سلام

بذارید تا یکم فضا رو تغییر بدم :)

اتفاق جالبی توی حیاط بیمارستان افتاد که میخوام براتون تعریف کنم.

بعد از اینکه Reorder های بخش NICU (مراقبت های ویژه ی نوزادان) رو انجام دادم، تا استاد بیاد یه دوساعتی وقت داشتم. گفتم چکاری بهتر از اینکه برم و از داخل ماشین کتابم رو بیارم و ببینم "آخرین خنیاگر" چی برای گفتن داره.

رفتم و کتاب رو برداشتم و سلانه سلانه داشتم می رفتم سمت در ورودی که ناگهان


+ به زن من نگاه میکنی؟

_  O_O


سرم رو بالا گرفتم دیدم یه آقایی با یه خانم دیگه داشتن رد میشدن، یه آقای دیگه از کنارشون که رد شد، شوهر اون خانمه به اون آقاهه داشت می گفت.

مرده هیچی بهش نگفت و داشت نگاهش میکرد ( منم داشتم کم کم بهشون نزدیک می شدم)

+ برای چی به زن من نگاه کردی؟

_ بیا بریم کارت دارم

+ نه بگو برا چی نگاه کردی

=ولش کن نمیخواد بری، ولش کن، بیا بریم ( خانمه داشت میگفت)

_ [دست مرده رو گرفت و داشت می کشیدش سمت خودش] بیا بریم کارت دارم


و من کماکان داشتم بهشون نزدیک می شدم و منتظر بودم که الان یه دعوای حسابی بشه. البته توی دلم گفتم اون مرده عجب آدم خوبیه، می خواد ارشادش کنه که من نگاه نکردم و خانمت وضعیت خوبی نداره و ... یا هرچیز دیگه. خلاصه میخواد مسالمت آمیز حل و فصل کنه. از یه طرف هم خودم رو آماده می کردم که اگه درگیر شدن برم جداشون کنم.


{ جا داره اینجا توی کروشه بگم که من ید طولایی توی حرص دادن خانمم توی این قضیه دارم :)

یادمه یه بار توی خیابون با ماشین داشتیم با خانمم می رفتیم یهو دیدم وسط خیابون دو نفر دارن دعوا می کنن. منم زدم بغل و پریدم وسطشون که جداشون کنم

 و خانمم حرص می خورد که کجا میری یهو یه بلایی سرت میارن :) بگذریم}


دستش رو گرفت و کشیدش یه کناری و منم دیگه بهشون رسیده بودم و چون دیدم انگار به جای گزینه ی نظامی از مذاکره می خوان استفاده کنن، رد شدم رفتم اما دلم اونجا بود که چی خوان بگن؟

هر دو قدمی که بر می داشتم برمیگشتم پشت سرم رو نگاه می کردم ببینم چی میشه.

القصه به ده قدم نرسیده بود شمارشم که شوهر خانمه دستش رو آورد بالا و گذاشت زیر چونه ی اون یکی و یه هلش داد و اونجا بود که دیدم انگار گزینه ی نظامی خیلی هم زیر میز نرفته بوده و دعوا شروع شد !

داد و بیداد و جیغ زنه و منم اون وسط با خودم حرف می زدم که برم؟ نرم؟ و رفتم !

پریدم اون وسط و با عزیزم و قربونت برم و جلوی زنت فحش نده و غیره سعی کردم جداشون کنم و کم کم بقیه هم اومدن و بعد از چندی لگد پرانی و وصول چک، جدا شدن و رفتن پی کارشون.


و من سلانه سلانه رفتم ببینم اُ. هنری چی میخواد بهم بگه.


پ ن: البته بعدش تصمیمم عوض شد و گفتم بذار ماه رمضونیه ببینیم به جا اُ. هنری، خدا چی میگه و قرآن جیبی رو دست گرفتم.

اما حکمتش رو شکر که به بهانه آخرین خنیاگر مذاکره و گزینه ی نظامی رو هم دیدیم :دی

پ ن : کامنت ها بسته بود، بازش کردم:))