هو/


"آره خب...
من فروردینی ام؛ بهاری ام. همون اول بهار چشمامو با شکوفه ها وا کردم؛ به شکوفه ها واکردم... بهار واسه م یه رنگ دیگه داره..."
می دونی؟ شاید اگه ده پونزده سال پیش بود، تمومِ جمله های بالا رو با همین لحن بهت می گفتم. که بهارو بیشتر پاییز دوست دارم و پاییزو بیشتر تابستون و تابستونو بیشتر زمستون. بعدشم بهت می گفتم که اما زمستون واسه م دوست داشتنی تر از پاییزه و با همین جمله ی آخری پاک گیجت می کردم. حالا ولی اوضاع عوض شده. حالا دیگه حتی به فصلای سالم می گم با هم دعوا نکنین؛ "انَّ اکرمکم عندالله اتقاکم"!

***

می دونی؟
ده پونزده سال پیش، فروردین واسه م پر از عطر زندگی بود. فروررین که می شد، حس قاصدکی رو داشتم که از فرطِ سبکی ریشه های زمینیشو رها می کرد و قاصد حرفای زمینیا می شد به دل آسمونیا.
اوج فروردینم تو اردیبهشت بود ولی. هنوزم اردیبهشت واسه م بوی بهشت می ده. انگار که بهشت سنگین می شه و میاد روی زمین. آدمو پر می کنه از عطرِ بی دغدغگی.
فروردینِ من همون اوایل خرداد به پختگی می رسید و می خواست از درختش جدا بشه. همیشه خرداد یه عالمه تضاد می پاشید تو صورتِ دلم. صبح تا عصر با استرسِ امتحانای نوبت دومِ فردا درس می خوندم و عصر از هفت دولت آزاد و از هفت آزاد آزادتر، تو پارکِ سر کوچه تمامِ غایتِ زندگیم این می شد که یه جوری شوت بزنم که دروازه بان جا بمونه و توپم از بین دو تا درختِ چنار رد بشه و من داد بزنم گُ.....ل! آخه اون موقه ها ما به وسط اون دو تا درختِ چنار می گفتیم دروازه! خلاصه خرداد من پر بود از بیم و امید؛ خوف و رجا؛ گریه و خنده... پر بود از سختی و آسونی... خرداد دیوونه بود؛ اوج دیوونگی دیوونه هایی که دیوونه ی خرداد بودن...

***

می دونی؟
این چار پنج ساله رجب واسه م پر از عطر زندگی بوده. رجب که می شد، حس قاصدکی رو داشتم که از فرطِ سبکی از ریشه های زمینیش دل می کند و قصد آسمون می کرد. رجب که می شد هوای حرم به سرم می زد. بال درمی آوردم. سبک تر از قاصدک می شدم حتی. آسمونا رو یکی یکی بالا می رفتم تا برسم به آسمونِ هشتم. به اون جایی که کفشداری هاش تفسیرِ آیه های بهشتیِ قرآنه. که سقاخونه شو با آبِ حوض کوثر پر می کنن. که نقاره خونه ش آدمو یادِ حرمِ امام رضای آدم زمینیا میندازه...
اوج رجبم تو شعبان بود ولی. می دونی؟ می گن بهشت بوی شعبان می ده. می گن خیابونای بهشت پر از شربتای آبلیموئه که گوشه ی خیابونای ماهِ شعبان بهت تعارف می کنن. می گن بهشت یه روده که وسط شعبان جاری شده...
رجبِ من همون اوایل ماه رمضون به کمال می رسه... ماه رمضون همیشه یه عالمه تضاد می پاشه تو صورتِ دلم. یه ضعفِ قوی دَم دَمای غروب بدنمو می گیره. یه قُوّتِ ضعیف بعد افطار می شینه تو تنم. ماه رمضون پر از بیم و امیده؛ پر از خوف و رجا؛ پر از گریه و خنده... پر از سختیای آسون... ماه رمضون اوج دیوونگیِ دیوونه هاییه که دیوونه ی خُدا ن...

***

آره خب...
سه ماه بهاریِ خدا افتاده تو سه ماه بهاریِ ما آدم زمینیا
امشبم همه مون دقیقاً وایسادیم وسطِ وسطِ وسطش.




+ عیدتون شیرین تر از عسل.