هبوط

امّا "تو" چیز دیگری ...

۱۵ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

چرندیات 004-2

بسم الله


کم پیش می آید که یکی مانده به آخرین روزِ آخرین هفته ی اولین ماه سال مصادف شود با آخرین روز از اولین ماه همان سال! خبرِ جالب‌انگیزناک این است که هوای دو نفره ی دیروز پل سیدخندان مرا بر آن داشت که ناگهان رخت بربندم و برای سه روز ناقابل راهی اصفهان شوم؛ قربۀً الی الله... و جالب‌انگیزناک‌‌تر این است که به محض این که حمام خالی و کمی وقت خالی برای استحمام گیر آوردم، لخت شدم تا جای سوراخ تیر حراست را پیدا کنم. گشتیم و گشتیم و گشتیم. نبود و نبود و نبود. حالا این یعنی چه؟ یعنی می خواهید بگویید که مثلاً من به خاطر چهل و هشت ساعت بی خوابیِ ناقابل، ناخودآگاه بیهوش شده ام؟ می خواهید به من از این وصله ها بچسبانید که من، عینک به چشم، افقی می افتم یک جا و بیهوش می شوم؟ حتی عینکم را از چشمم برنمی دارم و می افتم یک جا و بیهوش می شوم؟ آخر من عینک می زنم. غیر از عینک، کله پاچه هم می زنم. گاهی تُنبک هم می زنم. یعنی ناخودآگاه وقتی پشت میز نشسته ام و خیلی همه جا ساکت است یک هو برای چند ثانیه کاملاً ریتمیک میز را می نوازم؛ کَأَنّه دارم تنبک می زنم. خودم هم خیلی خوشم می آید. خب از بحث خارج نشویم. داشتم می گفتم که اگر حراست به من از این تیرها ـ که باهاش کرگدن بیهوش می کنند ـ شلیک نکرده، پس چه کسی مرا بیهوش کرده؟ تنها گزینه ای که به ذهنم می رسد کله پاچه ای است. همو که بناگوش گذاشت که بزنم بر بدن، تا بشوم کرگدن! از کجا معلوم که چند قطره داروی بیهوشی ـ از همان ها که در غذای کرگدن ها می ریزند تا بیهوششان کنند ـ در بناگوش نریخته باشد؟ شاید هم حراستِ دربِ ورودیِ شماره ی سه، یک اسلحه ی مافوقِ سرّی دارد که با امواج مغناطیسی آدم را بیهوش می کند و جای سوزن در بدن باقی نمی گذارد!

به هر حال هر چه که باشد، من تحت هیچ شرایطی در نمازخانه ی ساختمانی که دفتر احمدی نژاد بالای آن ساخته شده، هوشیاری خودم را اختیاراً از دست نمی دهم، چون احمدی نژاد بارها و بارها ثابت کرده که هیچ کاری از او بعید نیست!

۲ نظر
الف سین

چرندیات 004-1

بسم الله

در دو روز اخیر نتوانسته بودم بخوابم که این خیلی است. پنج ساعت گذشته را بدون ذره ای کنترل روی ذرات بدنم بیهوش شدم که این هم خیلی است. آخرین چیزهایی که قبل از بیهوش شدن یادم می آید این هاست: بنر تبلیغ کنسرت پالت. کشکک زانوی لطفی پور از جا درآمد. دو تا سی صد و سی روی باند آماده ی تیک آف در مانیتور. یک قطار باری از ریل خارج شد. از فرط خستگی به مأمور گشت پلیس در ناکجاآباد التماس کردم که لطفا مرا بازداشت کن تا کمی در بازداشتگاه بخوابم! صفحه ی دوم سوره ی توبه. حراست یا به عبارتی نیروی خیلی امنیتی خیلی ویژه (!) درب ورودی شماره ی سه که وقتی از من کارت ورودی درخواست کرد با متلک هایم عصبانی شد! و البته بناگوش کله پاچه ای که زدم بر بدن تا بشوم کرگدن!
خب در مورد الان این که هوا بس ناجوانمردانه دو نفره است و من تک و تنها طرف های پل سیدخندان دارم از استندبای به ریفرش شیفت می کنم.  یک لکه ی بزرگ روی ران پای راستم وجود دارد که خیلی مشکوک است!

