هبوط

امّا "تو" چیز دیگری ...

۱۱ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

اصلاً حسین جنس غمش فرق می کند...

بسم الله

نشسته ام روی صندلی شماره ی پنج اتوبوس. یعنی ردیف دوم. یعنی خیلی نزدیک به راننده. یک راننده ی جوان که نمی شناسمش و حس بدی به من منتقل می کند. از این جا که نشسته ام، دست راستش معلوم است که گذاشته روی فرمان و هر از گاهی می آورد پایین و سرِ دسته دنده را در دست می گیرد. رگ های روی دستش بیرون می زند وقتی آن را روی دسته دنده مشت می کند. رانِ پای راستش هم در محدوده ی دید من است. حالا دست راستش را گذاشته روی پای راستی که احتمالاً پدال گاز را فشار می دهد. کمی هم از موهایش پیداست. حتی صندلی یک طوری است که گوشش را هم از چشمان من پوشانده. بقیه ی بدنش را هم کلاً نمی بینم. زُل می زنم توی آینه ی جلوی ماشین. بخشی از شانه ی چپش دیده می شود که در آینه شبیه شانه ی راست ماست؛ و کمربند ایمنی که از روی آن گذشته و یک جایی آن پایین ها در جایش قرار گرفته. گردنش، چانه اش، لب ها و بینی. به گودیِ پای چشم هایش که می رسم، آینه تمام می شود. لااقل این طوری مطمئنم که او هم چشم های مرا نمی بیند. خوبیِ آینه به همین است که هر چه را ما در او ببینیم، ما را در او می بیند. حالا با خیال راحت زُل می زنم به لب هایش. دارد تکان می خورد. کنجکاوم بدانم چه زمزمه می کند. لب ها یک لحظه قرار ندارد. آهنگ؟ در آهنگ شناسی خبره نیستم که بفهمم چه می خواند. ولی این مدل خواندن طبیعی نیست. حتماً هندزفری در گوشش گذاشته. چون اصلاً صدایی از سمت او به گوش نمی رسد. چه قدر خوب که مراعات مسافر را می کند. در تمام این چند سال عمر پُرسفرم یکی از چالش هایم همین راننده هایی بودند که مراعات حال مسافر را نمی کردند. هر آهنگ و کوفت و مرضی که باب میلشان بود می گذاشتند. انگار نه انگار که نصف شب است و مسافر می خواهد بخوابد. حتی وسط روز هم مسافر علاقه ای به شنیدن چندین ساعت صدای هایده و گوگوش و آهنگ های آبگوشتی شما ندارد. اصلاً حالا که این قدر بی مبالات هستید و آرامش مسافر برایتان اهمیت ندارد، علاقه ای به خواجه امیری و چاوشی و شجریان و افتخاری هم نداریم. ازشان متنفر هم هستیم.
لب هایش هنوز هم تکان می خورد. قطره ی اشکی که مسیر خودش را از بین ریش ها و چروک های کم صورت جوانش پیدا کرده و به چانه رسیده، از چانه اش کنده می شود و سقوط می کند روی سینه اش. خیلی کنجکاوم بدانم چه چیزی اشکش را در آورده. دیگر آن حس بد را به او ندارم. ذهنم چه قدر درگیرش شده. شاید عاشق است و دارد به این فکر می کند که چرا در اوج جوانی باید شب و روز جاده ها را به هم ببافد. که چرا مثل بقیه ی آدم ها هر روز هر روز نتواند به دیدن معشوقش برود. دست راستش را از روی فرمان بالا می آورد. می گذارد روی سینه اش. به لب هایش در آینه چشم می دوزم. لب هایش تکان می خورد. قطرات اشک هنوز هم یکی یکی و آرام آرام از صورتش می چکند. سرش را به سمت راست می چرخاند. نگاهش را دنبال می کنم. گوشه ی بالایی سمت راست شیشه ی جلوی اتوبوس برچسبی نظرم را جلب می کند. روی برچسب با نستعلیقِ روح نوازی نوشته اند: "اصلاً حسین جنس غمش فرق می کند..."

