هو/


با انگشتش توی هوا مسیر موشک را پیش چشم های ما می کشید و می گفت:

"آژیر که به صدا در می آمد تا می آمدیم خودمان را از سوله های مهرآباد بکشیم بیرون و برسانیم به پناهگاه، موشک را می دیدیم که از بالای سرمان حرکت می کرد و می خورد آن طرف مجموعه..."

دکتر از روزگار جنگ می گفت. از زمانی که تازه از کانادا برگشته بود. از زمانی که در مهرآباد با چنگ و دندان هواپیماها را آماده می کردند؛ همین بچه سوسول هایی که بعد انقلاب از خارج برگشته بودند برای عقیده شان. با انگشتش توی هوا مسیر موشک را پیش چشم های ما می کشید و می گفت:

"موشک را می دیدیم که از بالای سرمان حرکت می کرد و می خورد آن طرف مجموعه. میخکوب می شدیم سر جایمان؛ تا آژیر آتش نشانی ما را به خودمان می آورد. آن روزها این طوری بود بچه ها...

حالا ولی...

حالا ولی...

حالا ولی..."

با این "حالا ولی..." گفتن های پی در پی اش دردم می گیرد. همین الان که دارم برایتان می نویسم هنوز هم جای "حالا ولی..."هاش درد می کند.


.::.

پ.ن: بفرمایید! ایشون هم نقش اول فیلم به وقت شام و داداشش که اومدن بهتون سلام کنن :)



* عنوان از حضرت سعدی