هو/


قانعم...
قانعم به همین دو سه تا رفیقی که ماه به ماه نمی بینمشان، میان این همه دوست و آشنا؛
با این که می شود غرق در چند ده تا رفیق بامعرفت شوم...
قانعم...
قانعم به دانشگاهِ همین شهر، همین کشور؛
با این که می شود بروم دانشگاه پاریس، مک گیل، بریستول، برکلی، توکیو ...
قانعم...
قانعم به همین چند صد هزار تومانی که هر ماه بی حساب می آید توی حسابم؛
گاهی زیاد، گاهی کم، گاهی همه، گاهی هیچ...
قانعم...
قانعم به همین چند جلد کتابی که گاه و بیگاه مِن حیثُ لایَحتَسِب نصیبم می شود؛
با این که می توانم خودم را غرق در سیرهای منظم و رنگارنگ مطالعاتی کنم؛
قانعم...
قانعم به همین بلاگ خلوت، به همین چند نفر آشنا و ناآشنا که قابل می دانند، می آیند، می خوانند؛
با این که راه و چاهش را خوب بلدم که چه طور با وبلاگم برندسازی کنم... چه طور با شبکه های مجازی کیلوکیلو فالووِر جذب کنم...

این ها را ردیف کردم پشت سرِ هم که بگویم می خواستم امشب دومین رمانِ ایرانی دلچسب زندگی ام را معرفی کنم. می خواستم دومی را معرفی کنم که یاد اولینش افتادم. و بعدش یادِ اولین باری که از کُنجِ بلاگِ خلوتم سرم را بیرون آوردم و متنی نوشتم برای وبلاگ دوست داشتنی رادیوبلاگی ها + . نوشتم که شاید قابل بدانند و در بخش معرفی کتابشان، معرفی اش کنند. بعدِ پنج شش ماه و دو سه بار پیگیری قابل ندانستند... البته که قابل هم نبود؛ مثل بقیه ی نوشته های این وبلاگ که ناقابل است...
می خواستم دومین رمانِ ایرانی دلچسب زندگی ام را معرفی کنم که تمام این ها یادم آمد. علی الحساب، متنی که چهار پنج ماه پیش برای معرفی اولین رمانِ ایرانیِ خوبِ زندگی ام در رادیوبلاگی ها نوشته بودم - همان متنی که قابل ندانستند و هیچ وقت منتشر نشد - را در ادامه ی مطلب بخوانید. (اگر مستقیماً داخل پست نیستید، کلیک کنید روی عنوان پنجشنبه فیروزه ای در ابتدای پست و یا علامت فلش قرمزرنگ تا ادامه ی مطلب در پایین صفحه باز شود.

شاید خدا خواست و همین یکی دو روز، یک متن هم برای دومین رمانِ خوبِ ایرانی که در روزهای اخیر خوانده ام، در همین کنجِ خلوتِ هبوطِ خودم نوشتم.

قانعم؛

قانعم به همین معرفیِ کوچک در هبوطِ کوچکِ خودم...


.::.


+ نویسنده ی کتاب، خانم سارا عرفانی است. اخیراً متوجه شدم که خودشان هم بلاگر بوده اند. آن زمانی که امثال بنده هنوز اسم وبلاگ را نشنیده بودیم، با همسرشان جایزه بهترین زوج وبلاگ نویس را برده اند. (کلیک کنید)



