هبوط

امّا "تو" چیز دیگری ...

۷ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

چنگی نمی زنی به دل، این روزها تو هم ...

بسم الله

یک؛
می گفت یک بار اساتید هوافضایی ایران را دعوت کردند برای تماشای یک هواپیما. وارد هواپیما که شدند، اعلام شد این هواپیما را شاگردان شما ساخته اند و ما می خواهیم در حضور شما برای اولین بار پروازش دهیم. می گفت آن قدر از همین هواپیمای روی باند ترسیده بودند که همه شان در یک لحظه "اشهد گویان" از هواپیما فرار کردند؛ غیر از یکی. آن یکی با خیال راحت لَم داده بود روی صندلی هواپیما و فرار کردن همکارانش را تماشا می کرد. گفتند حضرت استاد! شما قصد فرار ندارید؟ پوزخند تمسخرآمیزی زد و گفت: "کار، اگر کار دانشجویان من باشد، اصلاً روشن نمی شود؛ چه رسد به آن که بخواهد بپرد!" :))))
لکی لاتأسوا علی ما فاتکم؛ و لاتفرحوا بما آتاکم...

دو؛
 به قول دکتر "میم." ما که باز نشدنش را زیاد دیده ایم، وقتی خودمان در جایگاه مسافر قرار می گیریم، با باز شدنش نفس راحتی می کشیم. نشسته بودم روی بال هواپیما. چرخ های هواپیما (به قول اهل هوا (!) : لندینگ گییِر) باز شد. اغلب اما نفهمیدند که باز شد. هواپیما در فاز لندینگ قرار گرفت. ارتفاع کم کرد. خلبان ناشی بود. اغلب اما نفهمیدند که ناشی است. رفت به موازات باند و حالت فرود (به قول اهل هوا (!) : لندینگ) به خود گرفت. آمد پایین؛ پایین؛ پایین... باندی که با سرعت از کنارمان می گذشت را از پنجره دیدم. سرعتمان را دیدم. ارتفاعمان را دیدم. سرم را بردم کنار گوش بغل دستی. درِ گوشش گفتم: "داریم سقوط می کنیم." متعجبانه نگاهم کرد. پنج ثانیه نشد که چرخ های هواپیما به شدت کوبیده شد بر زمین. صدای کوبیده شدن چرخ ها، صدای غیرعادی ترمز و بعد از آن برق کابین که چند دقیقه ای قطع شد... آتش نشانی آمد روی باند... می دانستم که خبری نیست. یعنی تا چند ثانیه قبلش خبری بود؛ اما خبرها تمام شده بود. اغلب اما نمی دانستند که خبری نیست. آدم ها دو دسته می شدند: دسته اول شامل بغل دستی من که شوکه شده بودند و از ترس تکان نمی خوردند. دسته دوم که اصلاً نفهمیده بودند چه خطری از بیخ گوششان گذشته و فقط به این فکر می کردند که زودتر بلند شوند تا زودتر برسند به درب خروج... انگار که آن جا نذری می دهند... اهل هوا به این مدل فرود آمدن ها می گویند: HardLanding.
لکی لاتأسوا علی ما فاتکم؛ و لاتفرحوا بما آتاکم...

سه؛
رفته بودم دانشگاه. بچه ها می گفتند شیرینی ما فراموش نشه! منظورشان را نمی فهمیدم. تلگرامم را باز کردم. پیام های تبریک را دیدم. تازه فهمیدم دانشگاه اسامی دانشجویان ممتاز را منتشر کرده و هفته دیگر بنای تقدیر دارد. زدم بیرون از دانشگاه و موقتاً متواری شدم. تا خدا چه تقدیر کند...
لکی لاتأسوا علی ما فاتکم؛ و لاتفرحوا بما آتاکم...

