هو/

رسیدن از کثرت به وحدت سخت است. دور و برت که شلوغ بشود؛ سخت تر... کاش یک نفر مثل جناب بلال را داشتیم که به تأسی از پیامبرمان وقتی غبار شلوغی آدم ها خلوتمان را به هم می زد، دست می گذاشتیم روی شانه اش و می گفتیم "أرحنا یا بلال!"...
می دانید؟ من، آدمِ توی چشم آدم ها نیستم. آدم ردیف اول صف نماز جماعت ها و راهپیمایی ها نیستم. آدم توی فیلم ها و عکس ها نیستم. آدم میاندار سینه زنی های حاج محمود نیستم. آدم سر زبان ها نیستم...
نه که از جمع گریزان باشم؛ نه... محوریّت و پیش چشم و دم دست و سرِ زبان بودن در میان جمع برایم گران است. خلوت نداشتنِ قبل از جمع و در میان جمع و بعد از جمع قلبم را می فشارد.
جمع باشد؛ من هم هستم. خیلی هم هستم. اما از در میان جمع بودن و پرهیز از تصوّف که بگذریم، خلوت چیز دیگری است. یک جایی، پناهی، سکوتی برای فکر کردن... یک گوشه ای که بتوانم سرم را بکنم توی گریبانم و کسی را نبینم و کسی مرا نبیند. از امیرالمؤمنین (ع) یاد نگرفته ام هنوز، که قبل و حین و بعدِ هر چیز خدا را ببینم. دلم برای خدا که تنگ می شود، برای دیدنش می روم غار، خانقاه، خلأ، یک جایی دور از هیاهوها، دور از شما...

+ تازگی ها دلم زودزود تنگش می شود...


.::.


* عنوان از جناب حافظ است؛ رحمت الله علیه.