هبوط

امّا "تو" چیز دیگری ...

۵ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

حدیث درد فراق تو با تو بگذارم...

بسم الله
إلهی! أخْرِجْ حُبَّ الدُّنیا مِنْ قَلْبی

این سال‌هایی که سالگرد شهادتت با ماه رمضان مقارن شده، دوست‌داشتنی‌ترند.
امسال، به خلاف سال قبل*، خیلی برایت «حرف» ندارم؛
بیشتر «عمل» آورده‌ام.
ممنون که مرا به خودت نزدیک‌تر کردی!
شهادتت مبارک استاد خوب من...


شهید چمران






۱ نظر
الف سین

به تمام دینِ خدا قسم! که تمامِ دینِ خدا تویی...

بسم الله

یَا مَفْزَعِی عِنْدَ کُرْبَتِی


نه به هوای هــوا، 

نه به هوای تکبر و غرور،

نه به هوای دِگـرخـواهی،

نه به هوای خــودخواهی،

نه به هوای تواضـع و فروتنی،

نه به هوای توبه و انابه و قول و قرار،

نه به هوای دل شـکستن و دل بُریدن،

نه به هوای کاسه ی چه کنم چه کنم ها،

نه به هوای سرپوش گذاشتن و توجـیه ها،

نه هوای حُسن و سوء ظن و خــودفریبی ها،

نه به هوای سجده های سجّادی و خودشکنی ها،

نه به هوای حال خوبی که یک ماه می آید و می رود،

نه به هوای ترس و عافیت طلبی و فرار از خطرکردن ها،

نه به هوای شجاعت و حماقت و جرأت و دیوانگی کردن ها،

و نه حتی به هوای آرامشی که هی گم می شود و هی پیدا،

 

به هوای تو،

به هوای خودِ خودت،

به هوای هوایی شدن برای تو،

به هوای بی هوا زمین خوردن برای تو،

به هوای حل شدن در سکوتت دوستت دارم!



هوای این روزها دارد مریضم می کند...

 




تو چراغِ بزمِ وصالِ حق؛

تو بهارِ خُلدِ مُخَلَّدی؛

 

تو خدایِ حُسن و مِلاحَتی؛

تو یگانه عبدِ مُؤیَّدی؛

 

تو به جسم، جانِ کتابِ حق؛

تو به روح، روحِ مُجَرَّدی؛

 

تو کمالِ کُلِّ کمال ها؛

تو جمالِ خالقِ سَرمَدی؛

 

تو علی؛

تو فاطمه؛

تو حَسَن...

تو حُسین یا که مُحَمَّدی...

 

 

+

وَ مَا یَنطِقُ عَنِ الْهَوَىٰ

و هرگز از روی هوای نفس سخن نمی‌گوید!

 

مبارکه نجم،

شریفه سوم

 

++

هر چه داریم، ز سودای تو دلبر داریم

حیف باشد که ز سودای تو، دل برداریم...

 

 

۱ نظر
الف سین

ما برای با تو بودن عمر خود را باختیم...

بسم الله

یا طَبیبَ مَنْ لا طَبیبَ لَه 


علم، بدون تقوا و جهاد، مفت نمی ارزد. اگر علم به زینت تقوا آراسته نشود، ظلمانی است؛ و اگر جوهر جهاد با گوهر علم درنیامیزد، علمِ بی عمل حاصل می گردد. علم، بدون تقوا و جهاد، روشنفکری باطل می زاید و هرچه شخص به گمان خویش عالم تر می شود، گویی جاهل تر گردیده است. این نوع علم، نه تنها نجات بخش بشر نیست، که چونان باتلاقی او را در خود فرومی خورد؛ و شخص عالمِ را هر روز بیشتر از روز قبل در چنگال جهل مرکب خودساخته اش گرفتار می کند. ماحصل این نوع علوم، تئوری های مزخرف در انسان شناسی غربی ها و غرب زده ها، سیستم های اقتصادی ربوی عریض و طویل، هنرهایی که سیاهی می افزاید، بیماری های عجیب و غریب دست ساز بشر و بمب های اتمی است که جهان را هر روز تهدید می کند. نتیجه آن که نور علم در قلب عالم خاموش گشته و علی رغم فزونی روز افزون کمیت علم، عالم به طور پیوسته در حال سقوط در وادی ظلمت است. بدتر از همه آن که با افزایش سطح علم، عمق جهل مرکب عالم بیشتر شده و امکان بازگشتش کمتر می گردد. حاصل آن که علم باید همزمان مسلح به تقوا و جهاد گردد که اگر یکی از آن ها هم نباشد، علم، علم نافع نیست.

تقوا، بدون علم و جهاد، مفت نمی ارزد. در واقع اگر روح علمی و جهادی از تقوا گرفته شود، خمودی، درجازدن، تحجّر، سستی و عقب افتادگی به همراه می آورد. تقوای زاینده و بالنده، در سایه ی نور علم و تلاش مجاهدانه حاصل می شود؛ که اگر این چنین نباشد، اساساً تقوا، تقوا نیست و شبحی زودگذر از تقواست. مگر تقوا بدون علم و جهاد حاصل می شود؟! و مگر متّقی بدون تخصص، کاری را می پذیرد؟ و از متّقی چیزی جز حرکت جهادگونه در امور انتظار می رود؟! لازم است که این جا برای روشن شدن موضوع، استناد کنم به فرمایش استاد شهیدم، دکتر مصطفی چمران:
«می گویند تقوا از تخصص لازم تر است. آن را می پذیرم. اما می گویم آن کس که تخصص ندارد و کاری را می پذیرد بی تقواست.»

