قصد کردم ببرم بدهم یک دستی به سر و رویش بکشند. داشتم لابه لای اسناد و مدارک، دنبالِ کارتِ ضمانتنامه ی لپ تاپ می گشتم که رسیدم به کارت پستال حرم امام رضا (ع). به دلم افتاد که انگار ما آدم ها هم گاهی دل و دماغ بندگی کردنمان کم می شود. این جور موقع ها باید بگردیم دنبال ضمانتنامه ی سفرمان. بعد هم دلمان را ببریم بگذاریم پیشِ ضامن دل ها تا دستی بکشند رویش.



+ طعم و عطر زیارتشان در ماه رجب خیلی خیلی خیلی فرق می کند. به امتحانش می ارزد :)


.::.

* عنوان را از تجمیع دو مصرع جناب شهریار نوشتم. بیت اصلی این بود:
او صبر خواهد از من، بختی که من ندارم
من وصل خواهم از او، قصدی که او ندارد...

۰ نظر
الف سین