* این پست قرار نبود که در وبلاگ منتشر شود. برای نشریه ای به مناسبت روز مادر نوشته شد. اما گفتند این افکار عصر حجری و اُمّل مآبانه جایی در نشریه ما ندارد.

به هر حال خواندن این نوشته ها به هیچ کدامتان توصیه نمی شود. اما اگر روی ادامه مطلب کلیک کردید و چشمتان به جمال نوشته ها روشن شد، بخش کامنت ها باز است و هر گونه فحش و ناسزایی روی چشم های ما جا دارد. امیدوارم که اسباب کینه و ترک دوستی هامان نشود :)




هو/

نشسته بودیم گِرد هم. از آن گعده های دوست داشتنیِ ما آدم های از جنس هم، با دغدغه هایی شبیهِ به هم...
نشسته بودم میانِ هم سن و سال هایم که الان هر کدامشان در امور تربیتی یَلی شده اند برای خودشان. که هر کدامشان تشنگان حقیقتی هستند و حالا مربّیِ چند نوجوانِ تشنه ی حقیقت شده اند.
نشسته بودم میانِ رفقایِ جان...
می دانید؟
ما گاهی درباره ی رفتار یک بچه ی نوجوان ساعت ها گپ می زنیم. شخصیتش را زیر و رو می کنیم. کنش ها و واکنش هایش را زیر ذره بین می نشانیم. اوضاع خانوادگی اش را در پازلمان تکمیل می کنیم. خلأهاش را بیرون می کشیم. پُر و پیمانگی هاش را پررنگ می کنیم. خلاصه ساعت ها و ساعت ها فکر می کنیم؛ بحث می کنیم؛ برنامه می ریزیم که فطرت پاک این آدم - این آدمِ عزیزی که خدا خلق کرده - را از چه راهی به سرچشمه ی معرفتی که در انتظار اوست گره بزنیم.
ما پسرهای پرمشغله ی هم سن و سال، گاهی می نشینیم و برنامه می ریزیم که فلانی را ببریم کوه. ببریم سرِ قله. وسط راه خوب کتکش بزنیم و سرِ قلّه بگذاریم خوب کتکمان بزند. سرِ چشمه خیسش کنیم و لب دریا خودمان را به غرق شدن بزنیم تا نجاتمان دهد...
که کجا اخم کنیم، کجا داد بزنیم، کجا ببوسیم و ناز بکشیم... کجا دلش را ببَریم و کجا دلش را بزنیم...
ما - با تمام کارهامان، درس هامان، خانواده هامان - از وقت خوابمان کم می کنیم تا با معیارها بفهمیم گلدانِ وجودِ یک پسربچه ی پانزده ساله ای که در دستِ ما امانت است را کِی باید بیاوریم داخل گلخانه ی امنمان، کِی ببریم بگذاریم لبِ حوض در هوای آزاد و از پشت پنجره مراقبش باشیم که گربه ها سفالِ شکننده اش را که با خون دل فرم داده ایم نشکنند.
نشسته بودیم گِردِ هم. با رفقای هم سن و سال و هم دغدغه. نشسته بودیم و از سختیِ بارِ امانتِ تربیت کردن سخن می گفتیم. از تربیت شدنِ خودمان حین تربیت کردن سخن می گفتیم. از وقت هایمان که صرف این ماجرا می کنیم. از ده تا هندوانه ای که با یک دست بلند کرده ایم. از تحلیل رفتن روح و جسممان زیر بار تک تک این امانت ها...
داشتیم می گفتیم و خدا را شکر می کردیم از این که هیچ وقت مادر نمی شویم. هیچ وقت مأمور مستقیمِ خدا برای تربیتِ عزیزترین مخلوقش نمی شویم. هیچ وقت قرار نیست استخوانمان زیر بار این مسئولیت خرد شود.
خدا را شکر می کردیم و می گفتیم، برای نوجوانی که حداکثر ما واسطه ی خدا برای هفت هشت درصدِ تربیت او هستیم، چه قدر باید خونِ دل بخوریم. وای اگر مادر می شدیم و واسطه ی هفتاد هشتاد درصدی... نشسته بودیم و تعجب می کردیم از مادری که کاری جز تربیت فرزندش را ترجیح می دهد. نشسته بودیم و می گفتیم ما - با تمام مشغله هامان - برای سه چهار ساعت کنار چند نوجوان بودن در طول هفته، باید ماهی ده بیست ساعت فکر کنیم، بحث کنیم، سعی و خطا کنیم، مطالعه داشته باشیم، روانشناس شویم، اسلام شناس شویم، آدم شناس شویم... باید در تربیت خودمان خالص شویم تا یک روز مربّی باشیم. حالا مادری که هر لحظه نفس در نفس فرزندش دارد باید چه مهارت هایی کسب کند؟ چه قدر باید روی تربیت خودش کار کند؟ مادری که نه فقط فرزندش، که همسرش هم تحت تربیت اوست، چه قدر باید وقت بگذارد؛ جان بگذارد...
نشسته بودیم و از عوض شدن ارزش ها پیش چشم مردم سخن می گفتیم. می گفتیم و می گفتیم که خدا وکیلی کدام یک باارزش تر است؟ ساختن و هوا کردن یک هواپیمای صد و پنجاه نفره یا سر و کله زدن با پیچیده ترین موجودِ تودرتوی هستی که هر لحظه اش غیرقابل پیش بینی است...؟ که کشف بمب اتم با آن همه پیچیدگی مهم تر است یا تربیت کردن آدم هایی که بعدها تبدیل نشوند به یک بی شعورِ هوس باز مثل ترامپ یا یک خودخواهِ مکّار مثل پوتین و دکمه ی بمب های اتم زیر دستشان باشد؟
نشسته بودیم گرد هم و حرف های عین صاد را مرور می کردیم. که بزرگ ترین نیاز انسان نه خوراک خوب است، نه پوشاک خوب، نه خانه ی خوب. که تربیت است. که اگر آدمی خوب تربیت شد، هم خوب تربیت می کند و هم خوراک و پوشاک و مسکن را به بهترین شکل برای خودش و غیرخودش فراهم می آورد. که هر کسوت و پیشه ای بهانه است برای تربیت شدن و تربیت کردن. و مگر از تربیتِ الهیِ یک انسان تا عبد شدنش کار مهم تری هم هست؟