۴ نظر
الف سین

روشن شود از ریختن اشک، دل ما .../

بسم الله

سرت سلامت! روزگاری هست که روزگارم را سیاه کرده ای. که بعد از یک سال بیایی و باد صبا را مأمور کنی تا به کوی من درآید و پیام ها رساند. که بزند زیر شبنم تنهایی ام. تکانش دهد قطره ی بی دفاع را. آن هم برای چند جمله ی ساده ی تو که هنوز بوی عُجب و خودبرتربینی می دهد: "بالاخره انسان و لو مدّعی باشه قطعاً جائز الخطاست، احتمال میدم در رنجش ایشون مؤثر بودم من... یه حلالیت برای من بطلبین..."
بخشیده بودمت؛ درست از روزی که بخشیدمت به دیگران و آن قدر کناره گرفتم که ساحل دلم به خون بنشیند و چشمه ی دلم خشک شود از آب زلالی که خالصانه می تراوید. که آدم برای احتمالات بخشش نمی خواهد. که حتی مطمئن هم نیستی که در رنجش من مؤثر بوده ای...
بخشیده بودمت؛ درست از روزی که باتلاق کینه، آیینه ی دل آدم ها را گِلی می کرد و بند می زد بر نَفَس های تازه شان. که آدم، گرچه "ممکن" است خطا کند؛ گرچه "حتماً" خطا هم می کند؛ اما غلط کرده "جواز" خطا برای خودش صادر کند...
بخشیده بودمت؛ درست از روزی که بخشیدمت به کویرِ فراموشی ها تا با تمام تشنگی اش، بارانِ خاطراتت را به یغما ببرد. که آدم اگر حق بگوید، به خاطر رنجش دیگران حلالیت نمی گیرد. که حرف اگر بجا و بحق باشد، به درک که کسی برنجد...
بخشیده بودمت؛ نه چون که رنجانده بودی و هنوز هم می رنجانی؛ نه چون که مدعی بودی و هنوز هم هستی؛ و نه چون که یک سال یادت نبود که باید طلب عفو کنی. این ها بخشش نمی خواهد. بخشیده بودمت؛ چون که حق را ناحق گفته بودی. خیلی وقت پیش بخشیده بودمت. همان زمانی که نه احتمالی می دادی و نه طلبی می کردی. بخشیده بودمت؛ چون که فقط برای ناحق گفتن و ناحق کردن است که باید بخشید.
بخشیده بودمت؛ اگر اهل معنا، بخشیدن را فراموش کردن معنی کنند...


+ دل گیر نیست از تن، جان های زنگ بسته

کنج قفس بهشت است؛ بر مرغ پر شکسته




* هم چنان از پس پرده ی غیبت

۴ نظر
الف سین

چه کنم؟ ... حرف دلم را بزنم یا نزنم؟ ...

"دردِ دل

که می چسبانندش به هم و یک کلمه می کنندش و می نویسندش "درددل"؛ و گاهی هم عوامانه می گویندش "درد و دل".

می دانید؟ تا همین چند وقت پیش که طوفان بزند زندگی ام را زیر و رو کند-همین چند ماه پیش را می گویم که تعداد دوستان و اطرافیانم به دلیلِ بی دلیلی به صفر رسیده بود- عاشق درددل کردن بودم. دوست داشتم هر چه درد هست را از دلم بِکَنم، بیاورم بالا روی زبانم و بریزم جلوی آدمی که می شود رویش حساب باز کرد و بهش گفت: "رفیق". حالا ولی دیگر این طور نیستم. یک ذره هم این طور نیستم. حالا پیکچرِ پروفایلِ تلگرامم را یک تک بیت گذاشته ام با یک خط خوش: "شیوه ی ما سخت جانان نیست اظهار ملال".

درد اگر از دل بیرون بیاید که دیگر درددل نیست. باید همان جا بماند. بماند تا کهنه شود. دفن شود. بترکد. فوقِ فوقش اگر دل تحمل این درد را نداشت، تازه می شود آوردش بالا. ولی بالاتر از دهان. باید رساندش به چشم ها. درددل را باید اشک کرد و ریخت بیرون. بیاید روی چشم ها، مژه ها، گونه ها... سُر بخورد بیاید پایین تر و برسد روی چانه. بعد هم از آدم جدا بشود و بیفتد روی زمینِ خدا. خلاصه این که درددل، فقط و فقط دردِ دل است.


