هبوط

امّا "تو" چیز دیگری ...

۲ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

در سینه پنهان کرده ام گنجینه ای از داغ غم...

بسم الله

یا مَفْزَعَ الْمَلْهُوفینَ


نمی‌گذارد یک لحظه آرام بگیرم؛
استخوانی که در گلویش مانده و خاری که در چشمش کرده‌اند.
اصلاً فکر کن به این‌که کسی که مَلَک و فلک لحظه‌ها می‌شمارند که قامت ببندد بر صلات تا اقتدایشان به او باشد، حالا نشسته گوشه خانه و خون به دل دریایی‌اش می‌خورانَد؛ دندان به دندان می‌ساید که «فَإِنْ أَقُلْ، یَقُولُوا حَرَصَ عَلَى الْمُلْک، وَ إِنْ أَسْکُتْ یَقُولُوا ‏جَزِعَ‏ مِنَ الْمَوْت...1»؛ 
که شیعه با بغض باید نهج‌البلاغه بخواند...

کیست آن‌که حتی گمان کند که تو،
تو که در اُحُد تکه‌تکه می‌شوی و خیبر تسلیم شجاعت توست؛
تو که صولت را به نام حیدری‌ات گره زده‌اند و غیرت حیدری‌ات را به کرّار؛
که طفلان خانه‌ات، مرگ، ملعبه دستشان بوده و هست؛
که لیلة‌المبیت فخر می‌فروشد بر تمام لیالی به نام مقدّس تو؛
که دریده‌ای عمرو بن عبدودها را؛
که عزرائیل (ع) برای نفس کشیدن از تو اذن می‌گیرد؛
آه...
آه علی!
کیست آن‌که حتی گمان کند که تو، ذرّه‌ای از مرگ می‌هراسی؟!
آه علی!
که جهلِ این قوم تو را وادار کرده که خطبه بخوانی «... هَیْهاتَ‏ ‏‏بَعْدَ‏ ‏‏اللَّتَیَّا‏ ‏‏وَ‏ ‏‏الَّتِى‏‏ وَ اللَّهِ لَابْنُ أَبِى‏‌طالِبٍ انَسُ بِالْمَوْتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْىِ أُمِّه...2»

آه که غربتت را با خون‌چشم باید خواند و با خون دل از بَر کرد؛

آه که اگر غربت تو بیست و اندی سال بود، غربت پسر فاطمه ات هزار و اندی سال شده؛ که او چه ها کشیده و می کشد...

آه...
آه...
آه... 


+ طوبی للغُرَباء





ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1- پس اگر (از حق خودم بر خلافت) بگویم، می گویند: برخلافت طمع دارد، و اگر ساکت شوم، می گویند: بر مرگ ناشکیباست. (نهج، خطبه 5)

2- شگفتا پس از آن همه دشواری های بزرگ وکوچک! قسم به خداوند پسر ابوطالب به مرگ مأنوس تر است تا کودک به پستان مادرش. (نهج، خطبه 5)

۱ نظر
الف سین

«فُزتُ وَ رَبّ» به خون تو تفسیر می‌شود...

بسم الله
یا مَنْ هُوَ لِمَن دَعاهُ مُجیب!


ای مرد نمایان نامرد!
ای کودک‌صفتان بی خرد، که عقل‌های شما به عروسان حجله‌آرا شباهت دارد.
چه‌قدر دوست داشتم که شما را هرگز نمی‌دیدم و هرگز نمی‌شناختم!
سوگند به خدا که آشنایی با شما جز پشیمانی حاصلی نداشت، و اندوهی غم‌بار سرانجام آن شد.
خدا شما را بکشد که دل من از دست شما پرخون، و سینه‌ام از خشم شما مالامال است.
کاسه‌های غم و اندوه را جرعه جرعه به من نوشاندید، و با نافرمانی و ذلت‌پذیری، رأی و تدبیر مرا تباه کردید.

مولا علی (ع)
نهج‌البلاغه، خطبه ۲۷



پ.ن:
غربت امیرالمؤمنین (ع) یه طرف؛ ولی بمیرم برای «جگر» امام حسن...

پ.ن:
لافتی الّا علی و لاکریم الّا حسن...

پ.ن:
شهید بهشتی میگن:
یک چیز را من از شما می‌خواهم، که خود هم به آن عمل می‌کنم؛
هیچ کس مرا در این دوره نشیب و فراز انقـلاب،
در سخت‌ترین شرایط نتوانسته است با قیافه افسرده ببیند!
ما که به دنبال «احدی الحُسنیین» (شهادت یا پیروزی) هستیم دیگر چرا افسردگی؟
افسرده نباشید!
چهره‌ها شاداب باشد!
نشاط داشته باشید!

پ.ن:
بی‌مسئولیتی، یعنی خیانت!

پ.ن:
بی‌مسئولیتی یه نفر باعث شد که دیشب یه نفر دیگه مجبور بشه ایثار کنه و به مراسم شب قدر نرسه.

پ.ن:
بی‌مسئولیتی یه نفر باعث شد چند وقت پیش چند نفر جونشونو از دست بدن. چند نفر دیگه م سلامتیشونو از دست دادن.

پ.ن:
لااقل سر حرفی که می‌زنیم، باشیم!
لااقل سر قولی که می‌دیم، باشیم!

پ.ن:
روی دستش پسرش رفت، ولی قولش نه
نیزه‌ها تا جگرش رفت، ولی قولش نه...

پ.ن:
همیشه اشتباهم این بوده که وقتمو حروم کردم که به آدما و آدم نماها توضیح بدم. از یه جایی به بعد باید با عملت به آدما نشون بدی؛ نه با حرفات. لای دست باباشون...

پ.ن:
دیشب حاج خانوم رسماً منو وقف کردن! دعای مادرانه جالبی بود. جلوی خودم گفتن وقف امام زمان؛ تمام...

پ.ن:
وقف امام زمان، یعنی یه مسئولیت جدید که نباید توش خیانت کنم. 

پ.ن:
ارزش ما به دردهاییه که توی سینه هامونه.

پ.ن:
خدا قاتل منو رحمت کنه...

پ.ن:
مؤمن در هیچ چارچوبی نمی‌گنجد!

پ.ن:
یا اشباه الرجال و لا رجال!
۰ نظر
الف سین