پ.ن ۱: کار بیرون عار نیست؛ آن هم در این اوضاع نابسامان اقتصادی. هیچ پسری نباید همسرش را از فرصت های رشد محروم کند. اما کاش در جهانبینی هایمان نگاه الهی را لحاظ می کردیم. می گویم نگاه الهی. نه نگاه پر از جمودی که برخی اهل منبر از روی کوته فکریشان القا می کنند. و نه نگاه غیرالهی ای که گریبان اجتماعمان را چسبیده.


پ.ن ۲: مادرترین مادر هستی، زن ترین زن جهان، عالمه ی مطلقه ای که تمام علوم دانشگاهی ما و بالاتر از آن را از اول تا آخر می شناخت، فاطمه ی زهرا بود (و هست). همان که خدا را شکر می گفت از این که علی (ع) با او طوری تقسیم کار کرده که کارهای بیرون از خانه با شوهر باشد. همان که به وقتش پیش نامردان خطبه ی مردانه خواند. همان که به وقتش پسرکش، حسن (ع) را بالا می انداخت و برای او شعرهای مادرانه ی بداهه می خواند: "أنتَ شبیه بأبی/ لستَ شبیهاً بِعلی"؛ "أشبه أباک یا حسن/ واخلع عن الخلق الرّسن". همان که سر وقتش سپر شوهرش شد به قامت یک در...


پ.ن ۳: راحله دوست صفوراست. پزشک است. خیلی هم در کارش خبره است. صفورا می گفت بعد از بچه دار شدنش می خواهد کار را محدود به خانواده کند. گفته بود مگر آدم چند بار مادر می شود؟ مگر بچه ی آدم چندبار یک ماهه می شود؟ دو ماهه می شود؟ شش ماهه می شود؟ دو ساله می شود؟
راحله علمش را حرام نکرد. فقط هر چه می دانست را موقتاً آورد به جای بیمارستان و مطب در خانه اش، خانواده اش، فامیل و دوستانش به صورت انحصاری خرج کند.


پ.ن ۴: کاش به جای این همه رشته ی مزخرف، برای خانم ها (و حتی آقایان) رشته ی همسرداری در دانشگاه ها باب می شد. ترکیبی از روانشناسی، پزشکی، هنر و خیلی مهارت های بهداشتی و تربیتی دیگر... چکیده ای از آن چه که مطابق فطرت آدمی (چه زن و چه مرد) باشد. که آدم هم باسواد بشود، هم سوادش به درد خودش و آدم های دوروبرش بخورد. حتی مهارت های علمی و هنری که استقلال مالی برای زنان فراهم کند و این بهانه ی اقتصادی مزخرف خودساخته ی زنان را برای همیشه تمام کند. باارزش ترین کار، آن است که سرشار از فداکاری باشد. که صاحب آن علم یا تکنیک کارش را همراه با ایثار ارائه کند. که آخرش درخواست مزد و پاداش نداشته باشد. پزشکی که در ازای درمان بیمارش پول نگیرد (یا کم بگیرد) نزد همه ی ما محبوب است. سربازی که با حقوق اندک سر مرزها امنیت تولید کند در چشم همه محبوب است. شهید دکتر مجید شهریاری که گره ی صنعت هسته ای ایران را باز کرد و در ازایش حتی یک ریال هم نگرفت، مورد تحسین تمام ایرانی هاست. اما همین موضوع اگر تبدیل شود به مادری کردن بدون چشمداشت، فکرهای روشنمان گُل می کند که پس استقلال مالی زن چه می شود؟ شما را به خدا کدام کار دنیاست که به اندازه ی مادری کردن فداکاری بی چشمداشت همراهش باشد؟

پ.ن ۵: شما را به خدا بیایید فطرت الهی مان سرچشمه ی عقایدمان باشد. بیایید عقیده هامان را وامدار عقده هامان نکنیم...


پ.ن ۶: مطلق گفتن و مطلق نوشتن از این موضوعات سخت و غیرممکن است. آن چه مطلق است نیاز ذاتی ما به تربیت و اهمیت آموختن درباره آن است که درباره اش نوشتم. مابقی اش مورد به مورد جای بررسی دارد. این متن به دعوت آقاسید نوشته شد. حوصله ام به توبیخ شدن های بعدش نمی کشد. محافظه کارانه (!) جهانبینی خودم را گفتم و در محضر خدایم مسئول آنم. بقیه خودشان می دانند و جهانبینی شان و خدای خودشان...