جهاد بدون علم و تقوا هم داعش پروری می کند. ماحصلِ جهاد بدون علم و تقوا، اگر حرکت های مسلحانه ی احمقانه نباشد، حرکت های فرهنگی زودگذری است که ضررش بیشتر از نفع آن است. چه بسیار است کارهایی که امروز در فرهنگ به آن مشغولیم و چون مبتلا به آفت جهل یا بی تقوایی است، منجر به مجاهدت در راه شرّ می شود. و این داعش است که به صورت ملموس در وادی جهاد بی علم و تقوا می تازد؛ حال آن که اگر به خود بنگریم، در بسیاری از حرکت های فرهنگی، داعش گونه مجاهدت می کنیم!

حاصل آن که برای انقلابی گری و آرمانگرایی، به طور همزمان باید به سه موتور محرکه مجهز شویم. سلاح های سه گانه ی «علم»، «تقوا» و «جهاد» می توانند بسیار برّان و مؤثر واقع شوند و اگر چنانچه یکی از این سه گوهر از بقیه جدا شود، می تواند برای جبهه ی خودی بسیار خطرناک و آسیب زا باشد.

در انتها، به ایجاد تطبیقی بین بیانات رهبر انقلاب و سیاه مشق هایم در این نوشته بسنده می کنم. ایشان فرمودند:
«اگر در یک جمله کوتاه از من بپرسند که شما از جوان چه می خواهید، به او خواهم گفت: تحصیل، تهذیب و ورزش.»
اگر تحصیل را معادل علم، تهذیب را معادل تقوا و ورزش را معادل کسب آمادگی برای مجاهدت و حرکت جهادی در نظر بگیریم، انتظار رهبر انقلاب از یک جوان انقلابی، مسلح شدن همزمان به سه سلاحی است که برشمردیم.

+ وَ مَن یَتَّقِ اللَّهَ یَجعَل لَهُ مَخرَجًا؛ وَ یَرزُقهُ مِن حَیثُ لا یَحتَسِبُ؛ وَ مَن یَتَوَکَّل عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسبُهُ؛ إِنَّ اللَّهَ بالِغُ أَمرِهِ؛ قَد جَعَلَ اللَّهُ لِکُلِّ شَیءٍ قَدرًا.

۰ نظر
الف سین

که پریشانی این سلسله را آخر نیست...

بسم الله
یا شَهید!

به گمانم همه اش هم تقصیر ما نیست! همه اش که می گویم، یعنی یک درصدِ خیلی زیادش تقصیر ما نیست و آن درصدش که تقصیر ماست، در مقابل آن درصدش که تقصیر ما نیست، درصد ناچیزی است! در واقع اِنقدری تقصیر ما نیست که به خاطرش سرمان را به دیوار بکوبیم. همین که به عادتِ مألوف شب تا صبح، خواب آرام نداشته باشیم و غصّه بخوریم کفایت می کند.

کفایت که چه عرض کنم؛ هیچ اتفاقی نمی افتد... اصلاً تمام چند سطر قبل را پس می گیرم. تقصیر ماست؛ خیلی هم تقصیر ماست! خب نمی شود که خودمان را گول بزنیم! همان درصد کوچکش هم که تقصیر ماست، خیلی رقم بزرگی است!

با خودم فکر می کنم که اگر صبر کنم - فقط کمی دیگر اگر صبر کنم - همه چیز درست می شود! این هم یکی از همین دروغ های کوچکی است که به خورد خودمان می دهیم...

این حسّ قریبِ غربت چیز جدیدی برایم نیست. همیشه دمِ آخر به سراغم می آید و مرا مجبور می کند که چیزهای زیادی بنویسم، با ابعاد یکسان، که عمدتاً کسی جز خودم نمی فهمد!

عجالتاً خبر خوب برای سیاهدلی چون من این است که روزهای سفید دارند از راه می رسند...


کُن نظری که تشنه ام
بَهرِ وصالِ عشقِ تو
من نکنم نظر به کس
 جز رُخ دلربای تو.../

۱ نظر
الف سین

آدمی را تا نفس باقیست، باید سوختن...

بسم الله

یا مَنْ بِیَدِه ناصِیَتی


خواستم بگویم که آدم با همه گستردگی و غامضی اش، بسیار کوچک و ساده است!
می بینی ای بزرگْکوچکِ من! هنوز شروع نکرده، دارم افکارم را به تو دیکته می کنم! دارم تضادهایت را به رُخت می کشم! اصلاً دارم با این جملات، ستون فقراتت را خرد می کنم...
اما خب مسئله این است که بعد از این همه زندگی و مردگی در خوف و رجا، این تضادهایت با هم خو گرفته اند.
ما، یعنی من به اضافه ی من، یعنی همان غامضِ ساده، مثل آدم هایِ بدبختِ طوفان زده ایم که شرمشان می شود بگویند "کمک"!
کمک... کمک... کمک...
به گمانم علم ژنتیک را خوب دست به سر کرده ای؛ بدجور دارم شبیهت می شوم غریبه ی قریبِ من!

من مانده‌ام مهجور از او
بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او
در استخوانم می‌رود




بعدها اما حالم خوب تر می شود...



+ خبر آمد خبری در راه است...

۰ نظر
الف سین