هو/


تمام پنج سال زحمتش را خلاصه کرد در بیست و شش دقیقه. بیست و شش دقیقه دفاع رساله ی دکترایش که تمام شد، یک ساعت و نیم داوران سؤال پیچش کردند. دکتر عابدیانِ شریف یک تنه نصف مشت ها را نثارش کرد. دکتر حسینیِ امیرکبیر هم نصف دیگرش را. نوبت به پروفسور شکریه یِ علم و صنعت که رسید چیز زیادی نمانده بود. دکتر طاهری ولی به قول خودش بیشتر حامی پروژه اش بود تا داور چهارم. ساعت پنج و پانزده دقیقه که شد همه مان را بیرون کردند تا هیئت داوران مشورت کنند. بیرون داشتیم پذیرایی می شدیم که دوباره صدایمان کردند داخل. پروفسور شُکریه رفت پشت تریبون:

"بسم الله الرحمن الرحیم. هیئت داوران پس از شور، صحت علمی رساله ی دکترای جناب آقای حامد پاکدل را تأیید می نماید. رساله ی ایشان با نمره عالی تصویب و مدرک دکترای مهندسی مکانیک به ایشان تقدیم می گردد."

دکتر شکریه از پشت تریبون آمد کنار، با پاکدل دست داد و بعد جلوی همه گفت آقای "دکتر" پاکدل! تا الان با عقلتان حرف زدید. حالا چند دقیقه ای فرصت دارید که با قلبتان صحبت کنید. این را گفت و از آن بالا آمد پایین...

آمد پایین و دل مرا برد آن بالا؛ لابه لای آیه های سوره ی حج. آن جا که خالقمان می گوید: "لَهُم قُلوب یَعقِلونَ بِها..." آهای آدم ها! عقل هاتان همین جاست؛ درست وسط قلب هاتان... 


+ وقتی عقل، عاشق شود، عشق، عاقل می شود؛ آن گاه .../



.::.

* عنوان از جناب حافظ است.