هو/


شهرشون نه پلیس داشت، نه وکیل، نه قاضی، نه زندان. سرِ چارراها دوربین نبود. بقالی هاش فروشنده نداشتن. می رفتی هر چی دلت می خواست برمی داشتی. نونواهاش نونِ مجانی می دادن دستِ مردم. شهرشون بانک نداشت. ماشیناشون بوق نداشت. مردم سرِ زمینا و توی باغاشون داشتن محصولاتشونو آبیاری می کردن. انگار که همّه ی همّه ی مردمِ شهر، زمین داشتن و کشاورز بودن. پسربچه ها داشتن درختای توت رو تکون می دادن و دختربچه ها تندتند توتا رو از روی زمین جمع می کردن. آقای دکتر از بیمارستان اومد بیرون و نشست کنار نظافتچیِ توالتِ عمومیِ پارک و با همدیگه چای خوردن. دانشجوها به جای غر زدن، هر روز عصر که کلاساشون تموم می شد، با همدیگه شهرو جارو می کردن. سرِ اذون پرنده تو خیابونای شهر پر نمی زد. شهرشون مجرد نداشت؛ مطلقه نداشت؛ بی سرپرست و بدسرپرست نداشت. بیشتر خانومای شهر باافتخار می گفتن من یه مادرِ تمام وقتم. شهرشون نه فقیر داشت و نه غنی. نه بزرگ داشت و نه کوچیک. شهرشون کدخدا نداشت؛ ولی تا دلتون بخواد خدا داشت...
از تاکسی که پیاده شدم، دست کردم توی جیبم و یه دو تومنی دادم به راننده. با تعجب نگام کرد و گفت مال این اطراف نیستی؟ گفتم چه طور مگه؟ گفت توی شهر ما هنوز پول اختراع نشده پسرجان! گفتم پس چه طوری با هم معامله و تعامل می کنین؟ گفت همه ی اهالی شهر برای خاطر خدا نیازای همدیگه رو رفع می کنن. این جا کسی طمع نمی کنه. همه قانع ان. آدما در حد نیاز روزانه شون به همدیگه مجانی خدمات می دن و از همدیگه مجانی خدمات می گیرن.
رسیدم به پیرمرد. گفتم حاج آقا! شما چه طوری این آرمانشهرو ساختین؟ گفت ماجرا از روزی شروع شد که تصمیم گرفتیم توی شهرمون قبرستون نداشته باشیم. ما مُرده هامونو پایِ درِ خونه هامون دفن می کنیم. هر روز صبح که از خونه میایم بیرون چشممون میفته به قبر عزیزامون و یادمون میاد که اونا هم یه روز صبح با پای خودشون از درِ خونه بیرون رفتن و دیگه هیچ وقت نتونستن به اختیار خودشون برگردن خونه. هر شبم که برمی گردیم خونه دوباره چشممون میفته به همون قبرا و یادمون میاد که عزیزامون شب که رفتن تو خونه خوابیدن، دیگه صبح نتونستن به اختیار خودشون از خواب بیدار شن. ما یه عُمره که هر روز با یاد مرگ از خواب بیدار می شیم و هر شب با یاد مرگ به خواب می ریم...


.::.


* عنوان از جناب شهریار است.