هبوط

امّا "تو" چیز دیگری ...

۳ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

بی مادریم؛ حوصله ی شرح قصه نیست.../

بسم الله

یا کَهْفى حینَ تَضیقُ بِىَ الاَْرْضُ بِرُحْبِها!



من،

ورودی باب الجواد،

روی ابرها قدم می زنم؛

زیر لب زمزمه می کنم:

«وَ سِیقَ الَّذِینَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَرًا»

؛

« حَتَّى إِذَا جَاءُوهَا»

؛

می روم آخرِ طولانی ترین صفِ ورودی باب الجواد،

انتظار می کشم،

 تا نوبتم شود

؛

«وَ فُتِحَتْ أَبْوَابُهَا»

؛

چشم هایم را به خادمی می دوزم که می گوید:

«خوش آمدید؛ التماس دعا!»

؛

می گویم:

«وَ قَالَ لَهُمْ خَزَنَتُهَا:

سَلَامٌ عَلَیْکُمْ!

طِبْتُمْ؛

فَادْخُلُوهَا خَالِدِینَ»

؛

و می روم...





+

در وصیت نامه اش نوشته بود:

«... شهادت خوب است اما تقوا بهتر است. تقوایی که در قلب است و در رفتار بروز پیدا می کند. فکر نکنم مال یک روز باشد؛ شاید یک روزه هم باشد. ولی حاج آقا می گفت پی ساختمان فنداسیون آهن است...»

بعدها معروف شد به «شهید»ِ «مدافع»ِ «حرم»، «روح الله قربانی»...

 

++

هر که دلارام دید

از دلش آرام رفت

باز نیابد خلاص

هر که در این دام رفت.../

 

+++

بی خود

بنشین

پیشم؛

بی خود کن

و

بی خویشم...

؛


یا فاطمه.../



- موقتا قراره از این فضا دور شم. ولی اگه موقتمون تبدیل به دائم شد و برای همیشه از فضای بلاگ رفتنی شدیم و برنگشتیم، ما رو حلال کنین بابت چرندیاتی که نوشتیم و عمرتونو تلف کردیم و خیلی چیزای دیگه...

-- غیبت صغرای دوم... :-)


۵ نظر
الف سین

داغ تو دارد این دلم...

بسم الله

یا شاهِدَ کُلِّ نَجوی!


دلم پَر می کشد برای روزهای با تو بودن؛ روزهای بودنِ با تو...

دلم پَر می کشد برای شبی که قُلّک کوچکِ دلتنگی هایم، هر چه پس انداز کرده را پس بیاندازد؛ که  قطره چکان چشم هایم هر چه پُر کرده را بیرون بریزد؛ که «هست» هایم را برایت «نیست» کنم.

دلم پَر می کشد برای «ناکجا آباد»ی که پُر بود از زمان های با تو بودن؛ برای «ناکِی موقع»ی که خالی بود از مکان های بی تو بودن.

دلم پَر می کشد برای قبر کوچکم زیر آسمان کوچکت.

من، این روزهای بی تو را بی تو نمی خواهم.


در دالان پیچ در پیچ اندرونی ام هنوز هم حسّت می کنم؛ و این شبنم هایِ منجمدِ رویِ مژگانِ بی حسّم که گاه و بیگاه از همان خانقاهِ قدیمیِ دست نخورده یِ پنهان می تراود، گواهی می دهد به بودنت. انگار هنوز هم صندوقخانه ی کوچک تهِ تهِ دلم را به کسی جز صاحبخانه ام اجاره نداده ام! این همان باریکه ی نور کوچکی است که تو را به من وصل می کند و مرا با تو گرم...

تو، تنها صاحبخانه ای هستی که برای سکونت در املاک خودت ناز می خَری؛ اجاره بها می پردازی و بعد هم خودت، خانه ی خودت را می خری و آباد می کنی.


دلم پَر می کشد برای آهی

خیمه گاهی،

قتلگاهی،

خلوتگاهی،

گاهی، 

نگاهی...  




إِنَّ اللهَ اشتَرىٰ مِنَ المُؤمِنینَ أَنفُسَهُم وَأَموالَهُم...


++

وَ عَمِّرْنِی مَا کَانَ عُمُرِی بِذْلَةً فِی طَاعَتِکَ، 

فَإِذَا کَانَ عُمُرِی مَرْتَعاً لِلشَّیْطَانِ فَاقْبِضْنِی إِلَیْکَ

ای صاحبخانه ی دل من!

عمر مرا طولانی کن، اگر که عمرم در راه تو مصرف می شود؛

و در دم قبض روحم کن! چنانچه عمرم چراگاه شیطان می شود!


+++

خدا خیلی بزرگتر از اونه که بشه با گناه کردن، ازش دور شد.../

۷ نظر
الف سین

دل پیش کسی باشد و وصلش نتوانی...

بسم الله

یا فاطر بحق فاطمه


فاز اول: وُژدان درد

- علیرضا: پات چی شده؟ چرا می لنگی؟

- من: با بچه خواهرم دعوا کردم!

