هو/


امشب خوابیدم کنار مامان. سرم را گذاشتم روی پایش...

گفتم دلم تنگ شده. تنگ شده برای بچگی. که هفت صبح بیدارم می کردی. صبحانه می خوردیم. هفت و نیم بدوبدو می رفتیم مدرسه. دوازده و نیم می رسیدم خانه. ناهار بود. ناهار گرم. از همان ظهر مشق می نوشتم تا عصر بتوانم برنامه کودک را با خیال راحت ببینم. شام می خوردیم. برنامه ام را می گذاشتم توی کیفم. کیف را می گذاشتم دم در و با خیال راحت می خوابیدم. نصف شب می آمدی پتو را درست می انداختی رویم تا سرما نخورم...


حالا وسط این شهر لعنتی که روز و شب ندارد، نه صبح داریم و نه شب. اصلاً حسابش از دستم در رفته. گاهی می شود بیست ساعت نخوابم. خیلی وقت ها نشسته می خوابم. گاهی وقت ها هم تمام روز را خوابم. نمی دانم کی ناهار می خورم. شام را هم که از فرط خستگی بی خیال می شوم. پتو هم که کسی نیست رویمان بیندازد. عادت کرده ام به سرما خوردن از سرما. ده روز است کتفم از جا درآمده. همان دستی که با آن می نویسم، می خورم. حتی همان دستی که با آن حرف می زنم و می خندم! شب ها موقع خواب یادم می آید که درد می کند. بدنم خیلی ضعیف شده. خیلی...


کاش صبح ها به جای صدای زنگ هشدار موبایل لعنتی، با صدای مامان بیدار می شدم. با تکان های دست مامان. با دستی که روی سرم می کشید...


به مامان گفتم دلم فقط برای همین ها تنگ شده و نه بیشتر. اصلاً دلم برای هیچ چیز دیگری تنگ نشده...



.::.


* عنوان از سیدعلی صالحی است.