هو/


بگم واسه ت از حرفای پشت تلفنمون که می گفت چند ماه قبل از مذاکرات هسته ای شون، تموم بچه هاییو که جونشونو با کار کردن تو این صنعت به خطر انداخته بودن پرت کردن بیرون؟
بگم واسه ت از حرفای درِ گوشیمون که می گفت اونی که تا همین چند سال پیش روی سانتریفیوژای نطنز کار می کرد و ممنوع التصویر بود، حالا داره روی لوله های فاضلاب نجف آباد کار می کنه و وسط یه مستند، تمام رُخ پیداش می شه؟
بگم واسه ت که به اسم امید اومد تا همه رو از مملکت و دینِ آباء و اجدادیشون ناامید کنه؟
چه قد دلم می خواد یکی بیاد بزنه تو گوشم و بگه پاشو رفیق! صبح شده! تموم شد این کابوس لعنتی!
می دونی چیه؟
دوشنبه ی هفته ی قبل، وقتی که دکتر ازم پرسید می خوای بری یا می مونی، یه لحظه باتری ساعتِ دنیام تموم شد و همه چیم از حرکت افتاد! افتاد تا همین دیشب که محمد گفت مدرک زبانتو بالاخره واسه شون فرستادی یا نه؟ و من دست کردم توی جیبم و باتریِ جدید انداختم توی ساعتِ دنیا و با تماااام احساساتم بهش گفتم این مملکت، ماشینم نیست که وقتی به خرج افتاد و شروع کرد اذیتم کنه با یه ماشین دیگه عوضش کنم.
آره...
من وسط دولت تدبیر، با تموم احساسم پشتِ پا می زنم به همه ی اونایی که می گن رفتن از مملکت عینِ عقلانیت و تدبیره.
می دونی چیه؟
من با احساسم می مونم پای ماشینی که به خرج افتاده. پای مملکتی که حالش خوش نیست. پای مردمی که هر روز قدرنشناس تر از روز قبلشون ان.
می دونی چیه؟
من وسط همین روزایی که کارگرِ کافی شاپِ دوستم تو رویای خارج رفتنش داره کفِ کافه رو تِی می کشه به خودم می گم هی رفیق! بیا رویای موندن خودمونو بسازیم.
می دونی چیه؟
من از پشتِ درِ اتاقِ فرمانده بی تقوای بسیجِ مسجدِ محلمون رد می شم و به خودم می گم هی رفیق! خودتو آماده کن! حالا حالاها باید باهاش زندگی کنی.
می دونی چیه؟
من عکس رئیس جمهورِ یه نظام شیعه رو می ذارم کنار عکس نخست وزیر یه نظام صهیونیستی و به خودم می گم هی رفیق! چقد سخته بفهمی کدومشون دروغگوترن...
می دونی چیه؟
من وقتی حاج آقا داره با هیجان می گه دعا کنید امام زمون بیاد و همه چی رو درست کنه، سخنرانیشو قطع می کنم و می گم کسی که شکمش از مال حروم پر شده توی بزنگاه کربلا حرفای امامشو نمی فهمه. بعدش که حاج آقا شروع می کنه توجیه کنه و حرف مفت بزنه به خودم می گم هی رفیق! بیا شروع کنیم بانکای ربوی این مملکتو یکی یکی منفجر کنیم.
می دونی چیه؟
من می رم وسط مردمی که همه شون توی خونه هاشون حداقل یه ماشین دارن و توی جیبشون دو تا موبایل کاشتن و سالی حداقل دو تا سفر می رن و هر روز و هر شب به جای شکر خدا و مطالبه ی معنویت و اخلاق از مسئولین، از گرونی و نداری و پول و پول و پول حرف می زنن و به قول اون تبلیغِ بزرگِ شهرداری، باطنِ زندگی خودشونو با ظاهر زندگیِ خارجیا مقایسه می کنن. بعدش با خودم می گم هی رفیق! باید کنار همینا بشی ملّت غیور ایران!
می دونی چیه؟
من می رم توی راهروی دانشگاه بین هم نسلایی که دغدغه ی آزادی معنوی رو به آزادی دنیوی فروختن و قیمت رأی شرافتمندانه شون، یه "تَکرار می کنم" و چنتا شعار و وعده ی توخالیِ آزادی حجاب و کنسرته، خمیازه می کشم و می گم هی رفیق! پروژه نهاییتو باید جلوی همینا دفاع کنی!
آره...
من احساساتی شدم. پرِ احساسم. حرفای احساسی می زنم و با احساساتم سرنوشتمو انتخاب می کنم.
می دونی چیه؟
تو از من چیزای محال می خوای. اومدی به منی که معادلات ریاضی رم با قلبم حل می کنم، می گی معادلات انسانیتو بدون احساساتت حل کن!
نه...
من هیچ جا نمی رم. به هیچ قیمتی هیچ جا نمی رم. می مونم برای امروزی که بویینگ و اِرباس و زیمنس با وقاحتشون، وقاحتِ تو رو تکمیل کردن. تویی که موشکای سپاه به داعشو به اسم خودت تموم کردی، هیچ بعید نیست زحمتای امثال ما رم به اسم خودت تموم کنی. تویی که بچه های صنعت هسته ای رو پرت کردی بیرون، هیچ بعید نیست که یه روز سر ما هم معامله کنی و پرتمون کنی بیرون. از تو هیچی بعید نیست. ولی هنر اینه که بمونیم و تحملت کنیم. من قید دکترا خوندن توی سوئدو می زنم، به خاطر این که اگه یه روزِ سخت باشه که مملکت، ما رو بخواد، اون روز، همین امروزه. نه فقط برای آسون کردنِ روزای سختِ مملکتم؛ بلکه می مونم تا در حد خودم جون بکَنَم و نذارم خرابکاریای شخصیِ تو به اسم نظامم نوشته بشه.
بازم واسه ت بگم؟
کسی که باید بره تویی؛ نه من...

وطن ویرانه از یار است یا اغیار یا هر دو؟
مصیبت از مسلمان هاست یا کفار یا هر دو؟
همه دادِ وطنخواهی زنند، اما نمی دانم
وطنخواهی به گفتار است یا کردار یا هر دو؟






+ می دونین چیه؟
من نمی خوام از این چیزا واسه تون بگم و بنویسم. من اینجا از مرگ و خدای مرگ واسه ت می گم. از گمشده ی این روزامون. من نمی خوام مشغولت کنم به مشغولیتایی که همه باهاش مشغولت می کنن. من می خوام یادت باشه که قراره بمیری. پس فردا؛ فردا؛ یا همین امشب...