و نهایتا نکته ی اخلاقی که آموختم و قرار است در انتها به شما بیاموزم هم این است که با حراست جماعت درنیفتید که ممکن است شما را با این تفنگ ها که سرش سوزن بیهوشی است و به کرگدن ها می زنند تا از بیهوشی بترکند، بزند! به پدر و مادر خود نیکی و به کسی که به شما می گوید "چند بار زنگت زدم نباید یه بارشو جواب بدی؟" در حالی که تلفن همراه شما روزهاست که خاموش است، ترحم کنید!


+ در اسرع وقت باید در یک جای امن لخت شوم و جای تیر حراست را پیدا کنم!

۲ نظر
الف سین

همواره عشق بی خبر از راه می رسد...

یا جابر العظم الکسیر*

 

 یک بار نشستم با خودم فکر کردم که چرا در دنیا چیزهایی را می بینم که نباید. بعد یک نظریه پردازی کردم که شاید دنیا می خواهد من چیزهایی را ببینم که نباید. بعدترش تصمیم گرفتم چشم هایم را ببندم که چیزهایی را نبینم که نباید! از بعدش سعی کردم چیزهایی را بشنوم که نباید. بعد انگلیسی سرچ کردم شاهکار موسیقی های بی کلام. بعدش این** آمد.

 

 

+ کنارش نوشته بود «Life without Love is Fifty without Five»؛

اما پشیمان نشدم از این که سعی کردم چیزهایی را بشنوم که نباید!

 

++ من دو راه دارم: جنگیدن یا جنگیدن...

 

 

 

 

 

* ای جبران کننده ی استخوان های درهم شکسته!

** موسیقی از Richard Clayderman است. بگذریم از این که چقدر طول کشید تا نسخه قابل دانلودش را پیدا کنیم...

۱ نظر
الف سین

نافلسفانه 010

آدم هر چه بیشتر می فهمد، 

بیشتر می فهمد که نمی فهمد!



+ مضاف بر اینکه جایی نوشته بود: 

«خاک باش! علی (ع) ابوتراب است.»

۲ نظر
الف سین

چرندیات 003

بسم الله

یا ذَا الجلالِ و الإکرام...


از خودم می پرسم چرا خبرهای انتخابات را اصلاً پیگیری نمی کنم؟ چرا اِنقدر زود راه بی خیالی را پیش گرفته ام؟ به خودم می گویم که دوست داری این سؤال را به صورت تشریحی جواب دهی یا تستی؟ بعد جواب می دهم که «نمی دانم!» بعد از خودم می پرسم که این «نمی دانم» مربوط به سؤال اصلی بود یا در مورد تشریحی و تستی جواب دادن. بعد از دست خودم عصبانی می شوم و یه کم بلندتر می گویم «نمی دانم!»

بعد تلگرام را باز می کنم. یکی از بچه ها از چند روز پیش نوشته که می آیید برویم کاندیدا شویم؟ جواب می دهم «نمی دانم!» می گوید کمتر از احمدی نژاد هستی؟ جواب می دهم «نمی دانم!»

بعد یادم می آید بهمن ماه سال 92 که جناب روحانی چند ماهی رئیس جمهور شده بود، یک درس وحشیانه ای داشتیم که استادش منطق اصلاح طلبی داشت و ادعای طراحی موشکِ شهابِ سه! خوب سخنرانی می کرد؛ مثل مابقی اصلاح طلب ها! توسلی همان موقع ها روی یک چیز نمی دانم چی چیِ پرنده، توی سوله ی تهِ دانشگاه کار می کرد که با همین درس وحشیانه هم مرتبط بود. استاد نمره اش را زده بود: افتضاح! توسلی رفت توی اتاقش که بگوید چه شده است؟ یک هو استاد نعره ی مستانه ای سر داد که «فلان فلان شده! به جای آن که قوطی هوا کنی، بنشین درس بخوان که بی سواد نمانی! من نمی گذارم شما بی سوادها رشد کنید و عین احمدی نژاد شوید و مملکت را به آتش بکشید!» چشم های همه مان گرد شده بود؛ توی دلمان گفتیم لابد سرِ ماه است! بعد گفتیم استاد که مرد است؛ سر ماه و تهِ ماه ندارد! پس چه مرگش شده بود؟ بعد برای سؤال نوعِ مرگِ استاد جواب دادم «نمی دانم!» چند ماه پیش توسلی را توی اتوبوس دیدم. صنعتیِ شریف دارد درس می خواند. همان جا که باسوادها درس می خوانند. گفت «موشک شهابیه» را یادت هست؟ می خواستم بگویم «نمی دانم!» ولی راستش را گفتم: آری؛ بگوی! گفت چند وقت بعدش قرار بود بروم کربلا؛ رفتم توی اتاقش برای خداحافظی و گفتم احمدی نژاد و روحانی حواله ی شما! من فوق فوقش می خواهم خاکِ کفِ پایِ طهرانی مقدم شوم. بعد توسلی به من گفت تو چه کار می کنی؟ گفتم «نمی دانم!»

