هو/

یک: امیرمعین را امشب آوردیم خانه ی خودمان. توی دلم بود بیاورمش که مادرش بعد از روزه ی جانانه ی امروز، بتواند به اعمال لیلة الرغائبش برسد. البته که خودش هم کلی پا روی زمین کوبید و گریه کرد تا بگذارند بیاید.
کلی بازی کردیم با هم. شام الویه و پیتزا خوردیم. بعد آمد دراز کشید روی کاناپه [۱] و گفت "پتو دارین؟" روانداز تختم را همین که رویش انداختیم خوابش برد. در کسری از ثانیه. بدون دغدغه؛ بدون فکر؛ مثل تمام بچه ها؛ مثل تمام اهل توکّل...
امشب بعدِ تمامِ این پنج سال یادم آمد دایی بودن یکی از نعمت هایی است که فراموشش کرده ام و هیچ وقت به شمارش نیاورده ام. خدا می داند توی چندتا نعمت دیگر غرق شده ایم و حواسمان به هیچ کدامشان نیست...


دو: تا همین الان هم داشتم با صفورا حرف می زدم و آرامش می پاشیدم توی قلبش. خوابش نمی بُرد. اولین باری است که بچه اش کنارش نمی خوابد. هر چه بچه با دلی پر از اطمینان خوابیده، مادر با دلی پر از نگرانی بی خواب است...
بعدِ پنج سال، داییِ خبیث آمد و بچه را برد پیش خودش و خواب را از مادر بچه گرفت! تا همین چند دقیقه پیش داشتم به صفورا می گفتم توکل کن به خدا! تمرین کن برای زمانی که امیرمعین را فرستاده ای بین اصحاب آخرالزمانیِ امامِ زمان و خودت تخت خوابیده ای. 
مطمئن نیستم؛ اما به گمانم صفورا هم بعدِ پنج سال تازه فهمید که مادر وقتی شب ها کنار بچه اش بخوابد چه قدر نعمت است. خدا می داند توی چندتا نعمت دیگر غرق شده ایم و حواسمان به هیچ کدامشان نیست...

سه: شاید بشود معادله ریاضی اش را نوشت. تعداد نعمت های خدا مضربی است از تعداد غفلت های ما...

.::.

[۱] کاناپه، همان کاناپه ی این پست [کلیک کنید] است.

*عنوان از حضرت شیخ اجل.