هو/

آدم باید بلد باشه چه طوری حریفِ دلتنگیاش بشه.
می بینی دلم چه قدر حرف داره؟
اندازه ی تموم روزایی که تو حسرتِ پَر کشیدن، قاصدکا رو شمرده
اندازه ی این روزایِ طولانی و گرمِ بارون زده؛
اندازه ی سحرای کوتاه و ابوحمزه های بلندش؛
اندازه ی شربتای خاکشیری که سر کشیده تا عطشِ خاکِ وجودتو با سَراب سیراب کنه؛
به قدرِ بهارنارنجایی که ریخته توی چاییت و با عطرش بهارتو نارنجی کرده؛
قدرِ تبِ رطب که بین مغرب و عشا تموم تَنِتو داغ می کنه؛
قدرِ مُجیری که لابه لای جَری شدنات اجاره می کنه تا لابه لاش جاری شی.
قدرِ حرفای مُقَطّعه ای که قدرِ دلت حرف دارن باهات؛
قدرِ حُسنِ حاء، سین، نون؛

قدرِ شبِ قدر؛
قدرِ تو.
و ما ادراک.../




+ قدرِ شبِ جمعه ای که قراره حَسَن (ع) رو گره بزنه به حُسین (ع)
می دونی چن وقته دلم می خواد برات بمیرم؟