چهار؛
رفته بودم دانشگاه؛ سلف... "استانبولی (یا شاید هم استامبولی)" می دادند. به قول اهل دانشگاه: "استانبولی = سلف دانشگاه در هفته ای که گذشت..." نشستم روبه روی محمدرضا. محمدجواد آمد و نشست کنارش؛ روبه روی من. سر صحبت باز شد. محمدرضا دارد کارهایش را می کند که برود کانادا یا سوئیس. می گفت آینده ای برای خودش در ایران متصور نیست. محمدجواد از خانم "قاف" گفت که ازدواج کرده و شوهرش را با خودش برده ایتالیا؛ همین یک ماه پیش... خانم "قاف" دانشجوی باسوادی بود. دورادور چند بار در شرکت دیده بودمش. به محمدرضا گفتم ازدواج کن. یا همسرت عین خانم "قاف" می شود و کمک می کند به زودتر رفتنت؛ یا این که این رفتنِ لعنتی را از سرت می اندازد. محمدجواد هم در تأیید گفت باید آستین بالا بزنیم برایش. محمدرضا یخش شکست و گفت که خیلی خواستگاری رفته؛ از نوع سنّتی و صنعتی! هیچ به هیچ... هیچِ هیچ... گفت دیگر خواستگاری نمی رود. می نشیند تا بیایند خواستگاری اش. انگشترم را از دستم بیرون آوردم. از پشت میز بلند شدم. رفتم به سمتش. نشستم روی زانو و انگشتر (حلقه) را گرفتم به سمتش... گفتم آقای "پ."! یک عمر با من می مانی؟ محمدجواد و آقای پ. و چند نفر اطرافمان منفجر شدند از خنده...
لکی لاتأسوا علی ما فاتکم؛ و لاتفرحوا بما آتاکم...

پنج؛
بالای فرمی که قرار بود پایینش را امضا کنم، نوشته بود: "... طرح کلان ملی توسعه فناوری های کلیدی در طراحی و ساخت موتور هواپیمای ... "
از همان طرح ها با مبالغی که ده دوازده تا صفر دارند. حتماً لازم نیست تکرار کنم که رفته بودم دانشگاه. دکتر "میم." سپرده بود به بچه ها که فلانی را بگویید بیاید دفترم. رفتم دفترش. برگه چک را از جیبش بیرون آورد. داد دستم. گفت هفتاد و پنج درصد مابقی را بعد از تحویل پروژه می دهند... مبلغش هیچ نبود... هیچ نیست. ولی هست! یک عالمه تعهد است. یک عالمه مسئولیت است. صدای خرد شدن استخوان هایم از رقم به رقم بیت المال به گوشم می رسد...
لکی لاتأسوا علی ما فاتکم؛ و لاتفرحوا بما آتاکم...



شش؛
می گفت خدا اگر از آدم انتظار کاری داشته باشد به او مهلت می دهد. مهلت می دهد. مهلت می دهد. مهلت می دهد...
لکی لاتأسوا علی ما فاتکم؛ و لاتفرحوا بما آتاکم...

هفت؛
لِکَیْ لَا تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَکُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاکُمْ...
تا بر آنچه از دست دادید، تأسف نخورید و به آنچه به شما داده شد، (سرمستانه) شادمانى نکنید...
(مبارکه حدید؛ شریفه بیست و سوم)

۳ نظر
الف سین

من از آن روز که در بند تو ام آزادم

بسم الله


مموری تلفن همراه چندین سال پیشم را لا به لای خرت و پرت ها پیدا کردم. کنجکاوانه دل و روده اش را بیرون ریختم. رسیدم به I’m callin’ U؛ به بهترین خاطرات دبیرستان. به اول دبیرستان، دقیقاً اسفندماه اول دبیرستان... که توی قطار اصفهان ـ مشهد با میلاد نشسته بودیم و گوش می کردیم به آهنگی که باتفاق آرای دو نفره مان خیلی هم خوب بود. نه فقط در قطار، که این آهنگ را بارها و بارها در مشهد گوش کردیم. همین آهنگی که همین الان موقع گوش کردنش دلم را برد وسط صحن انقلاب امام رضا (ع). همین الان که علیرضا با پرواز شماره 6304 هواپیمایی تابان از مهرآباد تهران پرید تا در هاشمی نژاد مشهد به زمین بنشیند...