+ خالی است دست و بالم اگر در تمامِ عمر

شکرِ خدا به لطفِ جماعت، دلم پُر است.../



* از پسِ پرده ی غیبت
۳ نظر
الف سین

چرندیات 024

بسم الله


جای دستگیره ی در، روی دیوار مانده. از بس که هر موقع می آید، در را دو لنگه باز می کند تا بخورد به دیوار. بعد هم بدون این که برگردد، با پشت پا، محکم می زندش به هم تا با صدایِ محکمِ بسته شدنِ در، کار نیمه تمامش تمام شود. شاید برای فرار از همین صدای در است که گوش هایم را عادت داده ام به تحمل هندزفری؛ و روحم را به تحمل صدای بلندِ موسیقی. موسیقیِ بی کلامِ آرامش بخشی که وقتی با صدای بلند شنیده شود، آرامش را بر هم می زند. خیلی وقت است عادت کرده ام به جای تلاش برای اصلاح رفتار اشتباه آدم های دور و برم، روح و جسم خودم را فاسد کنم؛ درست برعکس مرامِ مُرادمان علی (ع): «ما أنا بِمصلحکم بفسادِ نفسی». حتی شاید هم بدتر؛ که اصلاح کسی در کار نیست و افساد خویش، بسیار.

این منم؛ منِ منفعلِ منطبق شونده با هر شرایطی؛ که می خواهد همه را راضی نگه دارد؛ حتی خدا را…



+ غیبت و مرخصی چند ماهه از دنیای بلاگری...

۱۰ نظر
الف سین

بالله که شهر بی تو مرا حبس می شود...

بسم الله

دی شیخ
با چراغ
همی‌گشت گِردِ شهر/
کز دیو و دد ملولم
و انسانم آرزوست...

***
چند روزی است بیشتر از آن که با آدم ها سر و کله بزنم، با اشیاء محشورم. صدایشان در نمی آید. لام تا کام. حتی سکوت را هم مسکوت گذاشته اند. ضررشان هم خیلی معقول و مطلوب است. فوقِ فوقش انگشتت می بُرد. می سوزد. خون می آید. خونش بند می آید. می سوزد. سوزَش تمام می شود. خوب می شود. یادت می رود. تمام می شود. تمام می شود.
فوقِ فوقش داغشان می کنی. گداخته شان می کنی. اسیدی شان می کنی. بو می دهند. بخارات ساطع می کنند. سرد می شوند. بو می رود. تمام می شود. تمام می شود.
این تمام شدن خیلی خوب است. خیلی خوب تر از تمام نشدن است. در این دنیا خوبی هم اگر تمام نشود دیگر خوب نیست.
کاش آدم ها هم تمام می شدند. کاش می بُریدند. می سوخت. خون می آمد. خونش بند می آمد. می سوخت. سوزَش تمام می شد. خوب می شد. یادت می رفت. تمام می شد. تمام می شد.
***
گل و بوته هایی که اول خاک بودند و کاشی شدند و تا آن جا به کمال رسیدند که لایق باشند زینت بخش این حرم شوند. کم سعادتی نیست برای خودش! کاشیِ دیوارِ حرمِ امام رضا بودن از خیلی چیزهای دیگر بهتر است...
+ مثلاً کاشی حرم، شرف دارد به آدمی که زخمش بر دل بقیه ی آدم ها تمام نمی شود.

پی نوشت:
بخش آخرِ نوشته، بُرشی از "پنجشنبه ی فیروزه ایِ" خانم عرفانی بود.


+ بخرید! بخوانید!

