سلام

حیف نیست آدم یه تجربه ی شیرینی که پیدا میکنه با بقیه در میون نذاره؟

مگه هرچی برای خودمون می پسندیم برای بقیه هم نباید بپسندیم؟

بفرمایید شیرینی !

هنیئاً لکم !

فکرش رو نمی کردم به این شیرینی باشه، قبل از اینکه برم توی دلش خیلی می ترسیدم که اصلا چطوری باید محاسبه کرد؟ چطوری باید مال رو تزکیه کرد؟

«لقد منّ الله علی المؤمنین اذ بعث فیهم رسولاً من انفسهم یتلوا علیهم ایاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمۀ و ان کانوا من قبل لفی ضلال مبین»

«خذ من اموالهم صدقۀ تطهرهم و تزکیهم»

و جدای از این که چطوری باید محاسبه کرد، واکنش خانمم چطوری خواهد بود؟!


منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت. هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و فلان و بهمان !

برم سر اصل مطلب ...


با عقل ناقص خودم محاسبه هام رو کردم و فقط مونده بود یه تایید از یه نفر دیگه تا خیالم راحت بشه.


بعد از سخنرانی کشیدمش یه گوشه ای که باهات کار دارم سیدم

اومد و براش گفتم و گفت نمی دونم.

رفتیم پیش یه سلاله ی دیگه که ملبس به لباس بود و اون هم گفت من ورود نمی کنم !

خلاصه ... بهش گفتم به نظرت الان زنگ بزنم؟ صبح زوده ها؟

گفت نمی دونم

گفتم یه بار دیگه که زنگ زدم برداشت. می زنیم اشکال نداره !

و او با لبخندش همراهیم کرد که یعنی یا علی

... بوووووق ... بووووووق.... سلام علیکم بفرمایید

سلام علیکم و رحمۀ الله حاج آقا ! خوب هستید؟ ببخشید صبح زود مزاحمتون شدیم. راجع به مسائل شرعی سؤال داشتیم، امکانش هست بیایم منزل؟

{با تعجب} نه، من ساعت هفت و نیم میخوام برم بیرون نمیشه.

ما پنج دقیقه دیگه اونجاییم ان شاء الله، ده دقیقه هم کار داریم و نهایتا هفت بیرونیم

آدرس رو بلدید؟ تشریف بیارید.


با او رسیدیم در منزلشون. پیرمرد نورانی ای بود. با یک لبخند ملیح. در رو باز کرد و شدیم سه نفر و رفتیم داخل. یک راهروی غیرمسقف که منتهی می شد به یک حیاط سرسبز. با یک حوض وسط حیات و دورتادورش باغچه. داخلش اطلسی کاشته بودن و فضای دلچسبی بود. راهنمایی کرد و رفتیم داخل اتاق. تعارف کردیم و او و من هم نشستیم. بی مقدمه شروع کردم به صحبت که آیا به این هم تعلق میگیره؟ -بله.  به این هم؟ -بله.  و ... هرچیزی رو که من می گفتم یه خنده ای میکرد و بله ای نثارمون میکرد که یعنی بیخود نخواه که از زیرش در بری و حق مطلب رو ادا کن! انصافاً اقای سیستانی خیلی سختگیرن ! هدیه و مایحتاج آشپزخانه و همه و همه بهشون تعلق میگیره !

 القصه. گپی زدیم و موعد مقرر خداحافظی کرده و از منزلشون اومدیم بیرون.


گفت بذاریم برای شب بیست و سوم؟

گفتم چه شبی بهتر؟


گذشت و گذشت و نزدیک شد اون زمانی که داشت نزدیک میشد... اللهم ارزقنا توفیق الطاعۀ ...

زنگ زدم که حاج آقا میشه ما از کالایی که مونده، خود کالا رو بدیم و وجه نقد ندیم؟ خیلی راحت گفت نمی دونم :) و زنگ بزنید دفتر. زنگ زدیم و گفت که به ما اجازه میدن :)

با همسر رفتیم منزل. گله کرد که چرا نیومدی با هم محاسبه کنیم و شروع کردیم به محاسبه. هرچه میگذشت لذت ما هم بیشتر میشد. و لذت همراهی همسر در طاعت خدا از هر لذتی بیشتر بود ...

لباس و کتاب و لوازم و غذا و غیره همه رو احصا کردیم و یک پنجم رو کنار گذاشتیم.



تازه فهمیدم که چقدر وزر و وبالمون زیاده و خدا رحم کنه. یک پنجم مصرف نکرده ها که این ها باشه ...


خانمم خیلی قشنگ به یک نکته اشاره کرد که چقدر بیخودی این ها رو استفاده نکردم برای روز مبادا و الان دارم میدم بره.

و چقدر قشنگ یاد گرفتیم که هر موقع نیاز داشتیم بخریم و استفاده کنیم، و هر موقع نیاز نداشتیم نخریم و چیزی رو وبال گردن خودمون نکنیم.


و چقدر لذت داره که ببینی از یه جایی مالت حلال میشه، طیب میشه، خدایی میشه، ولایی میشه ...


بسم الله الرحمن الرحیم

عاکفان کعبه جلالش به تقصیر عبادت معترف که ما عبدناک حق عبادتک



پ ن: خدا خیرشون بده که اجازه دادن از کالا، خود کالا رو به عنوان خمس بدیم، وگرنه نمی دونم باید چکار می کردیم!

پ ن2: کاش بتونیم روزمزد باشیم. روز مبادایی که داریم براش جمع می کنیم کی هست؟ کی میاد؟ یوم لا ینفع مال و لا بنون الا من اتی الله بقلب سلیم ...

پ ن3: امان از این عروسی و تجملات و وزر و وبال هاش ...

چقدر پی نوشت :))