 می دانید؟ من توی قید و بند چیزی نیستم. نمی دانم... شاید هم یک چیزهای باشد که توی قید و بندشان باشم و حواسم نباشد...
اما یک چیزی را مطمئنم؛ آن هم این که انرژی زیادی صرف کرده ام تا توی قید و بند چیزی نباشم. باورتان می شود که مدل ماشین ها را بلد نیستم؟ باور می کنید که چند وقت پیش یک نفر اسم ماشین بابا را از من پرسید و من نتوانستم جوابش را بدهم؛ چون یادم نبود؟ من مدل موبایل ها را نمی دانم؛ حتی موبایلی که در دست دارم. مدل لپ تاپ ها و مشخصاتشان را بلد نیستم؛ حتی همین لپ تاپی که روزی چند ساعت روی کولم حملش می کنم؛ کأنه یحمل اسفاراً... من آدرس ها را بلد نیستم و علاقه ای به یادگیری شان ندارم. تک تک شان را از روی مپ های تلفن همراهم پیدا می کنم. اخبار را جزء به جزء دنبال نمی کنم. خواننده ها و بازیگرها و فوتبالیست ها را زیاد نمی شناسم. توی قید و بند آهنگ نیستم. شاید گاهی برای تنوع یکی از آهنگ های موبایلم را پلی کنم. شاید گاهی که در حال کار روی پایان نامه ام هستم، با سرچ آنلاین به یک موسیقی برسم و پخشش کنم. شاید گاهی برای اینکه صدای آدم های اطرافم آزارم ندهد، یک موسیقی لعنتی را تا ته بلند کنم و با هندزفری گوش و مغزم را بدهم دست مزخرفات موزونش. من مداح ها را هم نمی شناسم. در حد اسم... همین چهار پنج تا معروفشان را. مثل چهار پنج تا خواننده معروفی که می شناسم. برایم خیلی فرقی نمی کند که کدام مداح در محرم بیاید توی کدام مجلس... برایم فرقی نمی کند که قامت ببندم پشت سر کدام امام جماعت. من حتی نمی دانم ماهانه چه قدر پول به حسابم می آید و چه قدر پول از حسابم خارج می شود. فقط می دانم که تا به حال بی حساب آمده؛ بی حساب رفته و حتی یک بار هم حسابم خالی نشده...
این روزها حتی تاریخ ها هم برایم مهم نیستند. مثلاً این که تا به ساعت مچی یا تلفن همراهم نگاه نکنم، نمی دانم امروز چندم است. یا مثلاً حوالی ساعت یازده شب سه شنبه هفته گذشته، به مناسبت تولد هم اتاقی ام (که متولد پنجم مردادماه است) رفتیم کباب خوردیم! مثلاً تولد محمد صادق که جمعه بود و برایم اصلاً مهم نبود. مثلا تولد علیرضا که امروز است و اصلاً برایم مهم نیست. مثلاً تاریخ مرگی که دو ماه پیش بود... مثلاً خیلی چیزها... خیلی چیزها... خیلی چیزها... کاش این بی قید و بند بودن توهم نباشد... کاش واقعی باشد... خیلی واقعی...


هر که دل آرام دید
از دلش آرام رفت
باز نیاید قرار
هر که در این دام رفت...



+ هرجای I’m callin’ U را که نفهمیدید بگویید تا برایتان بگویم... گرچه قرن هاست که گوشم را به موسیقی غیرفارسی نسپرده ام...

۷ نظر
الف سین

به راهِ بادیه رفتن بِه از نشستن باطل...

بسم الله
الهنا! عامِلنا بِفَضلِک و لاتعاملنا بِعَدلِکَ یا کریم...


یک؛
یکی دو روز فرصت استراحت اجباری دست داد. بهترین خوبی این مدل استراحت های اجباری در این است که وقت هایی برای مطالعه کردنِ آدم خالی می شود. این چند ساعت را آدم می تواند یک دل سیر کتاب بخواند. این دفعه را گذاشتم برای رمان خواندن. مثلاً "یوما" را که از حرم خریده بودم شروع کردم و تمام نشده در اواسطش برای همیشه تمامش کردم. مثلاً لای "ناصر ارمنی"ِ خیلی خیلی معمولیِ رضا امیرخانی را بستم و احتمالاً حالاحالاها بازش نکنم؛ چراکه نفع زیادی به مخاطبش نمی رساند. مثلاً "کمی دیرتر" سیدمهدی شجاعی را به زور تا فصل سوم به اعتبارِ هدیه بودنش از طرف محمدصادق تحمل کردم تا برسد به فصل چهارم؛ به فصل "بهار". بعد اشک را از چشممان بگیرد و دلبری کند با چند داستانِ تکراری ای که بارها پای منبرها شنیده بودیم. شاید تمامِ سه فصلی که سیدمهدی شجاعی از قلم خودش روایت می کند گزافه گویی باشد. اما همه ی تعریف و تمجید از این داستان جناب شجاعی یک جا تعلق می گیرد به داستان های فصل آخری که هیچ ربطی به نویسنده ندارد، مگر در نوع روایتش... همه چیز همان جا جمع شده تا بگوید نخوابیدن ها و دویدن ها و غش کردن ها و از جان مایه گذاشتن های مرحوم مجلسی هم اگر با معیار عدل خدا سنجیده شود، در قبر و قیامت به هیچ دردش نمی خورد. چه رسد به مایی که هیچیم... و در این که هیچیم، هیچِ هیچیم...