۴ نظر
الف سین

چرندیات 023

بسم الله

حمید می گفت تو که عقایدت را خودت انتخاب کرده ای و این همه ملتزم به مذهب هستی و می نشینی با لیبرال ها بحث می کنی و جلوی جمع بهشان می فهمانی هیچ و پوچ اند، چرا با بسیج همیشه مشکل داری؟ به حمید می گفتم با "بسیج" مشکل ندارم. اصل، درست است؛ اگر اصیل باشد. بسیج لشکر مخلص خداست اگر بسیج باشد. با "بسیجی" ها، آن هم نه با همه شان، که با "بعضی" مشکل پیدا می کنم. حمید دیگر نپرسید که چرا و من هم دیگر نگفتم که چرا.
محمد یک بار می گفت تو که از نزدیک این همه خاکی و خودمانی هستی، چرا به این بچه ریشوها که می رسی، از بالا و با لحن سنگین مخاطبشان می گیری که له شوند؟ گفتم (گذشته از این که گاهی از دستم درمی رود و آدم های عادی را هم از موقعیت بالاتر نگاه می کنم) با کسانی که عادت دارند به بقیه از بالا نگاه کنند، مثل خودشانم. کسانی که حق ضایع می کنند و عین خیالشان نیست که حق ضایع کرده اند. چون خودشان را حق می دانند و حق را خودشان. حالا از بخت بد ما بیشترشان ریشو درآمده اند. چه کنم؟ مثل خودشان نباشم تا هیچ وقت حس نکنند خودشان جلوی بقیه چگونه اند؟!
یک بار هم برای علیرضا سفره ی دلم را باز کردم. گفتم می دانی چیست؟ خاصیت بسیج این است که آدم ها را شجاع می کند. خیلی شجاع می کند. از سرِ بریده نمی ترسند. از جان دادن نمی ترسند. از فدا شدن در راه آرمان نمی ترسند. "بعضی" از این بچه های بسیج اما حواسشان نیست که مرز شجاعت را حفظ کنند. حواسشان نیست که تعرّض مادّی و معنوی به دیگران، اسمش دیگر شجاعت نیست. یادشان می رود که خیلی جاها هم باید بترسند. یادشان می رود که خدا مدام می گوید بترسید! بترسید! بترسید! "اتقوا الله"... این جاست که "هُم یَحسبون أنّهم یُحسِنون صُنعاً". این جاست که می دانند و می فهمند که حق الناس بر گردنشان است؛ اما آن قدر نترسیده اند که یادشان می رود این جا هم بترسند. وقتی حواله شان می دهی به قیامت به جای این که رعشه بر تنشان بیفتد که نکند یک درصد - فقط یک درصد - حق با ما نباشد، با قلدری می گویند "اگر جرأت داری در همین دنیا به حسابت برس! بعد حواله کن به قیامت!" غافل از این که جرأت برای دنیا هست؛ اما قیامت جرأت بیشتری می خواهد. کاش گاهی بترسیم. آن قدر بترسیم که شب از ترس خوابمان نبرد.
علیرضا می گفت تو باید با این "بعضی" ها، رفیق شوی. رفیق شوی که رشدشان دهی. رفیق شوم که حواسم بهشان باشد. که یادشان بدهم که گاهی باید بترسند و از ترس خودشان را خیس کنند. اصلاً خودم بدم نمی آمد بروم سراغشان. سراغشان هم رفته ام. اما تا الان که ده هیچ عقبم...
یک بار هم به علیرضا گفتم همین "بعضی" ها که الان حکایتشان هست یک روز از دم، همه شان شهید می شوند. اکثرشان در نیت صادق و خالص اند. گرچه گفتار و رفتار هم خیلی مهم است. اما یک نفر می تواند با نیت، در عرض چند دقیقه رهِ صدساله را برود و شهید شود. کم نداشتیم از این شهیدهای چند ساعته و چند روزه. چون شهادت، بیشتر صدق نیت را تأیید می کند؛ نه "لزوماً" صدق گفتار و رفتار را. چون گاهی پختگی روح برای شهادت آن قدر سریع رخ می دهد که جسم فرصت زیادی نمی کند خودش را در رفتار ابراز کند. برای همین است که بعضی ها شهید می شوند، اما سرِ پل صراط باید برای حق الناس هایشان جواب پس بدهند. حوصله ی استدلال بیشتر هم نداشتم و ندارم. نه برای خودم؛ نه برای علیرضا؛ نه برای شما.
همه ی این هایی که گفتم "بعضی"ها بودند؛ نه "همه". همه جا خوب هست. بد هم هست. اغلب اما خاکستری اند.

+ می ترسم برای عاقبت آدم هایی که از چیزی نمی ترسند...
۵ نظر
الف سین

عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت ...

بسم الله

 

پرده‌ی اول

خیلی زودتر از تصوراتشان خونِ مظلوم یقه‌شان را گرفت. اصلاً مگر خون‌تر از خونِ خدا هم هست؟ خیلی زود شیرازه‌ی بنی امیّه از هم پاشید. از همان لحظه‌ای که زینب (س) طومارشان را پیچید و کاخ‌هایشان را در هم کوبید. پایه‌های سست‌شان سست‌تر شده بود. اوضاع آشفته شد. اوضاعِ آشفته‌ی وسوسه‌انگیز. ابراهیم نامه نوشت به سفاح و منصور که جایش لو رفته و به زودی به چنگ مروان ـ آخرین خلیفه‌ی اموی ـ خواهد افتاد. امیدی به زنده بودنش نداشت. نامه نوشت و نوشت که بروند سراغ عبدالله و تحریکش کنند. خط مشی‌ آینده‌ی بنی‌عبّاس را مو به مو ترسیم کرد و فرستاد برای برادرانش.