دوباره تلگرام را باز می کنم. بچه های فلان دانشگاه توی گروه، جلوی استاد دارند بحث که هیچ، توهین می کنند. یک نفر را چسبانده اند به دیوار و بهش می گویند مرگ بر تو و احمدی نژاد! بنده خدا را تا جایی که می شناسم مذهبی است؛ اما اصلاً احمدی نژادی نیست!

کمی آن طرف تر دو پژو پارسِ مشکیِ اسکورت با پلاکِ دولتی جلوی ساختمان متوقف می شوند. درب جلویِ ماشینِ عقبی باز می شود. مرد کت و شلوار پوشی می رود سراغِ درب عقبِ ماشین. دستش را روی گوشش می گذارد و یک چیزی می گوید. دربِ ماشین را باز می کند. احمدی نژاد با یک لبخند گشاد پیاده می شود. به ریش کداممان دارد می خندد؟ «نمی دانم!»

۱ نظر
الف سین

چرندیات 002

بسم الله

یا طَبیبَ من لا طَبیبَ لَه


از آن جا که کسی را نداشتم تا لی لی به لالایم بگذارد؛ و از آن جا که یک عالمه کار یا بهتر بگویم یک عالمه بار روی زمین مانده که هیچ کسی یا بهتر بگویم هیچ حمّالی جز جناب خودم قادر به بلند کردنش نیست، عزمم را جزم کردم که زودتر خوب شوم و به میادین بازگردم. فلذا به خودم قول دادم که امروز آخرین روز تعطیلم باشد!

البته گاهی پیش می آید که روز تعطیلتان پدرتان را در می آورد. من به روز تعطیلتان گفته ام که در روزهای اخیر پدرم بارها درآمده و دیگر نایی برای درآمدن ندارد. اما روز تعطیلتان جنگ طلب بود و زبان صلح آمیز ما را نمی پذیرفت. در همین راستا و با توجه به ابلاغیه ی مرسوله از جانب حمّال عزیزی که قرار است زودتر خوب شود و به حمّالی اش بپردازد، و نیز با در نظر گرفتن قاعده ی «بهترین دفاع، حمله است»، امروز صبح علی رغم آن که جزء روزهای تعطیلمان حساب می شد، جزء روزهای تعطیلمان حسابش نکردیم و از کله ی سحر پدرش را درآوردیم! بی پدر آن قدر پدر داشت که هر چه در می آوردیم، باز هم درمی آمد!

خلاصه آن که تدبیرِ «هارد اَتَک» ما در دولت موسوم به تدبیر و امید، امیدوارانه  پدرِ روزِ تعطیلمان را در می آورد که ناگهان از حوالی غروب، روز تعطیلمان (که قابل شما را ندارد، اَند یو کَن کال ایت: روز تعطیلتان) از مَجیک وَندِ خود استفاده کرده و ما را ضربه فنی کرد و ایضاً نمود! در این حال بود که حالمان دگرگون شده و از درد به خود پیچیدیم. متأسفانه محل مذکور به شدت دچار تورم، همراه با خونریزی محلی و کمی تا قسمتی دردناک شده که به ناچار تسلیم گشته و هر چه پدر درآورده بودیم را پس دادیم. لازم به ذکر است که در همین میان تلویزیون داشت آقای مرآتی را نشان می داد در حال گزارش دادن از جنگنده ی اف 313 قاهر، و جوری می گفت که ما هم که پروژه ی موتور ملی هواپیما CFM25 بغل گوشمان است و اخیراً موهایمان را در راه لندینگ گیر هواپیما سفید و کچل کرده ایم، باورمان شد. تا از بحث منحرف نشده ایم به عرایضم می افزایم که از آن جا که هر ایرانی، بالقوه یک پزشک کاردان است (همان طور که یک مهندس کاردان و یک شاعر کاردان و یک اقتصاددان کاردان و اخیراً هم یک رئیس جمهور کاردان است) با مسئولیت خودمان برای خودمان دو روز مرخصی استعلاجی در روزهای یکشنبه و دوشنبه نوشتیم تا علاوه بر امروز، فردا و پس فردا هم به روز تعطیلمان اضافه شده؛ وانگهی دست از سر ما بردارد!

