هو/


این روزا، روزای حساب و کتابه. سال خُمسیمون نزدیکه چونکه. و خدا می دونه واسه یه آدم بی حساب کتابی عین من چقدر این روزا سخت و طاقت فرسا می شه. این که مجبور می شم برم تو سایت مرجعم و فتاوای آپدیت شده شون درباره خمس رو بخونم و بعد بیام بشینم دار و ندارمو لیست کنم با روحیاتم سازگار نیست. ولی خب باید تمرین کنیم که انشالا به لطف خدا عبدالله بشیم نه عبدالحال و الروحیات! :))) سال های اول این ماجرا یه کم سخت و طولانی بود تا این که تصمیم گرفتم دخل و خرجمو یکی کنم. یعنی این که زندگیمو با ضروریاتش پر کنم. مثلاً به اندازه ای که می خونم کتاب بخرم. به اندازه ای که می پوشم لباس بخرم. به اندازه ای که می خورم مایحتاج روزانه تهیه کنم. تا جایی که می شه ببخشم و پولمو به کار بندازم که چیزی تهش نمونه و خلاصه هر چی می تونم به لطف خدا ایمان و توکلمو تقویت کنم که سرِ سفره ی خدا، (به لطف خودش) خودمو قلباً و عملاً از پس اندازِ روزِ مبادا بی نیاز بدونم... و خب نتیجه این بود که به لطف خدا این چند سال اخیر در عرض یکی دو ساعت کل خمسم بدون دردسر محاسبه و جدا می شد و معمولاً مقدارش هم خیلی کم بود؛ یه جوری که موقع پرداختش به حاج آقا، بابت مقدار کمش کلی می خندیدم :)))
امسال ولی با یه موجود جالبی توی اموالم آشنا شدم که تصمیم گرفتم با شماها درمیون بذارم.

.::.

ماجرا از این قراره که تا جایی که یادم میاد توی عمرم کت و شلوار نپوشیدم. تا این که حدود یک سال و نیم پیش خانواده به صورت جدی پیله کرده بودن به ازدواج بنده. و حتماً در جریانید که لازمه ی اول ازدواج سنتی از طرف عرف جامعه، کت و شلواره :)))
خب طبیعیه که من مقاومت کردم. در وهله ی اول بهشون گفتم که بی خیال. دختر خانوم قراره با بنده ازدواج کنه نه با لباسام! و معلومه که حرفام هیچ نتیجه ای نداشت. قدم دوم این بود که بگم اگه من خودمو با چیزی که توی عمرم استفاده نکردم بپوشونم، دختر خانوم هم متقابلاً خودشو اونجوری که هست عرضه نمی کنه و بعد به مشکل می خوریم. خب معلومه که این حرفمم اثری نداشت. قدم سوم این بود که تسلیم بشم. به همین راحتی :))) خلاصه برای حفظ آرامش خونه سکوت کردم و با اکراه پذیرفتم که بریم کت و شلوار بخریم. مامان - بابا هم مثل همیشه صفورا رو انداختن جلو و یه صبح تا ظهر (با کراهت قلبی) عمر خودم و خواهرمو هدر دادم برای خرید اولین کت و شلوار عمرم! و حتماً می دونین که توی راه برای صفورا یه سخنرانی مفصل کردم که کی گفته لباس رسمی ما باید مطابق لباس رسمی انگلیسیا باشه؟ چرا واسه جامعه ی ما حل شده که مقامات رسمی و غیررسمیمون کت و شلوارپوش باشن؟ چرا جهان داره یکسان سازی می شه؟ و این صحبتا...
در حالی که صفورا تحت تأثیر حرفام قرار گرفته بود، با یه دست کت و شلوار از مغازه ی سرِ میدون انقلاب بیرون اومدیم!!! و این بود که مثل همیشه "به عمل کار برآید به سخنرانی نیست" رو کاملاً صرف کردیم :)))
قسمت غم انگیز ماجرا این جا بود که صفورا می گفت برای هر جلسه ی خواستگاری باید لباس جدید داشته باشی و چون که من تعداد لباسام کم بود، بازم باید با هم می رفتیم خرید!!!
خلاصه انگار طرفای ما یه قانون نانوشته وجود داشت که لباس جلسه ی دومِ خواستگاریِ پسر و دختر نباید همون لباسای جلسه ی اولشون باشه. و لباسای جلسه ی سوم و دوم و اول نباید شبیه هم باشن. و لباسای جلسه ی چهارم و سوم و دوم و اول. حالا خدا نکنه که کار به جلسه ی پنجم به بعد برسه! :))))
اون طرف ماجرا بعضی از دوستامو داشتم نگاه می کردم که قبل یا همزمان با من اسبشونو زین کرده بودن برای امر خیر. بعدش می دیدم که با چه ذوق و شوقی هی می رن لباس می خرن و کلی تهِ دلشون خوشحال و راضی ان از این که جلوی دختر خانوم به صورت متنوع خوشتیپ می شن و بالعکس دختر خانوم هم جلوی اون ها. خیلی هم سر این موضوع قلباً ناراحت نبودن و اصرار داشتن که حواشی بر اصل امر خیرشون سایه نندازه و زودتر به مراد دلشون که ازدواج بود، برسن. و خلاصه از همون روز اول ناخواسته توی دلشون سنگ بنای تجملات رو گذاشتن و با قناعت توی زندگی مشترکشون خداحافظی کردن. البته الان با اغلبشون ارتباط ندارم و نمی دونم که توی زندگی مشترکشون حرفمو تأیید می کنن یا نه. ولی خب من که موضعم در قبالشون همینه که هست :))))
خلاصه ما کت و شلوارو با اکراه خریدیم و توی دلمون گفتیم که جلسه ی اولو با لباسای عید نوروزمون می گذرونیم و جلسه ی دوم هم کت و شلوارو می پوشیم. انشالا خدا هم ما رو از جلسه ی سوم بی نیاز می کنه... :)))
یکی دو جا رفتیم و تو همون جلسه ی اول همه چی به فنا رفت (فکر می کنم قبلاً توی آرشیو "روزمرگی ها و روزنامرگی ها" کمی درباره ش نوشتم). تا این که حدود یکی دو ماه بعدش یه اتفاقی افتاد و درگیر یه کار خیلی مهمی شدم؛ به نحوی که یه توضیح مختصری به خانواده دادم که درگیرم و لطفاً کل ازدواجمو موقتاً متوقف کنید.

