هو/


"علی میم." با آن همه مقاومتی که نسبت به خروج از کشور داشت، برای فرصت مطالعاتی اش رفت آسیای شرقی. آسیای شرقی رفتنش هم لابد ماحصل همین مقاومت بیش از حدش در مقابل خارج شدن از گربه ی وطن بود. علی رفت و تابوی نرفتن یک ایل بچّه مذهبی را شکست. رفت. موقت رفت و خیلی زود هم برگشت. برگشت برای همیشه...

.::.

امیررضا - پسرخاله بزرگه - بالاخره بعد از حدود سه سال، برای تعطیلات سال نوی میلادی آمده بود ایران. امیررضا ساکن کِبِک است؛ به قول خودشان "لو بِلّ پرووانق [۱]". یک بخش فرانسوی زبان از کانادا. در مهمانخانه ی سوت و کور مادربزرگ، نشستیم دو نفره با هم گپ زدیم. لابه لای تعریف کردن هاش از دانشگاه کنکوردیا و مک گیل، یک هو گفت "خودت میای می بینی!". دلم هُرّی ریخت پایین. همان موقع یک هو حرف هاش را کات کرد و بلند زد زیر خنده. همراه خنده ی شیطنت آمیز با لهجه ی اصفهانی منحصربفردش - که هنوز بعد از این سال های دوری از وطن حفظش کرده - گفت "حرف خدا ناخودآگاه تو زبون بنده هاش می چرخه ها... ببین کِی گفتم!" و دوباره ادامه داد به خندیدن! هنوز هم برق شیطنت آمیز پشت چشم هاش را پیش چشمم حس می کنم.  هنوز هم همان جایی از دلم که آن شب پایین ریخت، برنگشته سر جاش...

.::.

دیشب نزدیک یک ساعت با "علی ف." تلفنی حرف زدیم. علی کلیفُرنیا ست؛ ایالات متحده ی لعنتی. تمام آن یک ساعت را دلم می خواست درباره جایِ خالیِ توی دلم به علی بگویم. بگویم که چه طور دلم هُرّی ریخت پایین. منتظر بودم بگویم و بعد گوشم را بسپارم به حرف های پر از امید و ایمانش از آن سر دنیا... امّا بین تمام حرف هامان، همه چیزی ردّ و بدل شد، جز آن تکه از دل من که دو هفته است فرو ریخته...
راستی! شما اهل بلاگ که چپ و راست از آن طرف دنیا پست می گذارید... با این دل ریخته و غم زده و بُغضی که یک هو گلوی آدم را فشار می دهد چه می کنید؟


.::.


[۱] la belle province


* عنوان را نمی دانم از کیست. علیرضا گفت بگذار برای پست بلاگ ...