نامه ای به احمد [کلیک کنید



بسم الله الرحمن الرحیم

سلام احمدجانم!
با این که سال هاست با هم تماسی نداشته ایم، خوبیِ حالِ دلم، خوبیِ حالِ دلت را تأیید می کند. می دانم که هیچ وقت نامه ام را نمی خوانی. می دانم که این نامه ی سرگشاده، برای تو سر به مُهر می ماند. اما وقتش شده که نامه ای را به نامت مزیّن کنم. پس به اسمت می نویسم به امید روزی که در کنارت با صدای خودم بلندبلند بخوانمش...


احمد جان! برادرم!
باید بدانی که ناامید نیستم. خسته هم نیستم. من و تو چهار پنج سال پیش ناامید و خسته نشدن را با هم موقعِ پاس کردن مکانیکِ سیالاتِ نچسب و مزخرف دکتر پیشه ور مشق کردیم؛ و صدقه ی سرش چنان واکسینه شدیم که به این زودی ها امیدواری و خستگی ناپذیری مان تمام نمی شود. من، اما این روزها هر طور فکر می کنم نمی توانم بهترین لحظات عمرم را صرف متقاعد کردن آدم های حقیر با دغدغه های کوچک کنم.
حالا که پیش شماره ی دو از ابتدای رقمِ سنّ و سالمان به سرازیری افتاده؛ حالا که سرد و گرم را تا حدودی چشیده ایم و زمان به بار نشستنمان به شدت نزدیک است؛ حالا که طراوتِ دورانِ جوانی مان ضمیمه شده به تجربه ی حاصل از جوانی کردنمان؛ حالا که پایم خوب شده و لنگ نمی زنم؛ دستم خوب شده و دیگر بستن نمی خواهد؛ حالا که تجربه های شکستِ دوران بی تجربگی به یاریِ ایده های نو آمده اند و بهار تولید و شکفتن و پیروزیمان فرا رسیده...
حالا دیگر تاب و توان تیر خوردن از همسنگری هام را ندارم. جانم توان تحمل کنایه های پُر کینه شان را ندارد.

عزیزِ دلم!
ناامید نیستم. خسته هم نیستم. اما حیف بهترین روزهای عمر من است که صرف ایجاد مناعت طبع در آدم های عادت کرده به دُگمی و تعصّب شود. بگذار آن ها با نگاه های اعورانه شان توی مملکت من بالا بروند و بالا بروند و بالا بروند...

برادرم!
تو یک بار از خاکت گذشتی. حالا منم که از آب و خاکم می گذرم و می آیم کنار شما. شانه به شانه ی شما. وسط آب و خاک شما.
می گویند سرزمین شما زمین هزار و یک فرقه است. می گویند آن جا اوضاع بدتر است. اما خاک شما همان جاست که چمرانِ من هشت سال در آن ماند و ماندش او را به چمرانِ ماندنیِ من تبدیل کرد. و این خاک من همان جایی است که چمران را به روزی انداخت که در آن راه می رفت و آرزوی شهادت می کرد!
من تصمیم گرفته ام از سرزمین کینه ها به سوی تو بیایم؛ از مهد پرورش آدم های ناسپاس؛ از محل بال و پر دادن و بزرگ کردن آدم های حقیر و پُر عقده...
من از لایِ پَرِ قو، از آغوشِ آرامِ خانواده، از دلِ رفیق ترین رفیقانم دل می کنم و به قصد ساختن دیارِ پُر از یارِ تو، عزم اروپا و آمریکا و کانادا می کنم. سختیِ زندگی در کنار لامذهب ها بر من گواراتر است از نفس کشیدن کنارِ خداپرستانِ مُشرکِ مدّعیِ فهمِ سرتاپا عقده ی ناسپاس. من، زندگیِ در غربت را به زندگیِ غریبانه در وطن ترجیح می دهم. شیرینیِ زیستن در تنها نظام شیعه ی جهان را فدای تلخیِ زنده ماندن در بلاد کفر می کنم تا یک روز به سرزمین مادری تو بیایم و دِین خودم به اسلام و شیعه را در آن جا بپردازم. و من امید آن دارم که از دل کشورِ تو نظام شیعه ای بیرون بیاید تا دیگر جمهوری اسلامی ایرانِ ما یکّه و تنها مدّعیِ پرچم داری شیعه نباشد. که مبادا زیر سایه ی پرچمِ ولایت، زالوصفتانِ بی تقوا خون بمکند و رشد کنند؛ علیه برادران شیعه شان قلم بزنند و آن ها را زیر رگبارِ کینه و عداوت بمیرانند.

احمدِ من!
من می آیم تا یک نفر از ترمزهای سرِ راهشان کم شود. تا خیالشان از بابت نبودنم راحت شود. تا شب ها راحت تر و کم دغدغه تر بخوابند. تا وقتشان را صرف امثال من نکنند و به پُر کردن سایر ابعاد عقده های شخصی شان بپردازند. من می آیم و تا جایی که بتوانم همجنس های خودم را هم با خودم می آورم. چون تو و همجنس های تو تشنه ترید به حق؛ نزدیک ترید به عداوت با باطل؛ و قدردان ترید نسبت به برادران شیعه تان...

عزیزِ جانم!
می دانم که با آمدنم، حتی اگر دو تابعیتی هم نشوم، بعدش که یک روز به آب و خاک و سرزمینم باز می گردم، مرا سخت تر از الان به باد تهمت هاشان می گیرند؛ به صداقت من سخت تر اعتماد می کنند؛ و حتی شاید مرا بی غیرت بخوانند. اما بهتر است جوانی ام را صرف دشمنِ واقعی مان کنم تا این که روزگارم به خاله زنک بازی با این بچه شیعه های بی فکر بگذرد. آن چه وسیع است زمین خداست؛ و آن چه فراوان است تشنگانِ دریای حق...

آخر نامه ام را با دردِ دلی برای خدای تو تمام می کنم.
خدایِ احمدِ من!
إنّی لما أَنزلتَ إلیَّ مِن خَیر فقیر؛
اما بدان که
السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمَّا یَدْعُونَنِی إِلَیْهِ...



خاطرت برایم خیلی خواستنی است؛ جانِ دلم!
فدای تو و دوستانِ نابت
برادرت الف سین


.::.


* عنوان از حضرت فاضل نظری