خلاصه از اون روز یه جوری درگیر این کارای خیلی مهم تر از ازدواج (!) شدم که همه چی غیر از اونا به حاشیه رفت. ماحصلش این که از اون روز تا حالا خوشبختانه از کت و شلوار به اون گرونی تقریباً هیچ استفاده ای نشد و البته شوربختانه منم کلاً مجرد موندم و هنوزم که هنوزه فرجی حاصل نشده :)))
سال گذشته ی خمسی، چون کت و شلوارو یه بار تنم کرده بودم و عنقریب قصد استفاده کردنشو داشتم، خمس بهش تعلق نگرفت. امسال ولی با معیارای حضرت مرجع تقلید، خیلی شیک و مجلسی کت و شلوارم مشمول خمس می شه! یعنی این که باید معادل یک پنجم پولشو به دفتر مرجع تقلید بدم و از اونجایی که همچین پولی ندارم، تصمیم گرفتم توی این یکی دو روزی که قبل از رسیدن به سال خمسی فرصت دارم، ببخشمش به یه نفر دیگه :)))

.::.


شاید بد نباشه این روزا و شبا دعا کنیم که خدا ما رو به غنای خودش غنی کنه.
که توکلمون انقدر زیاد بشه که اهل پس اندازِ روز مبادا نباشیم.
که قناعت، قلب خودمون و همسرمونو پُر کنه.
که اندازه ی نیازای واقعیمون پول دربیاریم و پول خرج کنیم.
که فهم کنیم تجملات و غیرضروریات فقط وبال گردنمون می شن و حجاب بین ما و خدا. 

که "فی حَلالِها حِسابٌ و فی حَرامِها عِقابٌ". 

که هر که بامش بیش؛ برفش بیشتر...

الهی که همه مون فقیر الی الله بشیم و غنی از آمال و آرزو و هواهامون.
الهی که همه مون یه زندگیِ راحتِ راحتِ راحتِ بی دغدغه داشته باشیم.


+ نماینده ی آیت الله سیستانی به محمدصادق گفته بودند که ایشون کفش ندارن. لابد می دونین که آیت الله سیستانی پاشونو از خونه شون بیرون نمی ذارن. خب معلومه که وقتی بیرون نمی رن به کفش هم نیازی ندارن. حاج آقا عین ماها نمی گن که بذار یه جفت کفش داشته باشم برای روز مبادا. انقدی ایمانشون کامله که مطمئن هستن روزی که تکلیف شد از خونه بیان بیرون، همونی که بهشون تکلیف کرده، کفش هم براشون می رسونه.
++ با همسر آیت الله خامنه ای صحبت کرده بود. گفته بودن ما توی خونه مون دکور و وسایل دکوری نداریم. چون که حاج آقا (رهبری) معتقدند اینایی که هیچ استفاده ای ندارن جزء تجملات اند. گفته بودن عوضش تا دلتون بخواد کتاب و کتابخونه داریم.