برای قاسم عزیزم؛
محمدرضای جانم؛
برای علیِ نازنیم؛
و برای "ب" مهربانم.



بسم الله الرحمن الرحیم

می دانم که هیچ وقت این متن را نمی خوانید. لااقل تا وقتی که زنده ام. دلخوشم به این که وبلاگم بعد این همه مدت بین جمع دوستانه شما مجهول مانده. و چه قدر خوب که می توانم از این جهل برای زدن حرف دلم استفاده کنم.
محمدرضاجانم!
دیدنت بعد دو سه سال چه قدر دلنشین بود. چه قدر هوایت را کرده بودم جانم!
قاسم عزیزم! جان دلم! چه قدر خوشبختم که آن شب در پارک لاله با تو آشنا شدم. چه قدر نعمت است دیدنت؛ شنیدنت؛ باور کردنت...
علیِ نازنیم. کاش دیشب تو را هم می دیدم. سه چهار سالی می شود که از هم دور افتاده ایم. چه قدر دیشب در دلم قند محبت آب شد وقتی که فهمیدم در تهرانپارس خانه و در دانشگاه امام حسین کار گرفته ای.
ب. مهربانم! شکر خدا که هستی و شکر بیشترش که من این بودنت و دغدغه داشتنت را دارم. چه قدر به دلم نشست تمام بین الطلوعین جمعه ای که داشتم امیدت می دادم و داشتی امیدم را می گرفتی.
محمدرضاجان! می دانی چه قدر سخت بود وقتی که چند نخ سیگار از بین دستمال کاغذی بیرون کشیدی و شروع کردی به کشیدنش؟ می دانی این که بعد از دو سه سال در عرض دو سه دقیقه بفهمم سیگاری شدی چه بر من می گذرد؟
قاسمم! می دانی چه قدر بر من سخت گذشت وقتی که برادر ده ساله ات - صادق - از جمعمان جدا شد و رفت دستشویی و تو در همان چند دقیقه دویدی دور از چشمانش و پیش چشمان من سیگار بکشی؟ می دانی چه قدر قلبم تیر می کشید وقتی تو با ولع سیگار می کشیدی؟
علی جانم! وقتی از محمدرضا شنیدم با هم، هم خانه ای شده اید گل از گلم شکفت. اما وقتی سیگار کشیدن محمدرضا را دیدم ناخودآگاه پژمرده شدم. یک آن پیش خودم گفتم نکند تو هم... زبانم لال. لعنت بر شیطان. ما روی تو حساب کرده ایم فرمانده کل بسیج سابق دانشگاه! چه نقشه ها برایت کشیده ام جان دلم... چه رویاپردازی ها برایت کرده ام برادرم ... چه فتح الفتوح هایی داریم که با هم بکنیم ...
همه اش برایم قابل تحمل بود؛ اما ب. عزیزم! ب. نازنیم! مهربانم! جان دلم! غیب شدنت از جمعمان همانا و جملات بچه ها که می گفتند رفته ای سیگار دود کنی و گفته بودی که خجالت می کشی پیش چشم من سیگار بکشی همانا. می دانی مردم و زنده شدم؟ وقتی برگشتی هیچ فهمیدی که صورتم را نزدیک صورتت آوردم و بویت کردم؟ فهمیدی نشستم کنارت و در پی بوی سیگار بودم تا همان جا جلویت بمیرم؟ و چه خوب که بویی نمی دادی. چه خوب که آن لحظه کوربو شده بودم. نمی دانم دل آرام باشم که بو نمی دادی یا دل آشوب باشم از جملات  بچه ها. خوشحال باشم از این که لااقل تو از من حیا می کنی یا ناراحت از این که نکند از خدای من حیا نداری... کاش همه آن جملات شوخی بچه گانه ی بچه ها باشد...
ب. جان! علی جان! دلخوشی ام از این جمع شما دوتایید. ای کاش تا آخر عمرم دلخوش بمانم.
محمدرضا جان! قاسمم! سیگار کشیدن عیب نیست. جرم نیست. گناه نیست. اما چه کنم که من نمی توانم شما را در این کسوت ببینم. من از شما برتر نیستم. به خدا که در قلبم چنین فکری نمی کنم. من اگر سیگار نمی کشم نه از سوی خودم، که از لطف خدا بوده و هست. امّا ما نه عارفیم که برای مراتب عرفان لب به سیگار بزنیم و نه شاعریم که برای تبلور اشعار سیگار به لب.
برادرانم! خدا مرا ببخشد که نتوانسته ام کنارتان باشم. خدا از من بگذرد که نبوده ام خلأ ای که در شما با سیگار پر می شود را پیش از سیگاری شدنتان پر کنم. کاش می توانستید بفهمید تمام خندیدن های دیشبم در جمعتان تصنعی بود. کاش می فهمیدید دیشب چه قدر پشت خنده هام مردم و زنده شدم. کاش می فهمیدید تمام دیشب را تا صبح بی خواب و بیدار ماندم...