هو/


رفته بودم اتاق دکتر اخلاقی. مهدی با لپ تاپش نشسته بود توی اتاق و آخرین نکات قبل از دفاع را با دکتر چک می کرد. نفس های آخر مهدی است در دانشگاه. دارد می رود که برود... آهسته با هم سلام و خوش و بش کردیم. بعد هم بلند به دکتر اخلاقی سلام کردم. دکتر بی آن که سرش را برگرداند، گفت چه می خواهی پسرم؟ قند توی دلم آب شد از "پسرم" گفتنش. گفتم چندتا سؤال در مورد یک پروژه صنعتی داشتم. همان طور که نگاهم نمی کرد گفت می بینی که چه قدر امروز سرم شلوغ است. گفتم ببخشید که مزاحم شدم؛ ممنون. می خواستم بروم که سرش را بلند کرد و گفت بپرس پسرم! و باز هم با پسرم گفتنش قند را در دلم آب کرد...


.::.


محمدعلی نون. دانشجوی ارشد ورودی امسال دکتر محمدی است. دکتر همان اول، موضوعش را با محوریت عمر باقیمانده تعریف کرد و سپردش به من. محمد علی لیسانسش را خواجه نصیر گرفته. یکی دو بار با هم گپ زدیم. یادم می آید یک بار هم توی نمارخانه دانشکده بی سر و صدا پشت سرش نشستم به لذت بردن از تماشای نماز خواندنش. توی یکی از گپ زدن هامان می گفت دلم می خواهد برای ادامه تحصیل بروم آن طرف. آشوب دلم از این حرفش را پشت نگاهم مخفی کردم و یک لبخند به او هدیه دادم. ترم قبل خیلی نتوانستیم با هم کار کنیم ولی. آن قدر سرش شلوغ بود که نمی رسید بیاید با هم درباره موضوعش گپ بزنیم. قرار شد از این ترم با هم باشیم. مِهرش به دلم نشسته. خدا کند بتوانم آرامش به دلش بپاشم توی هیاهوی این دانشگاه ناآرام...


.::.


اسمش طهوراست؛ طهورا شین. به نظرم طهورا اسم قشنگی می آید. خیلی دختر پیگیر و پرتلاشی است. ترم قبل خیلی تلاش کرد از طراحی هواپیمای پیشرفته، بیست بگیرد. گفته بودند الف سین تنها کسی است که توی دانشکده بیست گرفته. آمد پیشم و من با کمال میل تمام مستندات خودم را بهش دادم و هر چه توانستم راهنمایی اش کردم؛ تا خودِ شبِ امتحان. بیست نگرفت ولی. خواستم بگویم دستمریزاد! خوب تلاش کردی دخترجان! ولی باید حریم ها را حفظ می کردم. برای همین سکوت را ترجیح دادم و در دلم هفدهی که ماحصل تلاشش بود را تحسین کردم فقط. او هم دانشجوی ارشد ورودی امسال دکتر محمدی است. به دکتر گفته بود علاقه دارم روی موتورهای هوایی کار کنم. و از بین دانشجوهای دکتر، فقط من بودم در این حوزه... دکتر انگار منتظر چراغ سبزم بود؛ و من هم که اوضاع آشفته ی این روزهای دکتر را می بینم، بالاخره دل به دریا زدم و گفتم بدهیدش به من... 

[این وسط باید برایتان بگویم که دکتر محمدی مدیر کل آموزش دانشگاه شده و حالا دیگر فشار کارش چند برابر... گاهی حوالی ساعت شش و هفت شب می آید دانشکده و با هم کمی گپ می زنیم. خسته است؛ خیلی خسته... خسته از آشفتگی اوضاع اداری دانشگاه... من ولی فقط دل تنگش می شوم.]


.::.


حالا من مانده ام و یک دختر و یک پسر. محمدعلی نون. و طهورا شین. محمدعلی ای که قرار است اسبش را زین کند و برود آن طرف مرزهای ایرانمان. و طهورایی که حجاب نمی گذارد و عموماً با پسرها یک کمی - و فقط یک کمی - راحت است. گاهی پیش آمده که مرا "تو" خطاب کند؛ همراه با افعال مفرد مختص ضمیر "تو". 

من مانده ام و اولین تجربه معلمی کردن برای پسر و دختری که در دنیای دورتری از دنیای من سیر می کنند. محمدعلی را به اعتبار حشر و نشر زیاد با پسرها خوب می توانم آرام کنم و جلو ببرم. گاهی با هم شوخی می کنیم. گاهی قدم می زنیم. گاهی چت می کنیم. برای طهورا ولی نگرانم. از این که موقع کمک کردنش نمی توانم زل بزنم توی چشم هاش؛ نمی توانم دست بگذارم روی شانه اش؛ نمی توانم لبخندهای آرام بپاشم توی صورتش؛ حتی نمی توانم به اسم کوچک صدایش کنم و بالعکس نباید بگذارم با اسم کوچک صدایم کند... برای طهورا نگرانم. از همین "طهورا" نوشتنم توی بلاگ هم نگرانم... حالا منم و یک ترم پر چالش... این وسط باید در چارچوب خطوط قرمز دینم بمانم و کمک کنم طهورا خوب رشد کند در زندگی اش؛ در جهانبینی اش؛ در ایدئولوژی هاش و نه فقط در حوزه ی موتورهای هوایی...

منم و یک عالمه تقوا و وَرَعی که انتظارم را می کشد. منم و اسلامی که شناخته ام و باید هم خوب بهش عمل کنم و هم خوب عرضه اش کنم به محمدعلی؛ به طهورا...

منم و امتحانِ بزرگ خدایِ بزرگ...




+ یا الله و یا رحمان و یا رحیم؛

یا مقلّب القلوب؛

ثَبّت قلبی علی دینک...


.::.


* عنوان از فاضل نظری است؛ آن جا که می گوید:

من عارف دلتنگم یا زاهد دلسنگ؟

هر روز نقابی زده ام روی نقابی...