هو/

امروز برای هزارمین بار داشتم سعی می کردم به کسی که نمی خواهد یک چیز را بفهمد، آن چیز را بفهمانم. امروز برای هزارمین بار روابط ساده ی آدم های پیچیده به من فهماند که نمی شود یک چیز را به کسی که نمی خواهد بفهمد، فهماند. علی می گفت چرا اصرار داری اخلاق را به همه یاد بدهی؟ چرا می خواهی همه بااخلاق باشند؟ مگر تو پیامبر و امامی؟ چرا اصرار داری جلوی به ظلمت رفتن آدم ها را بگیری؟ چه اصراری داری که یک نفر عادت نکند به ظلمت؟ چرا دلت می سوزد که هر روز با همین عادتش بیشتر فرو می رود در باتلاق ظلمات؟ امروز برای هزارمین بار جملات علی پیش چشمم عبور کرد. برای هزارمین بار پیش خودم گفتم: "لعنتی! دیگر هیچ وقت اظهارنظر نکن؛ حتی اگر دیدی آن که نمی خواهد هیچ وقت بفهمد، دارد در لجن غرق می شود."
داشتم پیش خودم می گفتم حالا که بابت حرف زدن هامان مسئولیم چه بهتر که سکوت کنیم. این ها را داشتم می گفتم که بخشی از وجودم آمد و درِ گوشم خواند: "آهای! ما بابت سکوت کردن هامان هم مسئولیم." به آن بخش از وجودم گفتم همه حرف هات متین! اما در مقابل کسی که هیچ وقت نمی خواهد بفهمد، باید سکوت کرد. سکوتی از نوع همیشگی...