هو/


سه:
بر و بچه های کبریت [کلیک +] از روش استقرا دستمزد ساعتی بیست و پنج تومنو برای کارای سرِ چارراهی ثبت کردن. یعنی ساعتی سه تومن بیشتر از حقوقی که علی از شرکت می گیره. بیشترین دستمزد شرکت مال علی یه.

دو؛
عصر قرار بود بریم دکتر. دوست داشتم دنبالم باشه و دنبالش باشم. یه عمل سرِپاییِ جزئی داشت در پنج دقیقه! پنج دیقه عمل و پنج دیقه م گفتگوش با دکتر. آخرِ سر که رفتیم با منشی حساب کنیم، شد دویست و هشتاد هزار تومن. دویست و هشتاد تومنو اگه بندازیم تو فرمولِ تابعِ خطّیِ بچه های کبریت، می شه ساعتی یه میلیون و شیشصد و هشتاد.

یک؛
هوس کردم یه شغل جدید تجربه کنم. از مطب که بیرون اومدیم واسه ش تپسی گرفتم که بره خونه شون. خودم ولی رفتم یه جای دیگه. نمازو خوندم و تصمیم گرفتم تموم شب ظرف بشورم. آخرین لیوانِ کافه - رستورانو که آب کشیدم و گذاشتم توی سبد دیدم ساعتم پنج دیقه از نیمه شب گذشته. روی پاهام نمی تونستم بمونم. وقتی رفتم پیشش، خندید و گفت واسه واش من (washman) بیشتر از ساعتی سه تومن نمی شه پول داد. به لباسا و کفشای خیسم خندیدم؛ به کبریت؛ به یک و شیشصد و هشتاد؛ به باکلاس بودن کلمه ی واشمن... به شغل باکلاسِ جدیدم...


صفر:
ساعت دوی شب تلگرامو با انگشتای چروکِ آب خورده و ناخونای نرم شده م باز کردم. عکسِ مردِ قمی رو فرستاده که بغل دخترش زانو زده کنار پیاده رو و وسط آشغالا دنبال غذا می گرده. ساعتی سه تومنِ واشمنی می شه یه فلافل. ساعتی یک و شیشصد و هشتادِ پزشکی می شه یه شب هتل درویشیِ مشهدالرضا با شام و همه ی متعلقات. ساعتی بیست و پنج تومنِ کبریتِ سرِ چارراهم می شه یه پیتزا مرغ و قارچ خوب. مَرده ولی داره تو آشغالا دنبالِ غذا می گرده...

زیرِ صفر:
شنبه باهاشون جلسه داریم. انقدی اسم و رسمشون تو عالَم مهندسی گنده هست که نتونم وسط وبلاگ حتی بهش اشاره کنم. باید تمومِ خاطراتِ امروزو بچینم روی دسکتاپِ شولوغِ ذهنم که بدونم شنبه ساعتی چند ازشون بگیرم واسه دستمزدم...


+ نمی میرم امشب از غصه من چرا؟ کسی می دونه چه طوری می شه دق کرد؟