هو/


یک؛
چشم هام را می اندازم به دانه های تسبیحم. هنوز خیلی مانده تا ختم صد آیت الکرسی ام برای بچه ها تمام شود. کوله هایشان را چیده اند پشتِ در. فردا حرکت می کنند. رزق امسال از جنس زلزله است؛ از جنس کرمانشاه. و باز هم سالشان را با جهاد تحویل می کنند؛ شاید هم جهادشان را با سال. خدا به حق آیه ی کرسی اش سالم ببردشان و سالم تر برشان گرداند...

دو؛
خواستم از خیلی چیزها و خیلی کس ها بنویسم. به قول خودشان خواستم افشاگری ها بکنم. اما دیدم خیلی حقیرتر از آن اند که قلمم را به نامشان آلوده کنم...

باز هم دو؛
من نه می توانم برای تو تمام آقایان را به ورطه ی پاسخگویی بکشانم؛ و نه می توانم خودم در محضر عدل الهی پاسخی بدهم. من حتی نمی توانم برای خاطر تو تمام امشب را با پای برهنه در سنگ های تیز و سرد قبرستان با چشم های پر از اشک و قلبی پر از ترس قدم بردارم. من فقط می توانم با دیدنت بمیرم. کم است. اما باید بمیرم...



+ سرتان سلامت!
شب را در مقام وزارت و وکالت مردم تا صبح سر کنید. اما بالاخره صبح از راه می رسد و مجبورتان می کند از خوابی که خودتان را به آن زده اید بیدار شوید...


.::.

* عکس از پوپک خواجه امیری است.
** عنوان را سعدیِ جان سروده است.