***

عبدالله بلند شد. گفت: «مردم! چشم‌ همه به شماست. اکنون خدا اراده کرده که در این‌جا جمع شوید. همه‌تان می‌دانید که مهدیِ امّت، همین پسر من است. بیایید همه‌ی ما با محمّد بیعت کنیم». منصور دست بیعت دراز کرد. بقیه هم قبول کردند. جعفر گفت: «این کار را نکنید. مسئله‌ی مهدیِ امّت الان وقتش نیست. عبدالله! اگر می‌خواهی برای امر به معروف و نهی از منکر قیام کنی من بیعت می‌کنم. ولی اگر خیال می‌کنی این پسر مهدی است، اشتباه می‌کنی.» رگ‌های عبدالله بیرون زده بود. رو به جعفر کرد و گفت: «خودت هم می‌دانی که پسر من مهدی امّت است؛ ولی حسادت نمی‌گذارد اعتراف کنی!». جعفر دستش را به پشت سفاح زد: «او و برادرانش به خلافت می‌رسند». بعد دستش را برادرانه روی شانه‌ی عبدالله گذاشت و گفت: «خلافت به تو نمی‌رسد. به بچه‌هایت هم نمی‌رسد. پسرانت هر دو کشته می‌شوند. به کشتن‌شان مده! » آتش خشم عبدالله زبانه کشید. جعفر لبخندی بر لب زد. بلند شد. دست عبدالعزیز را گرفت و با تبسّم همیشگی‌اش بیرون رفت.

***

جعفر او را خیلی دوست ‌داشت. پسری هم‌اسم پیامبر (ص) که پدرش هم هم‌اسم پدر پیامبر (ص) بود. یک زیباروی نورانی، با خالی بر شانه، که جدّ مادری‌اش حسین (ع) بود و جدّ پدری‌اش حسن (ع). مردم او را به «محمد نفس زکیه» می شناختند. جعفر هر زمان او را می‌دید چشمانش پر از اشک می‌شد. کسی نبود که نداند چه قدر جعفر به محمد علاقه دارد. نگاهش می‌کرد. می بوییدش و می‌گفت: «مردم درباره‌ی این پسر حرف‌هایی می‌زنند که واقعیت ندارد. آن‌قدر می‌گویند که خودش هم باورش می‌شود. آن‌قدر باورش می‌شود که همین باور او را به کشتن می‌دهد...»

*** 

عبدالعزیز دست در دست جعفر از مجلس بیرون آمد. جعفر آهسته به عبدالعزیز گفت: «منصور را دیدی؟ همان که جامه‌ی زرد بر تن داشت. به خدا قسم همین مرد در آینده‌ای نزدیک محمد را خواهد کشت». عبدالعزیز سال‌ها بعد تعریف کرد که آن روز در دل گفتم شاید واقعاً جعفر بن محمد (ع) از روی حسادت این حرف‌ها را می‌زند. اما بعدها به چشم دیدم که محمد مقتول بود و منصور قاتل.

 

پرده‌ی دوم

حرف‌ها زیاد بود. تعابیر عجیب و غریب. تعابیری از زبان برخی علمای طراز اول. حرف هایی که در شأن هر کسی نبود. که کافی بود به ما آدم‌های خاکستریِ بی‌ظرفیت بزنند تا باورمان شود کسی هستیم. تعابیری از جنس تعابیر عبدالله برای محمد. غُلُو و اغراق‌هایی که سال‌ها بعد خودش را نشان داد. حرف هایی از علما و صاحبان منبر که مُشتی از آن ها این جاست:

«دیشب‌ یکی‌ از دوستان‌ حاضر در جلسه‌ نقل‌ کرد قبل‌ از برگزاری‌ مرحله اول‌ انتخابات‌ به‌ محضر یکی‌ از علمای‌ اهواز رسیدم‌. ایشان‌ گفت‌ نگران‌ نباشید، احمدی‌نژاد رئیس‌جمهور می‌شود. ایشان‌ گفته‌ بود که‌ شخصی‌ شب‌ بیست‌ و سوم‌ ماه‌ رمضان‌ در حال‌ احیا پیش‌ از نیمه شب‌ به‌ خواب‌ می‌رود. در خواب‌ به‌ او ندا می‌شود که‌ بلند شو برای‌ احمدی‌نژاد دعا کن‌، وجود مقدس‌ ولی‌عصر (عج‌) دارند برای‌ احمدی‌نژاد دعا می‌کنند. می‌گوید من‌ حتی‌ اسم‌ احمدی‌نژاد را نشنیده‌ بودم‌ و اصلاً او را نمی‌شناختم‌! خود ایشان‌ نیز در تاریخ‌ دهم دی‌ماه‌ قاطعانه‌ گفته‌ بود که‌ من‌ رئیس‌جمهور خواهم‌ شد. کسانی‌ با او شوخی‌ می‌کردند که‌ این‌ چه‌ حرفی‌ است‌ می‌زنی‌؟ چه‌ کسی‌ به‌ تو رأی‌ می‌دهد؟ چه‌ کسی‌ تو را می‌شناسد؟ گفته‌ است‌ این‌ قول‌ یادتان‌ باشد، امروز 10 /10 /83 است‌، من‌ رئیس‌جمهور خواهم‌ شد! حالا خواب‌ دیده‌ یا کسی‌ به‌ او گفته‌ است‌ من‌ نمی‌دانم‌!»

«در این دوره از انتخابات، مانند ائتلاف شش نفره‌ای که در جنگ جمل علیه امام علی (علیه‌السلام) برپا شد، ائتلافی مقابل احمدی‌نژاد شکل گرفت. آنها چون دیدند یک بچه مسلمان پیرو خط ولایت آمده، همه مقابل او ائتلاف کردند، اما در نهایت شکست خوردند.»

«رییس‌جمهور (احمدی‌نژاد) وقتی از طرف ولی‌فقیه نصب شد، می‌شود عامل او و آن پرتو قداستی که او دارد، بر این هم می‌تابد. وقتی شد رییس‌جمهوری اسلامی، حکمش را از رهبر یعنی از جانشین امام (زمان) دریافت کرد، آن قداست بر این هم می‌تابد، آن‌وقت اطاعت رییس‌جمهور، اطاعت مجلس و سایر نهادهای قانونی هم می‌شود اطاعت خدا.»

***

باورش شد. خیلی زود باورش شد. همان که هر جا می‌رفت «اللهم عجّل لولیک الفرج و العافیۀ و النصر ... » می‌خواند. خودش را سرباز واقعی امام زمان می‌دید. آن‌قدر باورش شد که رفت محضر علامه جوادی آملی و از هاله‌ی نور حرف زد. آیت‌الله جوادی غیرمستقیم جوابش را دادند. حیف که فقط «صاحبان نظر، اشاره ها فهمند»...

 

 

بعدها معلوم شد که آیت‌الله جوادی همان روزها فرموده بودند که احمدی‌نژاد را آن‌قدر بالا خواهند برد که طغیان خواهد کرد. 

کار از کار گذشت. آن‌قدر امر برایش مشتبه شد که خود را نماینده‌ و یار ناب امام زمان (عج) دید و بنای اصلاح نظام را با دیدگاه خودش گذاشت. از حد گذراند. به جایی رسید که از ولی امرش هم تبعیت نکرد. به جایی رسید که برای حرف مراجع تقلید هم تره خرد نکرد. خودش برای خودش اجتهاد کرده بود. به قول امام صادق (ع) مردم درباره‌ی این پسر حرف‌هایی می‌زنند که واقعیت ندارد. آن‌قدر می‌گویند که خودش هم باورش می‌شود. آن‌قدر باورش می‌شود که همین باور او را ...

 

پرده‌ی سوم

- ... بعید می‌دونم حرفای ما تأثیری داشته باشه ...

می‌زند روی پام، می‌گوید: «خودتو دست کم نگیر استاد! حرفای شما اثر خودشو می‌ذاره!»

- بی‌خیال داداش!

- راست می‌گم. به نظرم تو با نگاهتم تأثیر می‌ذاری. اغراق نمی‌کنم... یه چیزی هست، ولی دلیلشو نمی‌دونم!

- آقا شهاب! این حرفا رو نزن! بادکنک رو هر چی بیشتر باد کنی، اگه بترکه صداش بلندتره. آدم با رفیقش چنین کاری نمی‌کنه آقا شهاب!

 

پی نوشت:

خیلی چیزها از کتابشان آموختم. خیلی چیزهای دیگر از گفتگوهای کوتاهی که بینمان رخ داد. پرده‌ی سوم از کتاب «پنجشنبه‌ی فیروزه‌ای» است؛ عاشقانه‌ی آرامِ سرکار خانم سارا عرفانی. رمانی با تِمِ مذهبی که ظاهرش داستان است و باطنش هزار حرف نگفته. هزار حرف نگفته از نسلی که سؤالاتشان هنوز بی‌جواب مانده. داستانی که با آن می‌خندید؛ با آن می‌گریید. که بعد از خواندنش نگاهتان به آدم‌هایی که عاشقشان می‌شوید عوض می‌شود. که زیارت امام رضا را برایتان یک جور دیگر می‌کند. اثرِ بی‌نظیری که تا نخوانید، ندانید. بی‌نظیر که می‌گویم اغراق نیست. چون قرار نیست کسی بادکنک کسی را باد ‌کند...

+ حتماً بخرید! حتماً بخوانید!

۱ نظر
الف سین

تنِ آسوده چه داند که دلِ خسته چه باشد ...

بسم الله
هم چنان انتشار یادداشت های قبلی تلفن همراه.

***

طبقه ی چهارم است. اتاقمان در خوابگاه را می گویم. چهارصد و سیزده. سیزدهش را دوست دارم. هرچه را جاهلان نحس می دانند، جاهلانه دوست دارم. اما چهارصدش را نه. شصت تا پلّه؛ بدون آسانسور. گرچه برایم فرقی نمی کند. من از روز اولش هم اهل خوابگاه نبودم. دو ماه در سال؛ شاید هم کمتر. بقیه اش را خودم هم نمی دانم کجا می خوابم. هر جایی جز خوابگاه.
صبح شنبه از آن صبح هایی است که کسی خوابگاه نمی ماند. اگر هم بماند خواب مانده. وگرنه کلاس است و کار. صبحِ شنبه ی منفورِ بچه ها... امروز ولی من خوابگاهم. خوابگاهم نه برای خواب. خوابگاهم برای تجربه ی صبح شنبه ی خوابگاه. رفتم برای خودم چای درست کنم. پیرمرد، دربِ سرویس های بهداشتی که کنار آشپزخانه است را بسته بود. از لای در دیدمش که دارد تِی می کشد. زمان همان جا برایم متوقّف شد. وای خدا... از پدر من هم بزرگ تر است و دارد دستشویی های ما جوان ها را می شوید؟! چه قدر گریه ام گرفته بود. کتری را آب کردم و گذاشتم روی شعله. درِ اصلی سرویس ها را باز کردم. دری که واردش می شوی و آن جا تازه هفت هشت تا روشویی هست و هفت هشت تا توالت. پیرمرد گفت یک ربع دیگر بیا. نخواستی برو دستشویی طبقه ی پایین. گفتم سلام. گفت علیک سلام باباجان. برو طبقه ی پایین. گفتم صبحتان بخیر. سرش را بلند کرد. از حالت خم بودن خارج شد. گفت پارتی بازی نداریم. برو طبقه ی پایین. بگذار به کارم برسم. گفتم می شود کمک کنم؟ گفت جل الخالق! گفتم یاد می گیرم! هاج و واج مانده بود. تِی را از دستش گرفتم. هنوز مات و مبهوت مانده بود که یک هو از جا پرید و گفت بده من ببینم بچه! آمد بگیرد که تِی را رها کردم روی زمین و بغلش کردم. صورتش را بوسیدم. گفتم می شود؟ گفت جان جدّم نمی گذارم مهندس! گفتم جدّتان کیست؟ گفت امام کاظم. گفتم فدای جدّتان. حالا من دیگر نمی گذارم! خلاصه هر طور بود با هم کنار آمدیم. دستشویی ها را که شستیم آوردمش داخل اتاق. چای دم کردم. نشستیم. حرف ها زد. حرف ها شنیدم. چای را خورد. پیشانی ام را بوسید و رفت. خدایا! چه قدر حواسمان به آدم هایت نیست. ممنونم بابت امروز. هزار بار شکرت.
۵ نظر
الف سین

نه خطّی؛ نه خالی؛ نه خواب و خیالی ...

بسم الله
از سری یادداشت های قدیمی تلفن همراه.

***

از توی چشم بودن بدم می آید. شاید برای همین است که به شخصیت هایی که در سایه حکومت می کنند علاقه مندم. شاید برای همین است که وقتی هیئت می روم، یا دقیقاً زیر دوربین می نشینم یا یک نقطه ی کور دیگر. شاید برای همین است که با این همه عکاسی که دور و برم هست، کسی عکس درست و حسابی ازم ندارد. البته نداشت. تا همین شب عید که یکی از بچه ها گفت بیا یک عکس حجله ای ازت بگیرم برای وقتی که مُردی! خلاصه مدلش شدم برای حجله ی خودم و خوب و زیاد عکس گرفت! شاید برای همین است که خیلی کم زیر بار مصاحبه کردن می روم. زیر بار رئیس شدن و مسئول بودن نمی روم. زیر بار این که در کتاب هایشان اسمم را بیاورند نمی روم. فقط هر از گاهی چند مقاله. آن هم برای این که اسباب دستمان بشود. نه از سر گمنامی و این حرف ها. که از سر این که از توی چشم بودن بدم می آید. شاید برای همین است که زیر بار صندلی داغ نرفتم. با این که همیشه برای پیچاندن آدم ها چند جواب در آستین دارم، ولی زیر بار صندلی داغ نمی روم. مثل همین دوشنبه که محسن آمد گفت نوبت توست برای صندلی داغ. گفتم چرا این بچه بازی هایتان تمام نمی شود و کلی زدم توی ذوقش. بعد از یک عالمه جرّ و بحث، گفتم مثلاً فرض کن الان صندلی داغ است. همین الان چندتا سؤال بپرس و منتشر کن. به شرط این که بی اسم منتشر کنی. گفت صندلی داغ بی اسم چه فایده ای دارد؟ گفتم همین است که هست. قول داد و من روی قولش حساب کردم. پرسید و پرسید و پرسید. کلی خندید. آن قدر که مجاب شده بود که به اندازه ای حرف ها خوب از آب درآمده که ارزشش را دارد منتشر شود؛ حتی بی اسم. خندید تا رسید به این سؤال که چه قدر هواپیماها را می شناسی؟ گفتم کم و بیش، در حدی که به کارم بیاید می شناسم. گفت چه هواپیمایی را بیشتر از همه دوست داری؟ جواب دادم برایم فرقی نمی کند. هیچ کدامشان را دوست ندارم. شاید هم همه شان را یک اندازه دوست دارم. گفت پس لابد اگر خودت هواپیما بودی، دوست نداشتی جای هیچ کدامشان باشی. گفتم چرا. فالکُن 20. چشم هایش برق زد. گفت فالکُن 20؟ این هواپیما اصلاً چی هست؟ گفتم یک هواپیمای بال پایین دوموتوره ی فرانسوی که ده پانزده نفر را می تواند جابه جا کند و در ایران سپاه برای ترابری ازش استفاده می کرد. گفت خب چرا می خواهی این هواپیما باشی؟ گفتم برای این که بمیرم، تکه تکه شوم، نیست و نابودم کنند ولی نگذارم یک روز حاج احمد کاظمی داخل من شهید شود...


+ یک دقیقه با صدای شهید حاج احمد کاظمی همراه شوید؛ لطفاً!


۲ نظر
الف سین

عاشقی کارِ سری نیست که بر بالین است...

بسم الله
یا عزیز

درخت، سنگینیِ میوه اش را حس نمی کند. اصلاً یک عمر سنگینی تحمل می کند تا سنگینیِ میوه اش را حس کند. حس می کند و حس نمی کند. درخت، عاشقانه بار می دهد؛ عاشقانه بار می کِشد.
دیشب در جواب بزرگواری نوشتم که "مُشت های رحمانیِ امتحان الهی، همیشه خوب و محکم و دقیق بر نقاط ضعف آدم فرود می آید." که باید عاشقانه مشت ها را تحمل کرد. که عاشق، مشت های معشوق را حس نمی کند. اصلاً عاشق همه چیز را تحمل می کند تا سنگینیِ مشت های معشوق را حس کند. چه حکایتی است حکایت عبد و مولا. عبد، عاشق و مولا، عاشق. عبد، معشوق و مولا، معشوق. عاشقی اما فقط حس نیست؛ که فعل هم هست. و کدام فعل جز عاشق شدن می تواند در یک آن، دو فاعل داشته باشد؛ در همان آن، دو مفعول؟
دیشب برایشان نوشتم:
" هر چه خدا بخواهد؛
بانضمام دو بیت از جناب مولوی:
جانا به خرابات آ؛ تا لذتِ جان بینی
جان را چه خوشی باشد؟! بی صحبت جانانه
تو وقف خراباتی؛ دخلت مِی و خرجت مِی

زین وقف به هُشیاران مسپار یکی دانه..."

۲ نظر
الف سین