دو؛
"چه مصیبت و درد و عذابی از این الیم تر و جانسوزتر که تا چشم برزخی ات را باز می کنند، ببینی که همیان سفرت خالی است و هیچ راهی برای بازگشتن و توشه برداشتن نیست. ببینی که از اعمالت، خوب هایش قابل ارائه و پذیرش نیست؛ چه رسد به آن چه گناه و لغزش است.
همه ی این ها در همان بدو ورود برملا می شود و خودش را به رخ می کشد و کمر انسان را می شکند. این همان چیزی است که ترازوی عدالت حضرت حق نشان می دهد. و مطلقاً قابل تردید و تشکیک نیست.
اما بعد از یک لحظه و آن که به قدر یک عمر بر انسان می گذرد، ترازوی عدالت حضرت حق برچیده شد و دست و بازوی فضل و کرامت او دیده شد. و من به چشم دیدم و به حق الیقین رسیدم که اگر حضرت حق -جلّ و علا - اعمال بندگان را با ترازوی عدالتش بسنجد، احدی جان سالم به در نمی برد. اما وقتی معیار عدل و عدالت جای خود را به مکیال فضل و کرامت بخشید، اوضاع دگرگون شد و همه چیز از اساس تغییر کرد. و من دیدم همان خدایی که سخت گیرترین است در موضع عدالت، کریم ترین و بخشنده ترین است در موضع عفو و رحمت..."


سه؛
چه گواراست حاشیه ی مزار آیت الله بهاءالدینی؛ آن جا که جملات منسوب به امیرالمؤمنین (ع) بر قبر حضرت سلمان را بازنویسی کرده اند:
وَفَدْتُ عَلَی الْکَریمِ بِغَیْرِ زاد
مِنَ الْحَسَناتِ وَ الْقَلْبِ السَّلیم
وَ حَمْلُ الزّادِ اَقْبَحُ کُلِّ شَیْء
اِذَا کَانَ الْوُفُودُ عَلَی الکَریم...

۶ نظر
الف سین

و از آن روز سرم میل بریدن دارد...

بسم الله الرحمن الرحیم

گمان می کنند ما برای بقای خود دست به هر کاری می زنیم. حال آن که تمام همّ و غمّ ما فناست؛ نه بقا...
بزرگترین سرمایه ی ما جانِ ما نیست؛ که این جان و بیش از این جان فدای جانان. خساست - اگر هست - در صرف عمر است؛ و بذل و بخشش - اگر باشد - در اهدای جان. اگر بنا بر تحمل محدودیتی باشد، فقط به تبعیت از امر خدا بر وجوب حفظ جان است. و اگر حفظ جان اهمیتی داشته باشد، فقط به قصد فرصت بیشتر برای تعبّد بیشتر است. ما، آن گاه که با جانمان تهدید می شویم، جان تازه می گیریم. بشاشتِ دائمیِ وجه در ما ظهور می کند. حقانیّت راهمان بر ما عیان می شود. و اگر دینمان اجازه دهد، جان بر دست به سوی هر آن که بخواهد آن را از ما بستانَد می دویم. و الله قسم که اگر شهادت بر ما عرضه شود و ما بر آن جاری شویم؛ نه تنها از قاتل خود ذرّه ای شکایت نداریم، که او را به آغوش می کشیم.
ما، قاتلمان را نه از اشقیا می دانیم؛ که او اسباب سعادت ماست. بر ما فرض است که قدردان سبب سعادتمان باشیم. به خدا قسم که اگر روزی فرصتش را در اختیارمان بگذارند، او را شفاعت می کنیم...


+ رونوشت به حضرت ربّ العالمینی که این چند ماهه اراده فرموده ما را حسابی بیازماید...

۲ نظر
الف سین

کآن را که خبر شد خبری باز نیامد...

بسم الله

یک؛
نه من تحمل بهشت را داشتم و نه بهشت تحمل من. راز سر به مُهر زیارت های یکی دو ساعته ی مکرّرِ خانه ی پدری همین بود. اهل دلبستگی نبودم من. حتی به بهشت. حتی به حرم... حالا ولی بعد این همه روز هم نمی توانم دل بکنم. دلبسته شدم. دلم بسته شده به تو...


دو؛
دانه دانه، دانه های اشک را به بند دلم می کشم. تسبیح می کنم با این دانه ها تو را... 


