هو/


هنوز هم نفهمیدم چرا یک دانشگاه با این ابعاد و این حجم از بودجه‌ای که دریافت می‌کند، به اندازه‌ی همه‌ی دانشجویانش قاشق و چنگال نمی‌خرد. عادت کرده‌اند به قاشق نخردین. عادت کرده‌ایم به دیر رفتن به سلف. عادت کرده‌ایم به قاشق ـ چنگال‌هایی که تمام شده‌اند. عادت کرده‌ایم به دیدن مرد میانسالی با موهای جوگندمی که قاشق ـ چنگال‌ها را بریزد توی چرخ‌دستی؛ ببرد بشوید و بیاورد برای ما که اهل تأخیریم...

مرد میانسال با موهای جوگندمی قاشق ـ چنگال‌ها را ریخت توی چرخ‌دستی؛ برد شست و آورد برای ما که اهل تأخیریم. «دال.» یکی از چنگال‌ها را برداشت. نگاهش کرد. شروع کرد به عربده‌کشی که این چرا کثیف است؟! پرسان‌پرسان به دنبال مسئول بهداشت سلف بود تا به خاطر یک ذره خورشتی که به چنگالش مانده، دعوا راه بیاندازد. کشیدمش کنار. چنگال را از دستش گرفتم. گفتم: «خجالت بکش...» گفت: «خجالت چیه؟ این یارو باید ادب بشه!» گفتم: «صدتا چنگال تمیز این‌جا هست. حالا یکی از دستش در رفته...» گفت: «همین دیگه... کارشو درست انجام نداده!» گفتم: «بلد نیستی ببخشی؟» گفت: «یه عمر بخشیدیم تو این مملکت که الان هیشکی کارشو درست انجام نمی‌ده!» گفتم: «اتفاقاً برعکس! یه عمره بلد نیستیم ببخشیم. ما فقط بلدیم خودمونو ببخشیم و اشتباهای خودمونو توجیه کنیم. به دیگران که می‌رسیم عربده‌کشی راه میندازیم...»


.::.

* عنوان، بخشی از یک مصرع حضرت حافظ