هو/


پنجشنبه نشست بین من و محمدصادق. حواسش نبود؛ اما هم موقع شام و هم بعدش نشست درست بین ما. و همان طور که بینمان نشسته بود، ایمان را از غیب گرفت و ریخت توی دلش... توی دل خودش؛ دل صادق؛ دل من...
چند ساعت بعد، داشت به دغدغه های چند ساعت قبلش می خندید؛ انگار...
حالا امشب، شب که نه، نصف شبی به سرش زده بود. شبِ امتحانش آمده بود سؤال های عجیب و غریب می پرسید!
دلش اهل شده. نصف شبی با این سؤال هاش ایمان می ریزد توی دل نااهل من. با حرف هاش عصاره ی ایمان می گیرد از لابه لای غفلت های دلم.
به قول پیرمرد، دل مؤمن آهنرباست. ایمانِ دلِ برادرش را از زیرِ خُرده چوب های غفلت می کشد بیرون.
خوش به حالمان که حرف های مگو داریم.
خوش به حالمان که حرف های مگو داریم.
خوش به حالمان که حرف های مگو داریم...

.::.

منصور حلّاج را که خوانده ای؟ از یک روز به بعد، اگر برای نااهلش لب گشودی، به دار می کشدت.
میثم تمّار را که شنیده ای؟ از یک جایی به بعد اگر نامَحرم صدایت را شنید، زبانت را از حلقومت بیرون می کشد.
یک روز می رسد که دیگر حرفی جز "او" برای گفتن و نوشتن نداری...
اگر از او بگویی، طرد می شوی؛
اگر از سرِ جز او نگفتن سکوت کنی هم طرد می شوی...
از یک جایی به بعد اهلِ او آن قدر نایاب می شوند که باید بروی سرِ سجاده و فقط با او نجوا کنی؛
کاَنّی بنفسی واقفة بَین یَدیک؛
وَ قد اظلّها حُسن تَوکّلی عَلیک؛
وَ قلت ما اَنت اهله وَ تَغمّدتَنی بِعفوک...


خوش به حالت که حرف های مگو داری.
خوش به حالت که حرف های مگو داری.
خوش به حالت که حرف های مگو داری...



+ توبه کردم که قلم دست نگیرم اما
هاتفی گفت که این بیت شنیدن دارد
و خدا خواست که یعقوب نبیند یک عمر
شهرِ بی یار مگر ارزش دیدن دارد؟!