هو/

بی میل نشسته ام پشت لپ تاپ و مقاله ی هشین را بالا و پایین می کنم. بالا و پایین... بی هدف... غم زده از  روزهایی که یکی مثل او قرینم شده. نگاه می کنم به کتاب های کتابخانه. به "تکاپوی اندیشه ها"ی علامه جعفری. کاش او قرینم می شد. کاش من قرینش می شدم...
دو سه روز است بیرون نرفته ام. مانده ام در این مسیر؛ در این دورِ جبری. یک چیزی نشسته سرِ دلم. سنگینی اش را حس می کنم. یک چیز خیلی سنگین. از جنس دلتنگی... دلتنگ بچگی هام شده ام. خنده دار است... بچه ای که دلتنگ بچگی هاش شده! لابه لای این دلتنگی ها دلم برای رفیقم هم تنگ شده. سؤالم این شده: "به محمدصادق تلفن بزنم؟" و جوابم: "نه... نمی خواهم بی موقع مزاحمش بشوم." خیلی دلتنگش شده ام. ولی مشکل بزرگ این است که نمی دانم "باموقع" چه موقعی است... بی خیال می شوم...
مقاله ی هشین را بالا و پایین می کنم... گوشی شروع می کند بلرزد. "بادِ صبا" با اذان مغربش دل مرا هم مثل گوشی را می لرزاند. بلندم می کند و می برد می نشاند سرِ سجاده. نماز را که می خوانم، می رسم به این جای تعقیبات: "اللّهم ما بِنا مِن نِعمَةٍ فَمِنک... [۱]" چشم هام را می بندم. سرم را بالا می آورم و سلام می دهم: "سلام بر نعمتی که تمام شد... بر دینی که کامل شد... [۲]" چشم ها را باز می کنم. نگاهم می افتد به میز. لپ تاپ و هشین با هم رفته اند توی حالت استندبای... نگاه می کنم به دلم. خبری از دلتنگی نیست. سبک شده ام... حتی دیگر دلم هوای محمدصادق را هم ندارد. نگاه می کنم به خدا... به معجزه اش... این معجزه نیست؟ نباید به او و معجزه اش ایمان آورد؟

 

.::.


[۱] بخشی از تعقیب کوتاه و دلنشین نماز مغرب
[۲] ..الْیَوْمَ اکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَاتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتى... ؛ مبارکه ی مائده/ شریفه ی سوم

* عنوان از "خوشه چین"ِ سالار عقیلی؛ از این: