سلام !

روز پرکاری بود، پر از سوژه، اگه بگم جالب ممکنه دعوام کنید که اخه اینا مگه جالبه؟


اولی:

موقع استراحت بود و اومدم توی پایون

نیم ساعتی بود دراز کشیده بودم و یک ساعت و نیم از زمان استراحتم هموار باقی مونده بود، که ناگهان صدای پیجر بلند شد!

"کد ۹۹ سریعا به اورژانس"

"کد ۹۹ سریعا به اورژانس"

این فرصتی نبود که به راحتی از دست بدی! استراحت چیه؟ بپر بریم 

و من همانند باز شکاری از تخت پریدم پایین و نفهمیدم چطوری بند کفش رو بستم و دویدم سمت اورژانس

بقیه داشتن کارا رو انجام میدادن و من اولش نظاره گر شدم

احتیاطا دستکش دست کردم که اگه کاری بود انجام بدم

دست روی دست گذاشتم و به نظاره نشستم که آیا این نوزاد کوچولوی ۲ ماهه "احیا" میشه یا نه؟ " برمیگرده" یا نه

 هرچی زمان می‌گذشت امید ها نا امید تر میشد.

پدرش اومد داخل اتاق احیا: ولش کنید انقدر اذیتش نکنید! ولش کنید.  و رفت

منم رفتم و قدری ماساژ دادم اما ...

پرستار اومد داخل و گفت باباش میگه من اینو نمیبرم خودتون یه جا چالش کنید!


و تلاش ها" بی نتیجه "موند و نموند...

توی اون لحظه، هم عکس گرفتن یکم غیر اخلاقی بود هم اینجا گذاشتنش دلخراش بود، معاف کنید دیگه!

پرستار اومد یه نگاهی کرد و به من گفت راحت شد، اینجا میموند که چی بشه؟ راحت شد که رفت ...

و من نگاهش میکردم

"احیا"

"نتیجه"

"موندن"

"رفتن"

"راحت"


دومی:

یه دختر۱۴ ساله از بیمارستان کاشانی اعزام آورده بودن، کاهش سطح هوشیاری و نفس سخت و غیره

بعد از کلی شرح حال گیری و بررسی، تنها گزینه ی روز میز مسمومیت بود. اما خبری از اثراتش توی ازمایشات نبود. کَمَک کَمَک فهمیدیم که توی خونواده هر از گاهی مشاجره داشتن و دختر خانم اهل آرایش و بیرون رفتن هستن و پدر مخالف این قضیه و همین موضوعِ "تنش" توی خونه اس. بعد دوباره کَمَک کَمَک دختر خانم اعتراف کردن که تعدادی قرص خوردن و قصد "خودکشی" داشتن. مادرش بنده خدا گریه میگذرد و میگفت دیگه بهت گیر نمیدیم و نمیذارم بابات دعوات کنه و الخ. لذا پدر رو فرستادیم برن هرچی قرص و پوسته ی قرص توی خونه هست بردارن و بیارن.

یک ساعت بعدش که دوباره رفتم بالای سرش مادرش این دفعه با خنده گفت تازه تلگرام رو چک کردم و ظاهرا نامه "خداحافظی" از این "دنیا" رو هم نوشته بوده!


"تنش"

"خودکشی"

"خداحافظی"

"دنیا"


هعی ...

+ چطوریه که بعضی ها برای موندن دست و پا میزنن و بعضی ها برای رفتن؟ یاد اون داستان ماهی افتادم که از توی آب بودن مینالید.

+ اولی: بگم بد به حالش یا خوش به حالش؟ شک ندارم الان از من که زنده تره!

پرسید احیا شد؟ گفتم احیا شد، الان حیِّ حیِّ ! به حول و قوه خدا

ای که گفتی فمن یمت یرنی// جان فدای کلام دلجویت

کاش روزی هزار مرتبه من // مردمی تا بدیدمی رویت


کیا پایه ان بمیریم :)


+ دومی: این بنده خدا هم شنیده بوده که "موتوا قبل ان تموتوا " از فرط ولایت پذیری ش دیگه بیشتر از این نتونسته صبر کنه!


× بسم الله الرحمن الرحیم× اعراف/۳۴

وَلِکُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لَا یَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلَا یَسْتَقْدِمُونَ

یک ساعت هم پس و پیش نداره! خیالتون راحت ...