هو/

این چند روز دارم کمی جدی تر شرایط رفتن به اروپا را پیگیری (و فقط پیگیری) می کنم. فعلاً در حال پرس و جو هستم؛ مطالعه ی کتاب و گاهی هم وبلاگ ها. مثلاً حاصل تحقیقاتم می شود مقاله ی بدون اَبسترکت و اینتروداکشن زیر:

یک؛ علی:
هنوز به علی نگفته ام ماجرا از چه قرار است. خوشبختانه علی آدرس وبلاگ را هم ندارد که خبرها را دنبال کند. قصد گفتنش را هم فعلاً ندارم.
در طول این مدت کم و بیش از مشکلاتش در آمریکا می پرسیدم. علی به این امید رفته بود آمریکا که توی ناسا کار کند. اما خب نکات جالب حرف هاش هم کم نبود. مثلاً یک بار که رفته بود توی یک مسجد نماز بخواند، دیده بود فرقه ای از مسلمان ها بدون حجاب و مختلط، پشت به قبله و رو به یک عکس نماز می خوانند! یا مثلاً از وقت هایی می گفت که نمی تواند با خانم ها دست بدهد. تماس بدنی که برای برخی از مسلمانان (!) داخل ایران حل شده، معضل بزرگی است برای آن ها که آن سر دنیا واقعاً می خواهند تسلیم باشند. یا مثلاً غذای حلال که شما را مجبور می کند حتماً در محله های مسلمان نشین بنشینید! و اگر یک روز خواستید برای مدتی یک جای دیگر بنشینید و بخوابید و بایستید باید یا قید تسلیم بودن در برابر خدا را بزنید و یا ادای روشنفکرهای گیاهخوار را دربیاورید! و نهایتاً مثلاً در دوران نامزدی باید همسر مسلمانِ آلمانی اش را متقاعد می کرده که بیا مطابق آیین اسلام صیغه بخوانیم. ولی انگار که اصلاً توی آلمان به مسلمان ها یاد نداده اند صیغه محرمیت چیست! و همسرش که چه قدر سخت منظورش را فهمیده. اما نکته مثبتش این است که بعد از فهمیدن چه قدر خوب استقبال کرده...

دو؛ امیررضا:
می گفت مشکل عمده ی ماها، سوری ها هستند. اکثر اهالی سوریه که الان توی اروپا و کانادا مستقر شده اند، مخالف بشّار اسد اند و همین که یک ایرانی ببینند عقده هایشان را سر او خالی می کنند. عمدتاً آدم های خیلی بی فرهنگ و لاابالی اند و شاید اگر دستشان برسد خون ایرانی ها را هم می ریزند! می گفت البته خوشبختانه خیلی ترسو تشریف دارند. گفتم چه طور؟ گفت اگر جگر داشتند که می ماندند توی کشور خودشان و برای عقیده شان تا پای جان می جنگیدند، نه این که بیایند این جا به دریوزگی و عقده پروری...

بازهم دو؛ باز هم امیررضا:
آوا (دختر کوچکش) خیلی دیر زبان باز کرد. انقدر ناامید شده بودم که به مژگان (همسرش) گفتم "خانوم! اینو ببریم دکتر ببینیم نکنه خنگ باشه!" آخرش یک روز خودم نشستم پیشش و یک بستنی گذاشتم جلویش و گفتم بگو بستنی! بستنی! بستنی! دیدم خیلی ریز یک چیزی دارد می گوید که لابه لایش حرف "سین" شنیده می شود. غزل (دختر کمی بزرگترش) گفت بابا! داره میگه "آیس کریم". سیب را گذاشتم جلوش و گفتم اَپِل! تکرار کرد اَپِل! به مژگان گفتم "خانوم خاک بر سرمون شد! بچه مون خنگ و ساکت نیست... فقط می بینه ما فارسی حرف می زنیم هیچی نمیگه. این زبونش به انگلیسی وا شده!"
امیررضا می گفت از آن روز دیگر توی خانه فقط فارسی حرف زدیم. اما آوا بیشتر وقتش را در مهدکودک می گذراند و انگلیسی بر فارسی اش می چربد. خود ما هم همین طور. بخشی از فرهنگمان ناخواسته تبدیل شده به فرهنگ آن ها. اما مسئله آزاردهنده این است که بیشتر ایرانی های آنجا تازه افتخار می کنند که زبان بچه هایشان به انگلیسی باز شده...

سه؛ محمد:
تازه این ترم از فرصت مطالعاتی فرانسه اش برگشته. دانشجوی پروفسور شکریه است. چند روز پیش آمده بود اتاق دکتر محمدی که پروژه ی دمیج ش را تحویل دهد. بعدش سرِپا کمی گپ زدیم پیش دکتر. با لهجه ی شیرین شیرازی ماجراهای فرانسه اش را تعریف می کرد. دکتر گفت زبانشان را چه کردی؟ چه قدر کوفت و مزخرف است تلفظ هایشان! گفت زنده باد انگلیسی! توی دانشگاه خیلی راحت به زبان اینگلیش ارتباط می گرفتم و توی شهر هم دست و پاشکسته فَرانگلیش (فرانسه + اینگلیش)!

