هو/

خدا می داند که «گفتن» گاهی چه قدر پرمشقّت می شود. انگار که شبِ اولِ قبرت باشد و نکیر بگوید "مَن رَبُّکَ؟".
هزار حسرت و دریغ از کلامی که می تواند سِلم و صلح باشد و نمی شود. هزار درد از حریص بودن بر عزیزانی که نمی خواهند حریصشان باشی. هزار آه بر بحث و جدل هایی که نورانی نیستند؛ حرف هایی که تلمبار می شوند و قلب هایی که در عوضِ ذکرالله، مملوّ از فکر و ذکرِ ماسوایِ الله می شوند. ننگ بر منی که به اسم خدا، حجابِ خدا شده ام برای خلقش.
اگر بناست به جای حرف هایی که از «او» می زنم، «من» دیده شوم؛ اگر بناست «من» ذره ای ـ فقط ذره ای ـ جای «او» را در قلوب بگیریم؛ سکوتم را با عالَمی عوض نمی کنم :)

همین.../

.::.

پ.ن:
دوستی امروز برایم در تلگرام پیام گذاشته بودند که این ناگهانی رفتنم باعث دلخوری و شاید شکسته شدنِ دلِ بزرگوار دیگری شده باشد. بزرگواری که پیشِ خودشان، رفتنم را به حرف های شبِ آخرمان گره زده بودند یا حرف دیگری از آن شب برایشان مانده بود که نتوانسته بودند بگویند. برگشتنِ امروزم به خاطر ایشان بود و لا غیر. برگشتم که بگویم رفتنم وحی منزل نیست که برنگردم. اگر دلی شکسته باشم حرفم را می شکنم و برمی گردم تا آن دل را به دست آورم. و خدا کند دلتان به دست بیاید بعد این مدتی که شکسته بود. جز شرمندگی چه بگویم؟ این که حتی یک لحظه قلبتان به جای خدا، با دغدغه ی بنده ی حقیر پر شده باشد؛ غیرقابل جبران است. الان هم فاش از ایشان به طور خاص عذر می خواهم. و اگر ایشان ناراحت نمی شدند به طور حتم اسمشان را هم ضمیمه می کردم.

پ.ن ۲:
دارم لابه لای پیام های خصوصی وبلاگ می گردم و از خودم خجالت می کشم بابت محبّت هایی که داشتید و پیام هایی که گذاشتید و من لایقش نبوده و نیستم. ممنونم و ای کاش که لایقشان باشم.


پ.ن ۳:
جسارتاً این آخرین پست بنده است (ان شاءالله). :)


[ارادتمند؛ الف سین]