هو/


خلاصه ش این که از بچه های گل روزگاره...
مشروحش این که اومده بود یه سؤال کوچولو از پایداری سازه بپرسه که وسط جواب دادنم گفت می تونم یه چیز بی ربط بگم؟ گفتم: بفرمایید؛ هر چقدم بی ربط باشه بالاخره یه جوری ربطش می دیم. و یه چشمک و یه خنده شیطنت آمیز ضمیمه حرفم کردم که احساس راحتی کنه. بی مقدمه گفت من تا حالا کربلا نرفتم. در حالی که با نگاهم منتظر بقیه ی حرفاش بودم، دیدم که سکوتش خیلی طولانی شد. انداختم تو شوخی و گفتم بقیه شو می گی یا از همین جا شروع کنم پایداری سازه رو به کربلا ربط بدم؟ دو تایی زدیم زیرِ خنده که یهویی جدی شد و گفت "من امام حسین علیه السلام رو دوست دارم (علیه السلام رو دقیقاً پشت اسم امام گفت) ولی هیچ وقت نتونستم بفهمم تا وقتی از همین جا می تونم به خدا برسم، چرا باید تا کربلا برم زیارت؟ هیچ وقت مردمی که اربعینِ هر سال پیاده می رن تا کربلا رو درک نکردم. همیشه هر چی خواستم از خود خدا خواستم. همیشه توی اتاقم با خود خدا دردِدل کردم. من هیچ وقت نفهمیدم چرا باید بریم زیارت ائمه. مگه نه این که خودِ ائمه هم با خدا حرف می زدن؟" همه ی اینا رو گفت و دوباره ساکت شد. منم دوباره انداختم تو شوخی و گفتم ادامه داره یا شروع کنم ربطش بدم؟ این بار با لبخند گفت "نه. همین بود. البته انتظار جواب دادن ندارم. نمی دونم چی شد که یهویی فقط خواستم باهات درددل کنم." گفتم پس وقتشه که ربطش بدم. هوم؟ با خندیدنش تأییدم کرد.
گفتم تا وقتی خودِ دکتر محمدی هست واسه چی اومدی سؤال پایداری سازه ت رو از من بپرسی؟ دفترِ دکتر هم که به کلاسات نزدیک تر از اتاقیه که من داخلشم. چی شده که این همه راه اومدی تهِ راهرو پیش من؟
سکوتشو نشکست و منم رشته ی حرفامو پاره نکردم.
گفتم دکتر خیلی بهتر از من بلده جواب سؤالتو بده. خیلی بیشتر از من پایداری سازه بلده. ولی تو اومدی پیش من. نشستی بغل من. دستتو گذاشتی زیر چونه ت و داری از منی که کمتر از دکتر بلدم سؤال پایداری می پرسی.
این که میای پیش من باعث می شه از دکتر بی نیاز بشی؟ نه.
نمی تونی بری پیش دکتر؟ چرا.
نمی ری پیش دکتر؟ چرا.
ولی پیش منم میای. میای چون من از جنس خودتم. عین تو دانشجو ام. برات محسوسم. لابه لای حرفام از خُلق و خوی دکتر برات می گم. یادت می دم که وقتی رفتی پیش دکتر چی بگی که ازش دلبری کنی و چی نگی که بهت بدبین نشه. قبل امتحان میای پیشم تا ایراداتتو رفع کنم. این وسط منم گاهی وقتا درِ گوشِت بعضی از سؤالای امتحان دکترو می گم که اضطرابت از بین بره و آروم شی. بعدِ امتحانم میای پیشم که برم پیش دکتر واسطه شم و سفارشتو بکنم که از اون سؤالی که اشتباه حل کردی بگذره و نمره تو خوب رد کنه. به خاطر توئه که من اینجام. هر روز منتظرتم که درو باز کنی و بیای پیشم. من دلم برات تنگ می شه. کم لطفی نکن بهم داداش جانم. زودزود بهم سر بزن عزیزِ دلم...
سکوتش ادامه داشت. یه سکوت با چشمای پر از اشک. ردّ اشک، گوشه ی چشمشو به دلش وصل کرده بود. دلم می خواست قربونِ چشمای پر از اشکش برم. هنوزم دلم می خواد.

.::.

تو راه با محمدصادق درباره جبر و اختیار یه کم بحثمون شد. لابه لای حرفامون گفتم فلان موضوع رو حس کردی تا حالا؟ گفت آره. گفتم همینه دیگه. باید حسش کرد. نمی شه درباره ش حرف زد ولی. بلد نیستم ازش بگم یعنی...

.::.

علیرضا زودتر از همه ی ماها کتاب "خاطرات سفیر" رو خرید و خوند. وقتی تمومش کرد بهم پیام داد که "می خواستم بگم شخصیتش خیلی نزدیکه به اون [الف سینه] که می شناختم و الان نمی شناسم. از لحاظ تحویل گرفتن غریبه ها؛ سرسنگین بودن با نامحرما؛ زدن تو پَرِ آدما؛ قوت استدلال؛ خوب ارتباط گرفتن با آدما؛ عجیب غریب بودن؛ ایمان خوشگل به خدا و حضورش تو زندگی...".
از اون روز همیشه دلم می خواست بهش بگم خیلی بده اوضامون یه جوری شده که اون الف سینی که می شناختی رو دیگه الان نمی شناسی. همیشه می خواستم بگم چه قدر بی وفاست دنیایی که جنسش این جوریه... که من و تو باید هشت - نُه ماه بعد عقدت دلامون پیش هم باشه ولی نتونیم یه دل سیر همدیگه رو ببینیم. خیلی چیزا می خواستم بهش بگم تا این که بالاخره امروز صبح، همین که بین الطلوعین تموم شد و تیغه ی آفتاب، سایه هامونو روی همدیگه انداخت، برای اولین بار یه دل سیر بالاسر قبر محمدرسول بغل هم نشستیم. بعدِ یه عالمه بحثِ اجتماعیِ بی سر و تهِ به دردنخور، همین که اومدیم از هم جدا شیم بهش گفتم یادته بهم گفته بودی شبیه نیلوفر شادمهریِ خاطراتِ سفیرم؟ اون موقه ها که منو بیشتر می دیدی و بیشتر می شناختی شبیهش بودم. الان ولی دیگه خیلی وقته با کسی حرف و نَقلِ فلسفی ندارم. من با دلِ خودم و آدمای دور و برم کار دارم. با حُبّ و بُغضاشون. اونی که توی مغزمون می گذره و اسمشو گذاشتیم عقل، واقعاً عقل نیست [کلیک +]. من با اون دیگه خیلی وقته کاری ندارم...

.::.


+ تولد محمدرسوله. اگه تو این دنیا بود شاید نفرِ پنجم جمعِ چار نفره مون می شد... چه می دونم... شاید با زن و یه بچه حتی... علیرضا می گفت محمدحسین اون روز خوابشو دیده بود. تو خواب به این مضمون به محمدحسین گفته بود که از وقتی اومدم این طرف تازه دارم می فهمم توحید یعنی چی... سختتون نمی شه اگه که لطف کنین و به مناسبت تولدش یه فاتحه مهمونش کنین؟ :)