چهار؛ محمدصادق:
گفت جلسات تفسیر را چه می کنی؟ گفتم یک نفره می روم؛ دو نفره برمی گردیم می آییم پای جلسات! گفت با این سرعتی که تو داری در مورد رفتن تحقیق می کنی، می روی و با دو تا بچه ی دوقلو برمی گردی! لااقل مراعات دل ما را بکن که برایت تنگ می شود! گفتم "اگه می تونی تا قبل از رفتن دستمو بند کن!" به جمله ام افتخار می کنم؛ چون بتواند یا نتواند برای من یک بازی برد - برد است!

پنج؛ محمدحسین:

پست وبلاگم را که خوانده بود، برایم تلگرام کرد "خدا رو شکر! انشالا هرچی خیره!" برایش تایپ کردم "رهبری این همه تأکید می کنند جنس ایرانی... کالای داخلی..." برایم تایپ کرد "جنس فقط ولایتی؛ حبّ علی؛ بقیه ش بازیه..."

شش؛ علیرضا:

برایش تلگرام کردم "ولی تو نظرتو هیچوقت نگفتیا..." تایپ کرد "میدونم وقتی وظیفه‌ات رو تشخیص بدی نظر من و امثال من برات مهم نی :)) پس باید نتیجه بگیرم هنوز به تشخیص نرسیدی؟" تایپ کردم "مثلا :))" اما خب ترجیح داد نظرش را برایم ننویسد. من ولی آن قدر صبر می کنم تا بالاخره نظرش را بگوید...


هفت؛ صفورا:
پریروز بدون هیچ اشاره ی مستقیمی گفتم "نظرت چیه یه مدتی برم فرانسه درس بخونم؟" خیلی خوشحال شد و با روی گشاده گفت "ببینم بالاخره می تونی یه فرانسه از این درس خوندت دربیاری یا نه!"
بعدش یکی دو بار آمدم اصل ماجرا را بگویم. اما نمی دانم چرا زبانم قفل شد! بالاخره نظر خواهر شوهر خیلی مهم است. اما نه آن قدری که زود همه چیز را بگذارم کف دستش :)))

هشت؛ کتاب ها:

این چند روز چندتا کتاب را به کتاب های در حال مطالعه م اضافه کرده ام. "خاطرات سفیر" جالب ترینشان بود. کنارش یک سری کتاب های مربوط به چمران را در زمان آمریکا و بعداً لبنان بودنش مشق می کنم. آن طرف تر هم افتاده ام روی تجربه ی زندگی در آلمانِ شهید بهشتی...

نُه؛ وبلاگ ها:
حال بهم زن ترین بخش ماجرا این جا بود. بچه های ایرانی ای که ساکن غرب شده اند. غیر از یکی دو تا وبلاگ (که دمشان گرم)، بقیه چه قدر مزخرف اند! نمی فهمم چه طور این قدر راحت از خودفروختگی هایشان می نویسند! نمی خواهم راه خودم را درست بدانم؛ اما بدیهی است که عقل هیچ وقت نمی پذیرد که ما درباره ی خاکمان، وطنمان، پاره تن و مادرمان، و آداب و رسوممان این همه بدبین باشیم و این قدر به بدی یاد کنیم. ما از رَحِم ایران زاده شده ایم و بابت این زایشِ اجباری، جبراً تا ابد به او مدیونیم...

باز هم نُه؛ باز هم وبلاگ ها:
یکی دو تا وب هم پیدا کردم که برای ایرانی های مقیم لبنان بود. آداب و رسوم لبنانی ها، مشکلات و مزایا و خلاصه هر آنچه به زعم نویسنده هایش جالب توجه می آمد...

ده؛ کانکولوژن:
لابه لای این تحقیقات یک هفته ای، گفتگوی مستقیم با خود بچه های لبنان می توانست خیلی کارگشاتر باشد. خدا را شکر دانشگاهمان لبنانی زیاد دارد. اما همه شان تعطیلات را رفته اند به دیارشان... با این حال نتایج تحقیق ناتمامم را برایتان خلاصه می کنم:
نمی دانم چه قدر بی ربط است. اما انگار گرایش آدم های بورِ چشم رنگیِ غربی هر روز دارد به سمت خدا بیشتر می شود. از آن طرف ما شیعه زاده های ایرانی، مثل ماهی های غرق در دریا که قدر آب را نمی دانند، هر روز باافتخار از خدای یکتایمان بیشتر دست می کشیم...
داشتم از خودم می پرسیدم همین یک نتیجه، دلیل خوبی نیست که از دنیای بچه شیعه های ناسپاس دل بکنم و خودم را مدتی بسپارم به دست دنیای بلوندهای چشم آبی؟

.::.


+ کسی چه می داند؟ شاید یک روز آخرین گزینه ی زندگیمان برایمان رخ دهد. شاید یک روز به همان بیماری ای دچار شویم که یک عمر خودمان را برای مبتلا نشدنش واکسینه می کردیم. شاید یک روز همان بلایی را که همیشه از آن می ترسیدیم، با خوشحالی در آغوش بگیریم. [کلیک کنید و بخوانید!]