+ فک نمی کردم یه روز دروغ بگم. ولی گفتم. با امروز، میشه نُهمین روزی که وجدانم از این دروغ کوچیک درد می کنه و بوی گند بی ایمانیم رفته تو هوا. ولی الان که دارم این جا می نویسم، مطمئنم که علیرضا این متن رو می خونه و می فهمه که بهش دروغ گفتم. شاید یه کم از گناهم کمتر بشه؛ شایدم بوی گند ایمان ضعیفم کمتر...

اگه قرار باشه دفعه بعدی جواب سؤالشو بدم، احتمالاً مکالمه مون این جوری میشه:

- علیرضا: پات چی شده؟ چرا می لنگی؟

- من: به تو چه داداش گلم! سؤال بعدی لطفاً! :))))

 

فاز دوم: دَمپِر ویسکوز

- بچه خواهرم: دایی! تو می خوای چیکاره بشی؟

- من: خب بنظرت من الان کاره ای نیستم؟

- بچه خواهرم: نه دیگه! بیکاری! همه ش یا مسافرتی یا دانشگاه یا تو خونه پشت میزت! کی میری سر کار؟

- من: لابد وقتی که نرم مسافرت یا دانشگاه یا توی خونه پشت میزم!

- بچه خواهرم: خب اون موقع دوست داری چیکاره بشی؟

- من: دوس دارم آژیر آمبولانس بشم؛ یا مثلاً تیغِ روی ساقه گل محمدی؛ یا مثلاً موتور سمت چپ یکی از هواپیماهای ایرباس 380 که دکتر روحانی خریده. یا مثلاً گلنگدن یه اِی کِی اِس 74 یویِ چپ دست که هر از گاهی سر بزنگاه گیر کنم. شایدم یه تیر- ستون تحت گشتاور متمرکز و تنش حرارتی یا مثلاً یه دمپر ویسکوز!

- بچه خواهرم (در حالی که خیلی داره سعی می کنه جوری رفتار کنه که فهمیده من چی میگم): منم دوس دارم مهندس بشم دایی!

 

فاز سوم: خدا، انسان را آفرید و انسان، توجیه را...

محمدحسین: به نظر من تو اصلاً به این اعتقاد نداری که «لا یُکَلِّفُ الله نَفساً الّا وُسعَها»

من: خب از کجا می گی؟

محمد حسین: از اونجایی که امشب داری میگی سر اذان همه باید برن نماز! یا اینکه مثلاً اون دختره رو پودرش کردی! اصن تو حواست بود که چطوری چپ چپ داشت نگات میکرد؟

من: نع! حتی یه لحظه م نگاش نکردم! بیچاره... خب غیر از اتفاقای امروز، دیگه از کجا میگی که من اون آیه رو کلاً قبول ندارم؟

(محمدحسین مثال دیگه ای نداره و در نتیجه سکوت می کنه)

من ادامه میدم: خب... شایدم اون آیه ای که خوندیو قبول داشته باشم؛ ولی نه اونقدری که تبدیل بشه به یه بهونه برای سرپوش گذاشتن روی کم کاری هام و کم کاری هات. که نشه یه بهونه که نماز اول وقتمونو بی خیال بشیم.

میدونی حسین جان! چن هزار کیلومتر اون طرفتر، زیر بارون خمپاره نماز اول وقت شهدای آینده ترک نمیشه؛ همونطور که چن هزار سال اون طرفتر، زیر بارون تیر و نیزه نماز اول وقت سیدالشهدا (ع) ترک نشد!

محمدحسین: وقتی این لبه ی تیز اخلاقتو نشون میدی، خیلیا ازت زده میشن.

من: چه بهتر! اصن من دلم میخواد ناراحت بشن و بشین! قرار نیس که همیشه همه توی جاذبه من قرار بگیرن! دافعه و دشمن تراشی هم جزء صفات مؤمنه که البته من مؤمن نیستم. اما اسوه ما، علی (ع) سرش درد می کرد برای دشمن تراشی و دفع خیلی از دور و بریاش. به درک که یه نفر ازم بدش میاد. نتیجه ای که من امشب از برخورد تندم گرفتم، به تلفاتی که بابتش دادم می ارزید؛ نمی ارزید؟

همچنان سکوت محمد حسین...

+ از دعواهایی که محمدحسین موقع رانندگیش با ماشینای اطرافش میکرد، معلوم بود که اعصابش حسابی خورد شده؛ شاید به خاطر من و پودر کردن و بقیه ماجراها...  :( :) ;-)

 

فاز چارم: دیالوگ

- همه که عقاید تو رو باور ندارن!

- عقاید من نیازی به باور اونا نداره!

(ماتریکس 1)

 

فاز پنجم: مادر، مادر، مادر...

دوس داشتم در مورد حضرت مادر (س) بنویسم. ولی خب نشد...

شاید در حد یه تک بیتی که شب جمعه یکی از رفقا خوند کافی باشه:


امشب گمان کنم نرود سمت کربلا

حالش بد است؛ مادرمان رو به قبله است.../

.

.

.

.

.

.


+ حالا، حال دلم خوبه؛ خیلی ام خوبه...

۳ نظر
الف سین