هو/


- مثل این که تو اصلاً نگران نیستی!
- هستم؛ ولی نه به اندازه ی تو. این ماجراهام تموم میشه.
- ولی من فکر می کنم این تازه اولشه. آخه این چه شغلیه که تو به جای این که بهش افتخار کنی از من که میخوام همسرت بشم هم مخفیش می کنی؟
- چرا وقتی باهام حرف میزنی بهم نگاه نمیکنی؟ سحر! من کار عجیبی نمی کنم! مثل یه معلمی که بعد از کلاس درسش میره مسافرکشی می کنه!
- اون معلم مشکل مالی داره که میره مسافرکشی میکنه. تو هم همین مشکلو داری؟
- ازدواج خرج داره دیگه!
- میثم من جدی دارم صحبت میکنم!
- خب سؤالت واقعاً خنده داره. کجاش عجیبه که یه استاد دانشگاه توی وقت اضافیش کار تحقیقاتی بکنه؟
- اون استادا بادیگارد ندارن! مسئله من اینه که تو چرا داری جایی کار می کنی که یه عده آدم میخوان بُکُشَنِت؟
- دلیلشو میلیون میلیون بار از رادیو، تلویزیون، رسانه ها گفتن و تو هم شنیدی!
- تو که می گفتی من از سیاست بیزارم!
- من کار سیاسی نمیکنم. کار من عِلمیه.
- تو میشی یکی از پیچ و مهره های قدرت.
- خیلی خب قبول! من شدم پیچ و مهره ی قدرت. تو راه حلت چیه؟ بگو! چیکار باید بکنیم؟
- از اینجا بریم.
- کجا بریم؟
- یه جایی که ... یه جایی که بدون وحشت بتونیم با هم قدم بزنیم. به زندگیمون، به آینده مون فکر کنیم. یه جایی که مجبور نشیم از ترس ترور فرار کنیم!
- به خدا سحر منم آرزومه در آرامش کنار تو کار تحقیقاتیمو بکنم. کجاست اونجا؟
- تو فقط کافیه لب تر کنی! رو دست می بَرَنِت میثم!
- من گرونم سحر!
- اونا ارزشتو میدونن.
- خیلی خب... قیمت من چقدره؟
- من نمیدونم! از این دوست و رفیقات که رفتن بپرس!
- اونا قیمت خودشونو دادن. من که هنوز خودمو به حراج نذاشتم!
- دیر یا زود مجبور میشی!
- الان تنها کسی که داره مجبورم میکنه تویی... از اون کسی که میخواد منو بکشه نمیترسم. ولی از دست دادن تو برام خیلی گرون تموم میشه
- من بخاطر خودت میگم میثم! ما دیگه اون موقع اینجا امنیت نداریم. مجبور میشی یه روز قبول کنی که تا توی اتاق خوابتم برات دوربین بذارن. تلفناتم که کنترل میشه. دیگه رفت و آمدمون با دوست و آشنا و فامیل اِنقدر سخت میشه که اونام ازمون فراری میشن. از کشورم که نمیتونیم خارج بشیم. میشیم مثل تبعیدی ها. اون وقته که ایران برامون میشه قفس!


(بادیگارد/ ابراهیم حاتمی کیا)


.::.

* عنوان از فاضل نظری است.