هو/

درست وقتی که دستِ زمختِ بُغض، گلویم را می فشارد؛
درست همان جایی که طوفانِ قضاوت های ناروا به ریشه های جوانِ نهالِ وجودم می تازد؛
زمانی که سیلِ حرف های جور و ناجور زمانه، زمینِ حاصلخیزِ دلم را می فرساید؛
آن دمی که وقاحتِ کلام را در قالبِ صراحتِ بیان جا می زنند؛
درست همان جا که پروا نکردن از خوفِ حضورِ تو را به بی پروایی و شجاعتِ مقدّس تعبیر می کنند؛
می آیی و درست در حوالیِ قرآنِ فجر [۱] یادم می اندازی که امروز، عاشورای من است و این جا کربلایم. روزگارِ ابتلایم به بلاها را با نگاه های تو قسمت می کنم. شک ندارم که دل آشوب و لبخند به لب روی تَل ایستاده ای به تماشای گودال قتلگاه.
باید که با سر رفت به سوی تیغ؛ 

با قلب رفت به سمت تیر؛ 

باید ادامه داد به راهی که مانده است...


.::.

پس بیا و ذره ذره جانم بستان.

رحم نکن تا این زجرکشی را طولانی تر کنی.
هر لحظه غروب عاشورا نزدیک تر می شود اما.
بسم الله...


+ دردِدل برای دل است؛ گفتن ندارد.

.::.

[۱] مبارکه ی اسراء، شریفه ی هفتاد و هشتم