بسم الله

کمتر چیزهایی در زندگی آدم هست که زندگی اش را دو قسمت کند: قبل از آن "چیز"؛ و بعد از آن "چیز". "پنجشنبه ی فیروزه ای" برای خیلی ها یکی از همین "چیز"ها بوده است. یک عاشقانه ی ساده، روان و بی تکلّف که به مخاطبش "چیز" یاد می دهد؛ نه این که فقط قصّه باشد.
نه تقابل سنت و مدرنیته، که چینش مدرنیته کنار سنت. نه تقابل آرامش و اضطراب؛ که چینش اضطراب کنار آرامش. نه تقابل روزمرّگی و روزنامرّگی؛ که چینش روزنامرّگی کنار روزمرّگی. نه تقابل سیاهی و سفیدی؛ که چینش سفیدی کنار سیاهی. نه فقط دین و مذهب خشک؛ که دین به روز شده ی قرن بیست و یکمیِ قابل باور. نه رمان غربی و شرقی؛ که زندگی باورپذیر چند دختر و پسر ایرانی که مجبور می شوی خیلی زود با یکی از آن ها همذات پنداری کنی. نه حرف ها و سبک های تکراری، که سبک جدید و حرف نو. مثلاً "حال خوب کن" می تواند واژه ی خوبی باشد برای توصیف رمانی که پایانش می شود آغاز...
یا شاید هم جمله ی خود نویسنده را باید از دل رمان بیرون کشید برای توصیف کتاب خودش: "می دانم با کتاب خواندن نمی شود آدم شد؛ اما می شود چند قدم برداشت."


بخش های پراکنده ای از کتاب را با هم می خوانیم.

پرده ی اول:
"... یکی از دختر‌ها به طرفش آمد و گفت: «صبر کن!» جلوتر آمد. به جزوه‌ای که دستش بود اشاره کرد و گفت: «بابا چقدر همه چی رو می‌نویسی! هر چی نیگاه کردم دیدم کم مونده سرفه‌های استادم بنویسی.» خندید.
پسر هم خندید. نفس عمیقی کشید و گذاشت بوی گرم و شیرین ادکلن تمام ریه‌ا‌ش را پر کند. گفت: «مگه یادت نیست؟ جلسه اول گفت توی امتحان از حرفای کلاس سوال می‌ده.»
دختر گره‌ای به ابروهای پیوسته‌ش انداخت و گفت: «اتفاقاً همین خیلی منو ترسوند. برای همین گفتم جزوه تو رو امانت بگیرم کپی کنم، اگه اجازه می‌دی البته. بچه‌ها گفتن جزوه‌هات از بقیه کامل‌تره.»
پسر چند لحظه مردد ماند.
دختر بی‌معطلی گفت: «نگران نباش! امانت دار خوبی هستم.» سر کج کرد و منتظر ماند. چند بار پلک زد و نگاهش کرد..."

پرده ی دوم:
"... همان روزهای اول سلمان خواسته بود با هم رابطه نداشته باشیم. نه با پیامک، نه ایمیل و نه هر جور دیگری که این رابطه را به دوستی بدل کند. می گفت نمی خواهد مقدمه ی یک زندگی آسمانی و ابدی را با این کارها جوری رقم بزنیم که بعدها از به یادآوردنش خجالت بکشیم ..."

پرده ی سوم:
"... باشد خدا! مرا بازی بده. هر طور که عشقت می کشد. هر طور که فکر می کنی ساخته می شوم. حتی اگر می خواهی به جای تک تک کلمات این کتاب، سلمان بگذاری تا بخوانم و بسوزم و یک پارچه حسرت شوم، از خواندن فرار نمی کنم. امشب تنهاتر از هر شب مقابلت می نشینم و صدایت می زنم. می نشینم و نگاه می کنم ببینم برایم چه رقم زده ای. حتی اگر یک کتاب پر از سلمان مقابلم گذاشته باشی که بخوانم و دل بکَنَم ..."

پرده چهارم:
"امام خوبم! این بار فقط برای زیارت خودت آمدم... آمدم دل بدهم به مهربانی ات و دست به سینه در برابرت بایستم... من همینم... چیزی برای عرضه ندارم، دست خالی آمده ام... آمده ام تا فقط بگویم دوستت دارم. می دانم، ادعای بزرگی ست... دوست داشتن هم شرط و شروطی دارد... آن ها را بلد نیستم. فقط می دانم که دوستت دارم. این بار می خواهم خودم و شما را مطمئن کنم که اگر هیچ کدام از حاجت هایم برآورده نشوند باز هم شما را دوست خواهم داشت... بی قید و شرط..."