هو/


ده دوازده ماه پیش با حسین رفتیم سرِ مزار ابوعلی [۱] و چشم هامان را گره زدیم به چشم هاش. همین ده دوازده ماه پیش که حسین درمانده شده بود. درمانده و وامانده. مانده بود چه کار کند و چه بگوید که زینب دلش راضی شود به سر کردنِ چادر. پدر و مادر حسین به این راحتی ها زیر بار نمی رفتند که عروسشان چادری نباشد. و حسین هم زیر بار نمی رفت که زینب را به اجبار محبّت یا شرط و یا هر جبر دیگری چادری کند. حسین وا داد. قافیه را باخت. زینب را بدون چادر پذیرفت؛ با دسته دسته موهایی که از زیرِ روسری اش بیرون پاشیده بود؛ با ایمانی که توی قلبش جمع شده ولی به ظاهرش نرسیده بود... حسین عاشق شده بود. عاشقِ مستأصل... دلداده ای که گاه و بیگاه از - ما -  دوستانش مَتَلَک می شنید؛ بابت دل دادن به دختری که ظاهرش - مثل ما - متظاهر نبود.
همین ده دوازده ماه پیش بود که با حسین رفتیم مشهد. رفتیم حرم. حسین خیلی زود در همان دیدار اول توی صحن قدس حسابش را با امام رضا (ع) صاف کرد. یادش آمده بود که مادرمان فاطمه (س) حتی جلویِ کورِ نامحرم چادر سر می کرد. یادش آمده بود که مادرمان فاطمه (س) می گفت مردِ کور نمی بیند؛ خدا که می بیند! حسین دلش را یک دله کرد آن روز. یک دله کرد و حجاب بین خودش و خدا را از دلش برداشت...

بعدش زد به سرمان که برویم بهشت رضا، کنار قبر ابوعلی. حسین نشست کنارش... حتی کنار من که آن روز کور و کر بودم و نمی دیدم بینشان دارد چه می گذرد. از سفر که برگشتیم، یکی دو ماه بعد زینب بدون آن که حسین چیزی بگوید، چادر گذاشت. کمی بعدترش عقد کردند و شدند زن و شوهر. حالا، همین چند روز پیش، روز تولد حضرت زینب (س) - بعدِ ده دوازده ماه - حسین، زینب را برد مشهد. برد مشهد و به من تلگرام کرد "سلام حضرت محبوب! میتونی یه لوکیشن از ابوعلی برام همینمجا بفرستی؟". چه مراعات نظیری راه انداخته بود حسین... زینبی که روز تولد حضرت زینب (س) رفته بود بالا سرِ مزارِ فداییِ حضرتِ زینب (س)...

.::. 


+ نمی دانم بین حسین و ابوعلی چه گذشت. نمی دانم بین ابوعلی و زینب چه گذشت. من فقط نتیجه ی معجزه را به چشم دیدم. کور بود چشم هام و قبل ترش را ندید. من...فقط دلم می خواهد هر چه بین ابوعلی و زینب گذشته، قسمت تمام دخترها بشود... همین...
توی این عالَم خبرهاست... خبرهاست... خبرهاست...

++ آمدم تلگرام را زیر و رو کردم تا رسیدم به اسم ابوعلی. به وویس یک دقیقه و چهارده ثانیه ایش. به صدایی که در دلِ کویرِ شام لابه لای تنهایی اش خوانده بود؛ ضبط کرده بود؛ و بعد تلگرام کرده بود تا بماند... وویس ابوعلی را پیدا کردم و فوروارد کردم برای حسین. این صدا، صدای یک مجاهد فی سبیل الله است که به انقطاع کامل رسیده. صدای کسی که خدا را دیده و زل زده به رفقای شهیدش که دارند نگاهش می کنند. شما هم اگر دوست داشتید بشنوید!

 

 

 

 

.::.


[۱] ابوعلی اسم عملیاتی شهید مرتضی عطایی است. آن که آن قدر در سوریه پی شهادت رفت تا شهادت پی اش را گرفت. خودتان می توانید اسمش را سرچ کنید و پیگیر و در به درش بشوید. من شعورم در همین حدِ کم است. بیش از این نمی شناسمش.
 

 شما هم مثل من فکر می کنید؟ لوکیشن ابوعلی کربلاست؟ بین الحرمین...؟

 

 

 

* عنوان از فایل صوتی ابوعلی است.