هو/

یک بار هم سر کلاس داشتم برای بچه ها می گفتم که خدا به ما آدم ها اذن داده که در سطوحی خالق باشیم. حالا نه در سطح خدا؛ اما به نحو ضعیف تری خلق می کنیم. مثلاً خدا همه چیز را از هیچ خلق می کند و ما به اذن خدا هواپیما را با شناخت قوانینی که خدا بر جهان حاکم کرده و با الهام از پرندگانِ مخلوقِ او خلق می کنیم.
بعدترش بهشان گفتم که علاوه بر زمان و مکانی که خدا خلق کرده، من و شما هم خالق مکان و زمانیم. بهشان گفتم که زمانِ مخلوق خدا شب و روز است و زمانِ مخلوق من و شما یک قراردادِ نِسبی. شب و روزِ مخلوقِ خدا همیشه ثابت است؛ اما زمان های ما قابل تغییر. مثلاً چه الزامی دارد که شروع گردش زمین به دور خورشید را اول بهار در نظر بگیریم؟ بیایید روز شصت و دوم پاییز را معیار فرض کنیم و هر بار که زمین یک بار دور خورشید چرخید و دوباره شصت و دوم پاییز برگشت سر جای خودش را سال تحویل بنامیم و جشن بگیریم. یا اصلاً چرا خودمان را درگیر یک ثانیه بکنیم؟ چه کسی گفته هر شصت ثانیه باید بشود یک دقیقه و هر شصت دقیقه یک ساعت؟! چرا بیست و چهار ساعت؟ این ها فقط قراردادند برای این که بتوانیم با هم تعامل کنیم. ما خالقیم و تمام این ها مخلوق. چرا یک خالق باید خودش را در قید و بند مخلوقش قرار دهد؟ چرا فکر می کنیم ساعت و دقیقه و ثانیه تحویل سال خیلی مهم و عجیب و غریب است؟ چرا یک کشوری به اسم انگلستان به خودش جرئت می دهد که بگوید من یک جایی دارم به اسم گرینویچ که وسط جهان است و منم که جهان را به دو بخش غربی و شرقی تقسیم می کنم؟ انگلستان غلط کرده که خودش را معیار قرار داده! ما هم بیشتر از او غلط می کنیم که طبق معیار او عمل می کنیم! اصلاً برای چه باید به منطقه خودمان بگوییم خاور(شرق) میانه؟ چرا به چین می گوییم خاور(شرق) دور؟ مگر انگلستان وسط دنیاست که به نسبت او شرق میانه و شرق دور تعیین شود؟! ما در قاره ی آسیا نفس می کشیم. در بخش جنوب غربی آسیا! والسلام!

لُبّ کلام آن که ما خالقیم و خالق بر مخلوق خودش غلبه دارد. بله؛ از منظر دیگری، مطابق آیات و روایات (و حتی علم زمین شناسی) خداوند محل کنونی کعبه و شهر مکه را به عنوان اولین سرزمین خشک از زیر آب بیرون آورد. پس این مکان معیاری است که خدا وضع کرده؛ مخلوق من و شما نیست و ما بر آن هیچ غلبه ای نداریم. بله؛ ماه های حرام را خداوند صریحاً در قرآن خودش تعیین می کند و در حیطه ی خالقیت مستقیم او قرار می گیرند و ما هم تابع حرمت آن هاییم؛ چون مخلوقِ خالقِ ما هستند. بله؛ خداوند شب و روز و ماه و خورشید را خلق کرده و این ها تماماً به طور مستقیم مخلوق اویند. پس ما فعلاً ناگزیریم که در قالب آن ها بگنجیم و خواب و بیداری و سفر و حضرمان را با آن ها تنظیم کنیم. اما دیگر ساعت و دقیقه و ثانیه ی تحویل سال چه صیغه ای است که مطابقشان این همه خودمان را محدود کرده ایم؟ چه کسی گفته ساعت دوی بعد از نصف شب به زور بیدار باشیم تا محضر مبارک (!) لحظه تحویل سالی که خودمان بین خودمان قراردادش کرده ایم را درک کنیم؟! مگر شب قدرِ مخلوقِ خدا و زمان تعیین سرنوشت است که هجوم می بریم برای ادراکش؟ چرا غرق عادت شده ایم؟ چرا درگیر مخلوق خودمانیم؟ چرا درگیر بت هایی شده ایم که خودمان ساخته ایم شان؟ فکر کنیم! فکر کنیم! فکر کنیم! اصول را بشناسیم. فروع را از اصول جدا کنیم. قدر خودمان را خوب بفهمیم. بشکنیم بت ها را... 

پ.ن:
این جا جایش نیست. ولی برای این که بچه های خودم مفهوم نسبی بودن زمان را بهتر درک کنند، بهشان گفتم که هر چه ابعاد کوچک تر شود، زمان دیرتر می گذرد؛ و بالعکس! برای همین است که قرآن و روایات می گویند که یک روز آخرت برابر هزاران سال دنیاست. چون ابعاد آخرت بسیار بزرگ تر از دنیاست. حالا من و شما نمی خواهیم بزرگ شویم تا زمانمان مطابق زمان آخرت شود؟! می خواهیم تا آخر درگیر همین بت های کوچکمان بمانیم؟!

باز هم پ.ن: 
یک بار به علیرضا گفتم که امام حسین (ع) سیدالشهدا بودند و یاران ایشان هم به تبع ایشان الگو و سرور تمام شهدای تاریخ شدند. امام باقر (ع) و امام صادق (ع) شکافنده ی علوم بودند و یارانشان بنیانگذاران بسیاری از علوم. امامِ زمان ما، یعنی امام مهدی (ع) صاحبِ زمان اند. پس من و شما که مأموم زمان ایشانیم باید تلاش کنیم صاحبان زمان باشیم؛ نه این که در گرویِ محدودیت های زمان دفن شویم!!!


+ حالا بگویید ببینم شبی که خدا به عنوان شب شهادت دهمین ولی اش یعنی امام هادی (ع) وضع کرده اصل است یا شبی که منِ بشر بین خودم و شما به عنوان تحویل سال قرارداد کرده ام؟


++ نوروز خیلی هم مبارک است. آداب و رسوممان خیلی هم محترم است. اما من خالق آداب و رسوم ام؛ و خالق محدودِ مخلوقش نمی شود.


+++ قبلاً هم گفته بودم برایتان که خدا بعداً رحم کند به دانشجوهایی که می آیند زیر دستم. با این افکار و عقاید عصر حجری مان...



.::.


* عنوان از طالب آملی است. کاملش می شود:

جهانیان همه آشفته ی گل اند و نسیم

منم که گوشه ی چشمی به داغِ دل دارم