هو/


وبلاگ ها را یکی یکی بالا و پایین می کنم. گاهی تا تهش را می خوانم. گاهی نصفه نیمه رهاش می کنم. گاهی نظر می دهم. گاهی نظراتش را می خوانم. اغلب بی سر و صدا رد می شوم اما...
می روم و می روم و می روم تا برسم به رزقِ حال خوب کنِ امروزم. جایی که یک وبلاگ نویس، یک پستِ خیلی خیلی خیلی ساده می گذارد:
«ازتون میخوام که با تمام وجود برامون دعا کنید. از انتهای دل تون. حقیقتا به دعاتون خیلی خیلی محتاجیم.»
و بعد خودش زیر پستِ خیلی خیلی خیلی ساده اش کامنت می کند:
«دعا کنید جشن عروسی مون بدون گناه پیش بره.
دلم گرمه به دعاهاتون. توی فاصله زمانی که داریم تا اون موقع، من حساب میکنم روی اثر و انرژی دعاهاتون.
»
انگار که چند روز مانده به جشن عروسی اش. نه نگران شام و پذیرایی است؛ نه نگران لباس عروس و آرایش؛ نه نگران جهیزیه و چیدمان خانه ی تازه اش؛ نه نگران مدل رقص عروس و داماد؛ نه نگران ماشین عروس و فیلمبردار؛ نه نگران آن چه اهالی این شهر گمان می کنند با آبرو و اعتبارشان گره خورده. تمامِ نگرانی اش فقط همین چند خطِ خیلی خیلی ساده و عمیق است. همین چند خطی که بابتش خودش را محتاجِ غیرِ خودش کرده. محتاجِ دعای خیرِ ما آدم های غیرِ او.
این وسط من هم میان هیاهوهای روزانه و لابه لای رفتن از این جلسه به آن جلسه، با همین دغدغه ی چند خطیِ یک بلاگر حالم خوب می شود. لبخندِ  آرامش بر دلم می نشیند. چه دلنشین اند این آیه های کوچک خدا. چه زیبا سروده آیاتش را. می خوانمشان یکی یکی. بی سر و صدا رد می شوم اما ...


+ خوش به حال خدایی که این بنده ها را دارد. خوش به حال اماممشان بیشتر...
++ این مدتی که گره خورده ایم به جاده ی قم - تهران، زودزود زیارت و حرم حضرت عمه (س) قسمتمان می شود. همه اش با هم هیچ است. اما همه ی این هیچ بودن، باشد به عنوان هدیه ی عروسی شان.


.::.

* عنوان از حضرت صائب