هو/

شانزده ماه از آن عصر شهریوری گذشت. همان عصری که قرار گذاشتیم وسط پارک نزدیک خانه ی ما. که نشستیم کنار هم و بعد از یکی دو سال، محبت همدیگر را توی دل هامان استشمام کردیم. همان روزی که برایت کلام حضرت امیر (ع) را خواندم و انذارت دادم:
"... والله یُمیتُ القلب و یَجلبُ الهَمّ، من اجتماعِ هؤلاء القوم علی باطلهم و تفرّقکم عن حقّکم..."... [۱]
یادت هست لابه لای قربان صدقه های پسرانه، تمنّا کردم که بیا شمشیرهامان را در غلاف نگه داریم برای دشمن مشترکمان؟ که وسط این جنگ نابرابرتان نه حقی هست و نه باطلی. و دست کم هر دو طرف رگه هایی از حق و خطوطی از باطل دارید... یادت هست گفتم ما نان و نمک هم را خورده ایم؟ یادت هست با تواضع تمام گفتم نگذار به احقاق حق مظلوم روی رفیق قدیمی ام و اولیای نامبارکش شمشیر  بکشم...؟

مشکل از من بود... مشکل از من است... اگر آن روز نفسم از موضع خلوص بلند شده بود، کار خودش را با قلب مطهرت می کرد... کیست که منکر خوش قلبی های تو باشد؟! کاش آن دل خوش نقش و نگار را در اختیار این نگاه اعورانه ی برخاسته از کج فهمی و جمود نمی گذاشتی... کاش هر دو طرف این همه بی تقوایی نثار هم نمی کردید... کاش نمی گذاشتی کار به این جا برسد... کاش آن قدری دور و برت می بودیم که لااقل "او" با وعده هایش قدم به قدم تو را وارد این دستگاه کج فهمِ پر از جمودش نکند... که جانشینش نشوی...
من هنوز هم دوستت دارم. و همین دوست داشتن دارد از من تاوان می گیرد... که دستانم را از شمشیرم بکشم و به دعا بردارم تا خدا فرجی برساند...



+ تمام این سال های نبودن و کم بودن را مدیون شهر مادری شده ام. چه طور در میان دغدغه های رنگارنگم گُمت کردم؟ چه طور جواب این نبودن ها را در پیشگاه عدل خدا بدهم؟


.::.

[۱] بخشی از خطبه بیست و هفتم نهج البلاغه؛
"... به خدا سوگند که اجتماع اینان بر باطلشان، و پراکندگى شما از حقّتان دل را مى‏ میراند و باعث جلب غم و غصه است ..."

* عنوان از هوشنگ ابتهاج