 

نتیجه گیری:

برای تحقیق در مراسم خواستگاریتان، شماره ی جناب مرآتی، خبرنگارِ محترمِ خبرگزاری صدا و سیما را بدهید که آن چنان خوب تعریف می کند که حتماً در قالب آدم حسابی ها به مشترک مورد نظرتان قالب و یا شاید هم غالب می شوید!!!

 

پ.ن:

در اثر زندگی ملالت بارمان در طهران، اخیراً سبک جدیدی همراه با ادبیات سخیف به این بلاگ افزوده شده که در طبقه بندی نامحرمانه ها نمی گنجد. لذا بخش «روزمرگی و روزنامرگی» را باز کرده و این تراوشات مبتذل را ـ ضمن پوزش از حضرت چمران ـ در آن جا بایگانی می نماییم.

ضمناً خبر بد برای آن ربات های تبلیغی که در روزهای اخیر پدرِ اِسپَمِ بلاگمان را درآوردند این است که برای ارسال کامنت باید رمز تأیید وارد کنید! بروید پی کارتان! کیش کیش...

 

۱ نظر
الف سین

چرندیات 001

بسم الله

یا رب العالمین


صبح دل انگیزتون در نیمه اِیْپریل بخیر و شادی! در همین ابتدای عرایضم باید بگم که بنده دچار اعوجاج ساختاری در ابعاد گوناگون شدم. از اونجایی که اول هفته ما از یکشنبه و با دوازده ساعت کار فرسایشی شروع میشه، قسمت داخلی بدنم حس میکنه خارجیه و قسمت خارجی بدنم حس میکنه داخلیه! خب ما در واقع به رسم صهیونیست ها شنبه رو تعطیل کردیم که بعد از فتح تل آویو، با لایف استایل اونجا به خوبی آشنا باشیم و در زمان مقتضی گرد و غبار غربت بر سر و رویمان ننشسته و در دلمان نزاید و نیفزاید! ولی خب دوازده ساعت کار فرسایشی بانضمام صبحانه - ناهار - شام که در طول سه روز آینده نخواهیم داشت، حس خیلی خارجی بودن به داخل ما میده! So: no pain, no gain

خبر بد اینه که فَتیگ در فلزات تموم شده و حالا باید بریم سر وقت کامپوزیت ها! کامپوزیت موجود غیرقابل پیش بینی ای هست و از اونجایی که بنده هم غیرقابل پیش بینی هستم، تحمل یه دونه دیگه مثل خودم واقعا دردناکه! But no pain, no gain

و خبر خوش امروز اینه که سعید دیشب رفته خواستگاری و گویا از مشترک مورد نظرش خوشش اومده. سعید یه موجود فرازمینیه که توی انبار کاه دنبال سوزن میگرده و من خوشحالم که بالاخره قبل از اینکه دیر بشه و عین من پیر بشه آهنرباش سوزنه رو پیدا کرده!

نکته آخر اینکه اول خبر بد رو دادم و دوم خبر خوش رو! چرا؟ چون میخواستم یاد بگیرید که اول قورباغه زشت رو قورت بدید و بعد قورباغه خوشگل رو!

خانم ها! آقایون! کلاس تمومه. میتونید تشریف ببرید!

۳ نظر
الف سین

نافلسفانه 009

رفیقتون رو توی دو جا بشناسید:

اول، زمانی که شما لای فشار مشکلات دارید خفه میشید؛

دوم، زمانی که اون از فرط خوشی داره می ترکه!

توی هر کدوم از این حالت ها اگه سراغتون نیومد، رفیقتون نیست!




پ.ن:

بقول یک نفر دیگر، تخم خیلی از رفیقان ما را سگ خورده؛ شاید هم ملخ خورده؛ فرقی نمی کند سگ یا ملخ؛ چون ما معتقدیم به برابری حیوانات!

اما چون سگ و گربه با خیلی از رفیقان تخمی ما مراعات النظیر خوبی دارند، تخم خیلی از رفیقان ما را سگ خورده!

فلذا وِن یو هَوْ نُو فرند این یور هارد دِیز؛ یو کَن دیسکارد یور فرندز این آدِر دِیز؛ بیکاز دِی آر نات یور رِی یِل فرندز. دی آر "مگسان اند گرد شیرینی..." اِگزَکْتلی!

۲ نظر
الف سین

زبانِ نافذِ او، تیغِ حیدری وار است!

بسم الله

یا شَهید




مدافع حرم حضرت زینب (س) است دیگر...

گاهی دلش می خواهد با دختربچه های سه ساله بازی کند؛

گاهی دلش می خواهد سینه اش را جلوی یزیدیان سپر کند؛

گاهی هم هوس می کند شهید شود...



پ.ن:

السّلامُ علیکِ،

عَرَّفَ اللهُ بَینَنا و بَینَکُم فِی الجَنَّةِ؛

و حَشَرَنا فی زُمرَتِکُم؛

و أَوْرَدَنا حَوضَ نَبِیِّکُم؛

و سَقانا بِکَأسِ جَدِّکُم مِن یَدِ عَلیِّ بنِ أبیطالب 

صَلواتُ اللهِ عَلیکُم

أسْئَلُ اللهَ أنْ یُریَنا فیکُمُ السُّرُورَ و الفَرَج

و أنْ یَجمَعَنا و إیّاکُم فی زُمرَةِ جَدِّکُم

مُحمّدٍ صَلّی اللهُ عَلَیهٍ وَ آلِهِ...


پ.ن 2:

مُلّا به مناسبت امروز نوشته است:

زنی که مردآفرین روزگار بود و رسالت حسین (ع) بر دوش، و زبان علی (ع) درکام، با یک دنیا افتخار، امروز دنیا را تنها می گذارد.../

۰ نظر
الف سین

گر عشق مقصد است، خوشا لذت مسیر...

بسم الله

یا مَن أرجوه لِکُلِّ خَیر...

 

یک پدیده ای هم هست که بهش می گویند «فِلاتِر»!

فلاتر در دو جا بحث می شود؛

اول در پزشکی که یک نوع آریتمی قلبی است؛ یک جوری که انگار پالس الکتریکی روی دهلیز فرد اثر می گذارد و او تپش در قلبش احساس می کند.

دومی که مهم تر از اولی است و عالَمی برای خودش دارد، مربوط به امور مهندسی است. اوج فلاتر را فقط و فقط بچه های هوایی درک می کنند؛ ولاغیر! فلاتر یک نوع تأثیر متقابل نیروهای اینرسی، الاستیکی، و آیرودینامیکی است که سبب ایجاد ارتعاشات ناپایدار خودتحریک در یک سازه ی مهمی مثل بال هواپیما می شود که موجب شکست اتفاقی سازه می شود و اصلاً خوشایند نیست!

اصلاً خیالتان را راحت کنم: فلاتر در هواپیما، بال زدن بال هاست؛ و این بال زدن از آن نوع بال زدن هایی است که اسباب سقوط هواپیما را فراهم می آورد.

این همه خُزَعبَل گفتم تا برسم به این جا که یک نوع بال زدن هم هست که به جای این که آدم را بالا ببرد، آدم را می کوباند روی زمین!

می دانید مَردُم؟ ما آدم ها آن قدر پیچیده ایم که گاهی آنچه ــ هم مادی اش را فرض بگیرید و هم معنوی اش را ــ سبب بالا رفتن حیوانات، یا شاید حتی سایر انسان ها می شود، ممکن است ما را بفرستد به درک اسفل السافلین.

فقر یک نفر را به عرش می برد و برای دیگری می شود مقدمه ی فرش؛ علم یکی را به نور می رساند و یکی را در حجاب ظلمانی خفه می سازد. همین نماز شب یکی را به معراج می برد و برای یکی دیگر اسباب غرور می شود. یا حتی همین اعتکافی که رزق خیلی ها شده و برای ما آه و حسرتش مانده است...

یادمان باشد هر بال زدنی برای ما آدم ها لزوماً به معنای پرواز نیست. کِی و کجایش را هم فقط خالقمان می فهمد و بس! شاید برای ما آدم ها تنها گزینه ی منطقی، تلاش برای پرواز باشد و تسلیم در برابر هر آنچه که در راه پرواز قرار است رخ دهد.

 

+ دل را به خدا بسپار...

 

 

پ.ن:

عَسى أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ عَسى أَنْ تُحِبُّوا شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَکُمْ وَ اللَّهُ یَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ

(مبارکه ی بقره؛ شریفه ی 216)

پ.نِ پ.ن:

این «تُحِبّوآ» ممکن است همین اعتکاف باشد...

 

 

پ. ن 2:

جراحی اش کرد؛ درد می کند؛ همراه با خونریزی... :-(

 

 

پ.ن 3:

فلاتر را می توانید در فیلم زیر با چشم ببینید!



مدت زمان: 13 ثانیه 

 

۱ نظر
الف سین