سه؛

می نشینم به حل معادله ی شمارش نعمت هایت. می دانی معادله ی تعداد نعمت هایت هم در حرم حل شد؟ تعداد نعمت های تو می شود به تعداد عصیان های من ضرب در تمامِ بی وفایی و بی معرفتی هام... کم است؟ باشد... همه اش را یک جا به توانِ غفلتم برسان...


چهار؛

تمام راه را آمده بودم برای همین. سرشار از تهی آمدم. با هیچ آمدم و بدون هیچ. نداشتن هایم را آوردم تا نشانت دهم که تمام داشتن هایم تویی... نگذار این همه راه را آمده باشم برای هیچ...


پنج؛
مثل سرازیری قبر، این آمدن ها را تنها می خواهم. تنها برای تو. تنها کنارِ تو...


شش؛
عمری است که تو می باری و من، زمین خشک؛ بی حاصل؛ شوره زار... می شنوی؟ دارم صدایت می کنم... گمشده ام در مزرعه ی دنیا و بی نشانی به دنبال بی نشان شدن ام... می شنوی؟ پیدایم نکن... دوست دارم این صدا زدن را... دوست دارم این جواب نشنیدن را...


هفت؛
زنده به گور می کند آدم را حرف های نگفته و جواب های نشنیده... می ترسم بنویسم و برملا شود آن چه میان من و توست...


هشت؛

...

الف سین

آزاد کرده است و گرفتار کرده است...

بسم الله

کبوترها، رهاییِ سردشان را رها کردند و آمدند کنجِ اسارتِ گرم ما. کاش می شد همه ی گرما را دو دستی بدهم بهشان و در ازایش دو بالشان را بگیرم. بعد پرواز کنم و خودم را آن قدر بکوبم به پنجره های بسته تا یکی دلش بسوزد و پنجره را باز کند...



***


یادتان هست؟ آمدم وسط همین بلاگ نوشتم که می خواهم چند ماه ننویسم؟ نوشتم که می خواهم غیب شوم و غیبت کنم مثل تمام پنج ماهِ سالِ گذشته؟ یادتان هست به یک هفته نکشیده آمدم و دوباره نوشتم؟ نوشتم و خیلی نوشتم؟
می دانید؟ آدمی که حرف نمی زند و می نویسد، یک مرگش شده. آدمی که خیلی حرف نمی زند و خیلی می نویسد، خیلی مرگش شده. اما شما یاسین بخوانید برای آدمی که از یک جایی به بعد دیگر خیلی حرف نمی زند و خیلی نمی نویسد... 
دیگر می خواهم تمام این روزهایم را فقط با سکوت فریاد بزنم...


پ نون:

قصد مشهد کرده ام. دو سه تا خواننده ی بلاگِ آشنای دنیای حقیقی اگر آمدند که بسم الله؛ وگرنه مثل همیشه ی خدا تنها و بی صدا...


+ ما را کبوترانه وفادار کرده ای!

آزاد کرده ای و گرفتار کرده ای...

۳ نظر
الف سین

بلای عشق تو بنیاد صبر برکنده است...

بسم الله




هیچ وقت سر سوزنی نیاز به او نداشتیم. از روی عشق و علاقه ساختیم. فقط از روی علاقه. از روی این که عاشق بودیم؛ می توانستیم بسازیم؛ اراده کردیم؛ ساختیم. او ولی سر تا پا نیاز بود به ما. پرواز که کرد - با این که هنوز هیچ نیازی به او نداشتیم و او سراپا نیازمند ما بود - چه قدر بیشتر عاشقش شدیم...
داشتم فکر می کردم که هیچ وقت سر سوزنی نیاز به ما نداشت. از روی عشق و علاقه ما را خلق کرد. خلقمان کرد تا تجلی علمش شویم. تجلی رحمانیتش شویم. تجلی غنایش شویم. بلاتشبیه نور داد مثل خورشید. او نور مطلق است و بدون نیاز به کسی، ذاتاً نور می دهد و آسمان و زمین را نورانی می کند. و از این نور، جاندار و بی جان، جان می گیرند. خلق کرد، بی آن که نیازی داشته باشد. خلق کرد؛ چون عاشق مخلوقش بود. می توانست؛ اراده کرد؛ خلق کرد. از سر تا پا دائماً نیازمندش بودیم و هستیم...
داشتم فکر می کردم زمانی که پرواز کنیم چه قدر بیشتر عاشقمان می شود...


+
منم و این صنم و ...
عاشقی و باقی عمر
من از او گر بکشی
جای دگر می نروم...


۵ نظر
الف سین